- بسم رب رقیه ؛🪴
شروع تک گیری گسترده خفنن ریحـٰان 🔥💀:/
آمار پذیرش چنل های 1 کـٰا به بـالـٰا 🫴🏼›
جذب حداکثری ۱۰۰+ جـذب به صورت رایگٰان ‼️
لینک گسترده ریحـٰان 🔥🛐
https://eitaa.com/joinchat/3373532907C0afd75fa96
در حال تک گیری ظرفیت رو به اتمٰـام :
‼️💀
[ @rhi_110 ]
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و پنج جلوی خونهی سامان که رسیدن، آراد چند بار زنگ زد. هیچ جوابی نیومد.
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و شش
چند ثانیه همه به صفحهی گوشی آرتا خیره مونده بودن.
هلیا آرام گفت:
ـ یعنی کامران میدونه سامان کجاست؟
آراد جواب داد:
ـ نمیدونیم.
آرتا گوشی رو پایین آورد.
ـ ولی کسی که این پیامو فرستاده، مطمئناً چیزایی میدونه که ما نمیدونیم.
امیر دست به سینه گفت:
ـ خب، پس بریم سراغ کامران.
یلدا نگاهش کرد.
ـ تو همیشه اینقدر راحت تصمیم میگیری؟
امیر شونه بالا انداخت.
ـ وقتی گزینهی دیگهای نداریم، آره.
آراد کلید ماشین رو برداشت.
ـ بریم.
---
چند دقیقه بعد، توی ماشین، هلیا کنار آراد نشسته بود.
چند لحظه سکوت گذشت.
هلیا آرام گفت:
ـ آراد؟
ـ جانم؟
ـ اگه کامرانم نخواست حرف بزنه چی؟
آراد نگاه کوتاهی بهش کرد.
ـ این بار فرق داره.
ـ چه فرقی؟
ـ چون یکی قبل از ما بهمون گفته سراغش بریم.
هلیا به خیابون خیره شد.
ـ یعنی همون آدم ناشناس؟
ـ آره.
هلیا کمی فکر کرد.
ـ عجیب نیست؟
ـ چرا.
ـ انگار هر بار که به یه بنبست میرسیم، یکی یه در کوچیک جلومون باز میکنه.
آراد لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ شاید یکی نمیخواد این حقیقت برای همیشه دفن بمونه.
هلیا نگاهش کرد.
ـ امیدوارم.
---
جلوی خونهی کامران که رسیدن، آراد زنگ زد.
چند ثانیه گذشت.
در باز شد.
کامران همین که چشمش به اونها افتاد، چهرهاش تغییر کرد.
ـ شما اینجا چی کار میکنید؟
آراد جدی گفت:
ـ دربارهی سامان اومدیم.
کامران چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش رو از آراد گرفت و به هلیا دوخت.
ـ سامان؟
هلیا گفت:
ـ از دیروز ناپدید شده.
کامران آهسته نفسش رو بیرون داد.
ـ بیاید داخل.
همه وارد شدن.
کامران در رو بست.
آراد مستقیم پرسید:
ـ شما میدونید کجاست؟
کامران سرش رو پایین انداخت.
ـ نه.
آرتا گفت:
ـ پس چرا وقتی اسم سامان رو آوردیم اینطوری شدی؟
کامران چیزی نگفت.
هلیا آرام جلو رفت.
ـ آقای کامران...
مکث کرد.
ـ ما فقط میخوایم بدونیم چه اتفاقی برای بابام افتاد.
کامران نگاهش کرد.
و برای چند ثانیه، انگار چیزی توی نگاهش شکست.
ـ مسعود...
آهسته نشست.
ـ مسعود آدم خوبی بود.
هلیا نشست روبهروش.
ـ پس کمکمون کنید.
کامران به دستهاش خیره شد.
ـ نمیدونم اگه حرف بزنم، آخرش چی میشه.
آراد گفت:
ـ شاید این بار، سکوت کردن خطرناکتر باشه.
کامران سرش رو بالا آورد.
نگاهش مستقیم روی آراد ثابت موند.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ دربارهی مسعود...
ـ یه نفر بود که باید پیداش کنید.
هلیا نفسش حبس شد.
ـ کی؟
کامران مکث کرد.
ـ یه وکیل...
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ آرین نارمک.
هلیا با تعجب پرسید:
ـ وکیل بابا؟
کامران آهسته سر تکون داد.
ـ آره.
آراد پرسید:
ـ چرا تا الان اسمش رو نشنیدیم؟
کامران نگاهش رو پایین انداخت.
ـ چون بعضی اسمها رو وقتی میاری وسط... دیگه نمیتونی وانمود کنی چیزی نمیدونی.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
و هلیا برای اولین بار، با شنیدن اسم آرین نارمک حس کرد شاید بالاخره یکی باشه که واقعاً بخشی از حقیقت پدرش رو بدونه.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و شش چند ثانیه همه به صفحهی گوشی آرتا خیره مونده بودن. هلیا آرام گفت: ـ
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و هفت
هلیا هنوز به اسم روی لبهای کامران فکر میکرد.
ـ آرین نارمک...
آراد پرسید:
ـ کجا میتونیم پیداش کنیم؟
کامران کمی مکث کرد.
ـ نمیدونم.
آرتا با تعجب گفت:
ـ یعنی چی نمیدونی؟ خودت گفتی باید پیداش کنیم!
کامران نگاهش کرد.
ـ سالهاست ندیدمش.
امیر گفت:
ـ حداقل یه نشونی ازش داری؟
کامران سرش رو تکون داد.
ـ آخرین چیزی که میدونم اینه که دیگه توی اون دفتر حقوقی قدیمی کار نمیکنه.
هلیا ناامید گفت:
ـ پس دوباره باید از اول بگردیم...
آراد نگاهش کرد.
ـ این بار نه.
ـ یعنی؟
ـ سرنخ داریم.
آراد رو به کامران کرد.
ـ اسمش رو داریم. سابقهی همکاریش با پدرت رو هم میدونیم. از همین شروع میکنیم.
کامران چیزی نگفت.
فقط قبل از اینکه اونها برن، آرام گفت:
ـ یه چیز دیگه...
همه برگشتن.
ـ اگه آرین نارمک رو پیدا کردید، اول بذارید خودش حرف بزنه.
آراد پرسید:
ـ چرا؟
کامران نگاهش رو پایین انداخت.
ـ چون چیزهایی دربارهی مسعود میدونه که من هیچوقت جرئت نکردم دربارهشون حرف بزنم.
هلیا نفس عمیقی کشید.
ـ ممنون.
چهار نفر از خونه بیرون اومدن.
آرتا همونطور که سمت ماشین میرفت، گفت:
ـ خب، مرحلهی بعدی: پیدا کردن آقای نارمک گمشده!
امیر خندید.
ـ تو چرا هر پروندهای رو تبدیل به مأموریت میکنی؟
آرتا شونه بالا انداخت.
ـ چون اگه جدی بگیریمشون، مغزم هنگ میکنه.
هلیا برای اولین بار بعد از چند ساعت لبخند کوچیکی زد.
آراد هم لبخند زد.
اما وقتی همه سوار ماشین شدن، آرتا برای چند ثانیه از بقیه فاصله گرفت.
گوشیش رو از جیبش درآورد.
صفحه رو روشن کرد.
یک پیام کوتاه نوشت:
«اسمشون رو پیدا کردن.»
چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد پیام رو فرستاد.
گوشی رو گذاشت توی جیبش و برگشت سمت ماشین.
امیر از داخل ماشین داد زد:
ـ آرتااا! بیا دیگه، مگه میخوای همونجا خونه بگیری؟
آرتا خندید.
ـ دارم میام بابا!
در ماشین رو بست.
هیچکس چیزی نپرسید.
هیچکس هم شک نکرد.
و شاید...
دقیقاً همین چیزی بود که آرتا میخواست.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و هفت هلیا هنوز به اسم روی لبهای کامران فکر میکرد. ـ آرین نارمک... آرا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kvdjlgv&btn=🖤🥀.𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅.𝒂.𝑵𝒂𝒎𝒆
پارت ۹۶ و ۹۷ رمان پشت یک اسم تقدیم حضور گرم شما شد
منتظر نظرات جان بخشتون هستم:)✨
موافقین رمانو پایان بزنم؟یابنویسم؟
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kvdjlgv&btn=🖤🥀.𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅.𝒂.𝑵𝒂𝒎𝒆 پارت ۹۶ و ۹۷ رمان پشت
نه نه بنویسسسس
تازه داریم با جاهای باحالش میرسیمممم😀
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
تا اول مهر،رمان به پایان میرسه:))و دیگه نمینویسم:)))
و چنلو دست صاحبش میدم،کسی که این فرصتو در اختیارم گذاشت:))و قدردانشم🌱