eitaa logo
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
1هزار دنبال‌کننده
68 عکس
130 ویدیو
0 فایل
در هیاهوی این جهان گم شده‌ام، میان هزاران صدا و آدم. اینجا تکه‌ای از سکوت من است؛ جایی برای کلمات، فکرها و من.🫂❤️‍🔥 "اینجا گوشه‌ای از سکوت، فکرها و کلمات من است. ♡ اگه اینجا به دلت نشست، خوشحال میشم بمونی:)"
مشاهده در ایتا
دانلود
چگونه شیرین بنویسم تلخی این جهان را ؟ .🌚 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
کاش‌می‌شد مثل‌یک‌خاطره‌ی‌دور، آرام‌و‌بی‌صدا از‌این‌حجمِ‌سنگینِ‌بودن، عبور‌کرد. ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
«آدمى نیستم كه دَرکم سخت باشه، اما اَفرادِ کمی هستند که با آنها احساسِ راحتی می‌کنم.»️ ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
نمی‌دانی خودت اما سـرایت کرده‌ای در من شبیه عطـرِ جا مانده درونِ عمقِ پیراهـن .. ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
211.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه نمیبازم! ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
بفرست برا اون دختری که وایب پولداری و چری میده🍒💸 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انقده همتون هی بازی کردید باهام ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایب دخترای چنلم🫶 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در حضور حضرت تو!🤍 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و سه از ماشین پیاده شدند،رفتن سراغ همون خونه،خونه پارسا،اما بازهم کسی نبود
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و چهار هلیا هنوز جلوی شرکت ایستاده بود. آراد نگاهش می‌کرد. ـ مطمئنی چیزی نیست؟ هلیا با پشت دست، اشکش رو پاک کرد. ـ آره... فقط یه لحظه دلم گرفت. آراد آروم گفت: ـ می‌فهمم. هلیا لبخند کوچیکی زد. ـ بریم داخل؟ ـ آره. همین که وارد شرکت شدن، آرتا از انتهای راهرو با عجله سمتشون اومد. ـ بچه‌ها! امیر پشت سرش بود. ـ باز چی شده؟ آرتا گوشی‌ش رو بالا گرفت. ـ سامان جواب نمی‌ده. آراد اخم کرد. ـ از کی؟ ـ از دیشب. هلیا پرسید: ـ شاید گوشیش خاموشه. آرتا سر تکون داد. ـ خاموش نیست. آراد: ـ یعنی؟ آرتا مکث کرد. ـ زنگ می‌خوره... ولی برنمی‌داره. امیر گفت: ـ محل کارشم امروز نیومده. آراد چند ثانیه ساکت موند. بعد گفت: ـ دیروز با ما حرف زد. هلیا آرام گفت: ـ و امروز نیست. آراد نگاهش کرد. همه‌شون یه فکر مشترک داشتن. سامان چیزی می‌دونست. و شاید همین، دلیل ناپدید شدنش بود. آرتا گفت: ـ بریم خونه‌ش؟ آراد بدون مکث جواب داد: ـ آره. هلیا کیفش رو برداشت. ـ منم میام. آراد نگاه کوتاهی بهش انداخت. ـ مطمئنی؟ هلیا سر تکون داد. ـ این بار نمی‌خوام یکی دیگه رو از دست بدم، فقط چون دنبال حقیقتیم. آراد چیزی نگفت. فقط کنار هلیا راه افتاد. چهار نفری از شرکت بیرون رفتن. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆