به هرکسی می نگرم در شکایت است
در حیرتم که لذت دنیا ب کام کیست ؟؟
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
چگونه شیرین بنویسم تلخی این جهان را ؟
.🌚
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
کاشمیشد
مثلیکخاطرهیدور،
آراموبیصدا
ازاینحجمِسنگینِبودن،
عبورکرد.
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
«آدمى نیستم كه دَرکم سخت باشه، اما اَفرادِ کمی هستند که با آنها احساسِ راحتی میکنم.»️
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
نمیدانی خودت اما سـرایت کردهای در من
شبیه عطـرِ جا مانده درونِ عمقِ پیراهـن ..
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
211.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه نمیبازم!
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
بفرست برا اون دختری که وایب پولداری و چری میده🍒💸
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انقده همتون هی بازی کردید باهام
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایب دخترای چنلم🫶
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در حضور حضرت تو!🤍
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و سه از ماشین پیاده شدند،رفتن سراغ همون خونه،خونه پارسا،اما بازهم کسی نبود
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و چهار
هلیا هنوز جلوی شرکت ایستاده بود.
آراد نگاهش میکرد.
ـ مطمئنی چیزی نیست؟
هلیا با پشت دست، اشکش رو پاک کرد.
ـ آره... فقط یه لحظه دلم گرفت.
آراد آروم گفت:
ـ میفهمم.
هلیا لبخند کوچیکی زد.
ـ بریم داخل؟
ـ آره.
همین که وارد شرکت شدن، آرتا از انتهای راهرو با عجله سمتشون اومد.
ـ بچهها!
امیر پشت سرش بود.
ـ باز چی شده؟
آرتا گوشیش رو بالا گرفت.
ـ سامان جواب نمیده.
آراد اخم کرد.
ـ از کی؟
ـ از دیشب.
هلیا پرسید:
ـ شاید گوشیش خاموشه.
آرتا سر تکون داد.
ـ خاموش نیست.
آراد:
ـ یعنی؟
آرتا مکث کرد.
ـ زنگ میخوره... ولی برنمیداره.
امیر گفت:
ـ محل کارشم امروز نیومده.
آراد چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ دیروز با ما حرف زد.
هلیا آرام گفت:
ـ و امروز نیست.
آراد نگاهش کرد.
همهشون یه فکر مشترک داشتن.
سامان چیزی میدونست.
و شاید همین، دلیل ناپدید شدنش بود.
آرتا گفت:
ـ بریم خونهش؟
آراد بدون مکث جواب داد:
ـ آره.
هلیا کیفش رو برداشت.
ـ منم میام.
آراد نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ مطمئنی؟
هلیا سر تکون داد.
ـ این بار نمیخوام یکی دیگه رو از دست بدم، فقط چون دنبال حقیقتیم.
آراد چیزی نگفت.
فقط کنار هلیا راه افتاد.
چهار نفری از شرکت بیرون رفتن.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆