𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
تا اول مهر،رمان به پایان میرسه:))و دیگه نمینویسم:)))
همسایه ت تا ته باهاته🙂
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و هفت هلیا هنوز به اسم روی لبهای کامران فکر میکرد. ـ آرین نارمک... آرا
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و هشت
داخل ماشین، همه ساکت بودن.
آراد گوشیش رو دست گرفته بود و اسم «آرین نارمک» رو جستوجو میکرد.
ـ هیچی.
امیر گفت:
ـ یعنی یه وکیل با این سابقه نباید هیچ ردی داشته باشه؟
آراد سر تکون داد.
ـ نه اینطوری.
هلیا پرسید:
ـ پس چی؟
ـ اطلاعاتش عمداً خیلی محدوده.
آرتا از صندلی عقب گفت:
ـ یا طرف خیلی باهوشه...
مکث کرد.
ـ یا خیلی دلش میخواسته کسی پیداش نکنه.
امیر برگشت سمتش.
ـ تو از کِی تحلیلگر پرونده شدی؟
آرتا خندید.
ـ از وقتی تو شدی کارآگاه!
امیر خندید.
ـ من کارآگاهم؟
ـ آره، فقط هنوز پروندهای پیدا نکردی که حلش کنی.
هلیا خندید.
آراد هم لبخند کوتاهی زد.
اما چند ثانیه بعد دوباره جدی شد.
ـ کامران گفت آرین سالها پیش با بابای هلیا کار میکرده.
هلیا آهسته گفت:
ـ یعنی احتمالاً یه چیزی از پروندهی بیستوهفت میدونه.
ـ دقیقاً.
آراد ماشین رو کنار خیابون نگه داشت.
ـ باید برگردیم شرکت.
امیر تعجب کرد.
ـ الان؟
ـ آره. سوابق قدیمی قراردادها و پروندههای حقوقی هنوز توی سیستم هستن.
آرتا گفت:
ـ بالاخره یه کار مفید هم با این شرکت میکنیم.
آراد نگاهش کرد.
ـ تو پنج دقیقه پیش داشتی میگفتی شرکت هیچی جز دردسر نداره.
ـ آدم میتونه نظرش عوض شه.
---
چند ساعت بعد، هر چهار نفر توی اتاق جلسات نشسته بودن.
آراد چند پروندهی قدیمی رو روی میز گذاشت.
ـ اینا قراردادهای همون ساله.
هلیا یکی از پوشهها رو باز کرد.
ـ اینجا اسم بابا هست.
آراد نزدیکتر شد.
ـ کجا؟
هلیا انگشتش رو روی یک صفحه گذاشت.
ـ اینجا... کنار اسم یه مشاور حقوقی.
چشمهای آراد روی اسم ثابت موند.
آرین نارمک.
آرتا آرام گفت:
ـ خب...
لبخند زد.
ـ حداقل فهمیدیم طرف واقعاً وجود داشته.
امیر گفت:
ـ حالا باید بفهمیم کجاست.
هلیا صفحه رو برگردوند.
پایین برگه، یک شمارهی قدیمی ثبت شده بود.
اما کنار شماره، با خودکار قرمز نوشته شده بود:
«شماره تغییر کرده.»
هلیا ناامید شد.
ـ باز هم بنبست...
آراد صفحه رو از دستش گرفت.
ـ نه.
ـ چی؟
آراد به گوشهی پایین برگه اشاره کرد.
اونجا یک تاریخ و یک آدرس قدیمی ثبت شده بود.
ـ این آدرس دفتر قبلیشه.
آرتا بلند شد.
ـ خب دیگه چی منتظریم؟
امیر کیفش رو برداشت.
ـ بریم؟
آراد سر تکون داد.
ـ بریم.
هلیا هم بلند شد.
اما درست قبل از اینکه از اتاق خارج بشن، گوشی آرتا لرزید.
نگاهش فقط برای یک لحظه به صفحه افتاد.
یک پیام کوتاه بود.
آرتا سریع صفحه رو خاموش کرد و لبخند زد.
ـ بچهها، راه بیفتین دیگه.
هیچکس متوجه چیزی نشد.
اما پیام فقط یک جمله داشت:
«به آدرس قدیمی نروید.»
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و هشت داخل ماشین، همه ساکت بودن. آراد گوشیش رو دست گرفته بود و اسم «آرین
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و نه
آراد کلید ماشین رو برداشت.
ـ بریم همون آدرس.
آرتا سریع گفت:
ـ صبر کن.
همه برگشتن سمتش.
آراد پرسید:
ـ چی شده؟
آرتا لحظهای مکث کرد.
بعد با خنده گفت:
ـ خب... یه سؤال.
ـ چی؟
ـ اگه اون دفتر سالهاست تعطیله، چرا باید بریم اونجا؟
امیر گفت:
ـ چون تنها آدرسیه که داریم.
آرتا دستهاش رو بالا برد.
ـ خب من فقط پرسیدم!
هلیا به برگه نگاه کرد.
ـ شاید حق با آرتا باشه.
آراد چند لحظه فکر کرد.
ـ باشه.
برگه رو دوباره برداشت.
ـ اول از اطلاعات شرکت یه آدرس جدید پیدا میکنیم.
آرتا لبخند کوچیکی زد.
ـ عاقلانهتره.
---
نیم ساعت بعد، دوباره توی بخش بایگانی دیجیتال شرکت بودن.
آراد پشت سیستم نشسته بود.
هلیا کنارش ایستاده بود و آرتا و امیر هم پشت سرشون.
آراد گفت:
ـ اینجا یه پرونده از سالهای بعد هم هست.
امیر خم شد.
ـ چی نوشته؟
ـ قراردادهای حقوقی شرکت.
چند صفحه رو باز کرد.
بعد ناگهان مکث کرد.
ـ صبر کن...
هلیا پرسید:
ـ چی شد؟
آراد صفحه رو جلو کشید.
اسم آرین نارمک دوباره دیده میشد.
اما این بار، کنار اسمش یک شمارهی جدید ثبت شده بود.
هلیا با تعجب گفت:
ـ پس هنوز با شرکت در ارتباط بوده؟
آراد جواب داد:
ـ ظاهراً.
آرتا آرام گفت:
ـ شماره رو بگیر.
آراد شماره رو یادداشت کرد.
ـ الان زنگ میزنم.
شماره گرفته شد.
یک بوق...
دو بوق...
سه بوق...
بعد تماس قطع شد.
امیر گفت:
ـ جواب نداد.
دوباره تماس گرفتن.
این بار گوشی خاموش بود.
هلیا آرام گفت:
ـ حداقل میدونیم هنوز این شماره ثبت شده.
آراد سر تکون داد.
ـ آره.
همون لحظه صدای اعلان سیستم اومد.
یک فایل جدید باز شد.
آراد با تعجب گفت:
ـ این دیگه چیه؟
فایل مربوط به آخرین همکاری آرین با شرکت بود.
تاریخ فایل...
دو ماه بعد از مرگ مسعود.
هلیا خشکش زد.
ـ یعنی... آرین بعد از مرگ بابا هنوز پرونده رو دنبال میکرده؟
آراد به صفحه خیره شد.
ـ ظاهراً.
آرتا چیزی نگفت.
فقط برای چند ثانیه به اسم آرین خیره موند.
بعد خیلی عادی گفت:
ـ خب...
ـ شاید بالاخره یه نفر پیدا شده که جواب خیلی از سؤالامونو داشته باشه.
هیچکس نمیدونست...
آرین نارمک مدتها بود از اتفاقات اونها خبر داشت.
و حتی همین لحظه...
یک نفر داشت تمام قدمهایشان را به او گزارش میکرد.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت نود و نه آراد کلید ماشین رو برداشت. ـ بریم همون آدرس. آرتا سریع گفت: ـ صبر
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد
هلیا هنوز به صفحهی مانیتور خیره بود.
ـ دو ماه بعد از مرگ بابا...
آراد سر تکون داد.
ـ آره.
ـ پس چرا باید آرین هنوز با شرکت در ارتباط میبود؟
امیر گفت:
ـ شاید به خاطر پروندههای دیگه.
آراد گفت:
ـ ممکنه.
چند لحظه روی فایلها گشت.
ـ ولی این یکی فرق داره.
هلیا نزدیکتر شد.
ـ چرا؟
آراد فایل رو باز کرد.
داخلش فقط چند خط نوشته شده بود.
«بررسی حقوقی پروندهی ۲۷ ـ ادامهی پیگیری توسط آ.ن.»
هلیا آرام گفت:
ـ آ.ن...
آرتا فوری گفت:
ـ آرین نارمک.
آراد سر تکون داد.
ـ دقیقاً.
امیر به صفحه اشاره کرد.
ـ پایینش یه تاریخ دیگه هم هست.
آراد فایل رو پایین کشید.
آخرین ثبت مربوط به سه سال پیش بود.
اما کنار اون یک یادداشت کوتاه قرار داشت:
«مراجعهی حضوری انجام نشد. ادامهی ارتباط از طریق واسطه.»
هلیا اخم کرد.
ـ واسطه؟
آراد گفت:
ـ معلوم نیست کی.
آرتا با خندهی نصفه گفت:
ـ خب حداقل یه نفر دیگه هم داریم که باید پیداش کنیم.
امیر نگاهش کرد.
ـ چرا خوشحالی؟
ـ چون پروندهمون داره آدم جمع میکنه.
هلیا با خندهی کوتاهی گفت:
ـ آرتا!
ـ خب چیه؟ من دارم روحیه میدم.
همه خندیدن.
آراد دوباره جدی شد.
ـ باید بفهمیم اون واسطه کی بوده.
هلیا گفت:
ـ شاید خودش ما رو به آرین برسونه.
آراد سر تکون داد.
ـ احتمالاً.
آرتا گوشیش رو روی میز گذاشت.
چند ثانیه بعد، صفحه روشن شد.
یک پیام آمده بود.
آرتا بدون اینکه کسی متوجه بشه، نگاهی بهش انداخت.
این بار فقط یک جمله بود:
«دنبال واسطه نگردید. هنوز وقتش نرسیده.»
آرتا چند لحظه به صفحه خیره موند.
بعد گوشی رو برگردوند و خیلی عادی گفت:
ـ خب بچهها...
ـ بریم یه چیزی بخوریم؟ من از پرونده گرسنهترم.
امیر زد پشت سرش.
ـ تو از اولم گرسنه بودی!
صدای خندهشون توی اتاق پیچید.
اما هلیا هنوز به یک سؤال فکر میکرد:
آرین نارمک چرا بعد از مرگ پدرش، پروندهی بیستوهفت رو رها نکرده بود؟
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆