🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و سه
از ماشین پیاده شدند،رفتن سراغ همون خونه،خونه پارسا،اما بازهم کسی نبود،انگار که اینجا هیچ سرنخی براشون نداشت.
هلیا غمگین از اون خونه رو چرخوند و لب زد
_آراد بسه،نمیکشم:)چقدرر مثل آدم های سرگردون بگردم ،کی حقیقت روشن میشه
+هلیا،عزیزمن،تو هدف خیلی بزرگی داری،پس ناامید نشو،لطفا
_آراد،اخه...
+اخه نداریم دختر خوب،باید تا تهش بریم.
_چشم
راه افتادند به سمت شرکت
_آراد
+جونم؟
_اگه حقیقت به ضررمون باشه چی؟اگه مارو ازهم جدا کنه؟
+نترس،هیچ دلیلی ،برا جدا کردن ،و شدنمون وجود نداره،تو دیگه عضوی از منی
آراد لحظه ای به خودش اومد،از حرف خودش و اون جرئتش برا گفتن این حرف ،لب ورچید،چون از اون بعید بود گفتن همچین
حرف هایی،اون مدیر بود،مغرور بود،اما خودش هم نمیدونست،هلیا چی داشت که اون جوری اونو مجذوب و متغیرش کرده بود.
رسیدند دم شرکت،که اشکی از گونه هلیا سر خورد.
_ببینمت هلیا!!چته؟چیشد یهوو؟چیزیت شد،؟
+نه نه،فقط،دلم برا بابا تنگ شده:)))
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆