𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و چهار آراد هنوز به صفحه خیره بود. ـ سه روز بعد از مرگ مسعود... هلیا آرام
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و پنج
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
صفحهی سیستم هنوز باز بود، اما فایل پروندهی بیستوهفت دیگه قابل دسترسی نبود.
امیر گفت:
ـ یعنی یکی از راه دور بستش؟
آراد سر تکون داد.
ـ آره.
هلیا با نگرانی پرسید:
ـ میتونه دوباره بازش کنه؟
ـ اگه دسترسی داشته باشه، احتمالاً.
آرتا به صندلی تکیه داد.
ـ خب... پس یکی الان دقیقاً میدونه ما کجای پروندهایم.
امیر گفت:
ـ خیلی خوبه.
آرتا برگشت سمتش.
ـ کجاش خوبه؟
ـ حداقل میفهمیم یکی واقعاً ازمون میترسه.
آراد جدی نگاهش کرد.
ـ یا نمیخواد چیزی پیدا کنیم.
هلیا آهسته گفت:
ـ فرقش چیه؟
آراد چند لحظه مکث کرد.
ـ هیچکدومش خوب نیست.
---
آراد سیستم رو بست و از جاش بلند شد.
ـ اینجا دیگه چیزی دستمون نیست.
هلیا پرسید:
ـ پس چی کار کنیم؟
آراد پوشهی قدیمی رو برداشت.
ـ دنبال نسخهی دیگهی همین یادداشت میگردیم.
امیر گفت:
ـ کجا؟
ـ خارج از سیستم.
آرتا ابرو بالا انداخت.
ـ یعنی نسخهی کاغذی؟
ـ احتمالاً.
هلیا گفت:
ـ ولی اگه آرین خودش این یادداشت رو نوشته باشه، ممکنه نسخهی اصلی دست خودش باشه.
آراد لحظهای ساکت شد.
ـ دقیقاً.
آرتا گفت:
ـ پس دوباره برگشتیم سر خونهی اول.
امیر خندید.
ـ تو فقط دنبال اینی که زودتر بری ناهار.
ـ خب، اینم یه هدف مهمه!
هلیا خندید.
آراد هم با لبخند کوتاهی سر تکون داد.
ـ اول پرونده، بعد ناهار.
آرتا آه کشید.
ـ زندگی با شماها خیلی سخته.
---
چند دقیقه بعد، آراد یکی از کارتنهای قدیمی پروندههای حقوقی رو از انبار شرکت آورد.
هلیا کنار میز ایستاده بود و برگهها رو یکییکی بررسی میکرد.
ـ قرارداد...
ـ گزارش...
ـ نامهی حقوقی...
امیر از اون طرف میز گفت:
ـ اینا همه مال همون ساله؟
آراد گفت:
ـ بیشترشون.
آرتا یک پوشه برداشت.
ـ بچهها، اینو ببینین.
هلیا سریع برگشت.
آرتا پوشه رو باز کرد.
داخلش چند برگهی قدیمی بود.
یکی از اونها بالاش نوشته بود:
«پرونده ۲۷ ـ مکاتبات حقوقی»
آراد پوشه رو از دستش گرفت.
چند صفحه رو ورق زد.
ناگهان مکث کرد.
ـ این نامه...
هلیا نزدیک شد.
ـ چی؟
آراد برگه رو بالا آورد.
پایین نامه امضای آرین نارمک بود.
اما چیزی که توجهشون رو جلب کرد، نوشتهی دستنویس کنار امضا بود:
«نسخهی کامل نزد موکل محفوظ است.»
هلیا اخم کرد.
ـ موکل؟
امیر گفت:
ـ یعنی آرین این نسخه رو برای یکی دیگه فرستاده.
آراد آرام گفت:
ـ آره.
هلیا به برگه خیره شد.
ـ ولی موکلش کی بوده؟
همه ساکت شدن.
آرتا برگه رو گرفت و پشتش رو نگاه کرد.
ـ اینجا یه تاریخ هست.
آراد نگاه کرد.
ـ تاریخش برای قبل از مرگ مسعوده.
هلیا نفسش رو حبس کرد.
ـ پس...
آراد حرفش رو کامل کرد:
ـ شاید نسخهی کامل پرونده قبل از مرگ بابات، از شرکت خارج شده.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد امیر گفت:
ـ و اگه اون نسخه هنوز وجود داشته باشه...
هلیا آرام گفت:
ـ میتونه بهمون بگه واقعاً چه اتفاقی افتاده.
آراد سر تکون داد.
ـ دقیقاً.
همون لحظه آرتا گوشیش رو برداشت.
نگاهش برای یک لحظه روی صفحه موند.
اما این بار چیزی نگفت.
فقط گوشی رو توی جیبش گذاشت.
امیر پرسید:
ـ چی شد؟
آرتا لبخند زد.
ـ هیچی.
بعد پوشه رو برداشت.
ـ فقط فکر کنم باید یه نفر رو پیدا کنیم که اسمش توی این نامه نیست.
هلیا با تعجب نگاهش کرد.
ـ کی؟
آرتا شونه بالا انداخت.
ـ همون کسی که نسخهی کامل پیششه.
آراد نگاهش کرد.
ـ و برای پیدا کردنش باید بفهمیم موکل آرین چه کسی بوده.
هلیا آهسته گفت:
ـ پس قدم بعدی همینه.
آراد پوشه رو بست.
ـ آره.
ـ موکل آرین.
هیچکدوم خبر نداشتن که جواب این سؤال...
خیلی نزدیکتر از چیزی بود که فکر میکردن.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و پنج چند ثانیه هیچکس حرف نزد. صفحهی سیستم هنوز باز بود، اما فایل پرونده
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و شش
هلیا هنوز به اون جملهی روی برگه خیره بود.
«نسخهی کامل نزد موکل محفوظ است.»
ـ یعنی باید بفهمیم موکل آرین کی بوده.
آراد برگه رو دوباره برداشت.
ـ آره.
امیر گفت:
ـ اسم موکل توی پرونده نیست؟
آراد چند صفحهی دیگه رو ورق زد.
ـ نه.
آرتا گفت:
ـ پس آرین عمداً اسمشو نیاورده.
هلیا اخم کرد.
ـ چرا؟
ـ شاید چون نمیخواسته کسی پیداش کنه.
آراد چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، یکی از برگهها رو بالا آورد.
ـ صبر کنید.
همه نزدیک شدن.
پایین یکی از نامهها، یک شمارهی ثبت حقوقی دیده میشد.
آراد گفت:
ـ این شماره مربوط به خود آرین نیست.
امیر پرسید:
ـ پس چیه؟
ـ شمارهی قرارداد وکالت.
هلیا گفت:
ـ میتونیم از روی اون اسم موکل رو پیدا کنیم؟
آراد لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ اگه آرشیو قراردادهای حقوقی کامل باشه، آره.
آرتا دستهاشو به هم زد.
ـ خب پس بریم سراغ آرشیو.
امیر نگاهش کرد.
ـ تو چرا اینقدر مشتاق شدی؟
ـ چون این بار احتمالاً به غذا هم نزدیکتریم.
یلدا که تازه وارد اتاق شده بود، گفت:
ـ شماها وسط پرونده هم به غذا فکر میکنین؟
آرتا با افتخار گفت:
ـ ما تعادل روحی داریم.
امیر خندید.
ـ تو فقط شکموئی.
هلیا خندید، ولی آراد همچنان مشغول بررسی برگه بود.
---
حدود یک ساعت بعد، آراد بالاخره یک پروندهی قدیمی پیدا کرد.
پوشه رو روی میز گذاشت.
ـ اینه.
هلیا سریع جلو رفت.
ـ چی نوشته؟
آراد صفحهی اول رو باز کرد.
ـ قرارداد وکالت آرین نارمک.
چشمهای هلیا روی صفحه دوید.
بعد ناگهان مکث کرد.
ـ این اسم...
آراد هم نگاه کرد.
اسم موکل ثبت شده بود.
مسعود نوروزی.
هلیا چند لحظه چیزی نگفت.
ـ بابا...
امیر آرام گفت:
ـ پس خودش موکل آرین بوده.
آراد سر تکون داد.
ـ آره.
هلیا دستش رو روی صفحه گذاشت.
ـ یعنی بابا خودش نسخهی کامل رو به آرین سپرده بوده؟
ـ احتمالاً.
آرتا که تا اون لحظه ساکت بود، گفت:
ـ پس برای پیدا کردن نسخهی کامل، باید خود آرین رو پیدا کنیم.
آراد پوشه رو بست.
ـ دقیقاً.
هلیا نفس عمیقی کشید.
ـ ولی کامران گفت آرین نمیخواد دیده بشه.
آراد نگاهش کرد.
ـ پس باید کاری کنیم خودش بخواد ما رو ببینه.
هلیا پرسید:
ـ چطوری؟
آراد چند لحظه فکر کرد.
بعد برگهی قرارداد رو برداشت.
ـ با چیزی که فقط خودش میتونه بفهمه.
ـ چی؟
آراد به امضای پایین قرارداد اشاره کرد.
کنارش یک جملهی کوتاه با دستخط مسعود نوشته شده بود.
«اگر روزی دخترم دنبال این پرونده آمد، حقیقت را از او پنهان نکن.»
هلیا خشکش زد.
لبهاش لرزید.
ـ این... دستخط بابامه.
آراد چیزی نگفت.
هلیا برگه رو با هر دو دست گرفت.
چشمهاش پر شد.
ـ پس بابا میدونسته...
صدایش شکست.
ـ میدونسته ممکنه یه روز من دنبال حقیقت برم.
آراد آرام کنارش ایستاد.
ـ و برای همون روز راه گذاشته بوده.
هلیا سرش رو پایین انداخت.
چند قطره اشک روی برگه افتاد.
آرتا و امیر هم این بار هیچ شوخیای نکردن.
آراد گوشیش رو برداشت.
ـ حالا دیگه میدونیم باید دنبال کی بگردیم.
هلیا آرام گفت:
ـ آرین نارمک.
آراد سر تکون داد.
ـ و این بار...
نگاهش روی برگه موند.
ـ فکر نمیکنم خودش بخواد ازمون فرار کنه.
هلیا با چشمهای خیس به امضای پدرش نگاه کرد.
و برای اولین بار بعد از سالها...
حس کرد پدرش، حتی بعد از رفتنش، هنوز داشت راه رسیدن به حقیقت رو برای دخترش روشن میکرد.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و شش هلیا هنوز به اون جملهی روی برگه خیره بود. «نسخهی کامل نزد موکل محفو
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و هفت
هلیا روی مبل نشسته بود و هنوز به برگهی دستش نگاه میکرد.
حامد از آشپزخونه اومد بیرون.
ـ باز داری به همون نگاه میکنی؟
هلیا برگه رو پایین آورد.
ـ بابا قبل از مرگش یه چیزایی رو برای من گذاشته بود.
حامد کنارش نشست.
ـ میدونم.
ـ نه... فکر نکنم بدونی.
چشمهای هلیا پر شد.
ـ انگار میدونسته یه روز من میخوام حقیقتو بفهمم.
حامد چند ثانیه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
ـ شاید چون بابا تو رو بیشتر از هر چیزی میشناخت.
هلیا لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ دلم براش تنگ شده.
حامد دستش رو روی سر هلیا کشید.
ـ میدونم، کوچولو.
هلیا با اخم نگاهش کرد.
ـ دیگه کوچولو نیستم.
ـ برای منی.
هلیا سرش رو گذاشت روی شونهی حامد.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدن.
حامد آروم گفت:
ـ هرچی هم بفهمی...
ـ من کنارتم.
هلیا چشمهاش رو بست.
ـ قول؟
ـ قول.
همون لحظه گوشی هلیا زنگ خورد.
آراد بود.
حامد نگاهی به اسم روی صفحه انداخت و لبخند زد.
ـ جواب بده.
هلیا گوشی رو برداشت.
ـ الو؟
صدای آراد اومد:
ـ رسیدی خونه؟
هلیا لبخند زد.
ـ آره.
حامد زیر لب گفت:
ـ بگو داداشت هم اینجاست، خیالش راحت شه!
هلیا خندید.
ـ حامد میگه...
آراد خندید.
ـ سلام برسون.
حامد بلند گفت:
ـ سلام! مواظب خواهر من باش!
هلیا با خجالت زد به بازوش.
ـ حامددد!
صدای خندهی آراد از پشت تلفن اومد.
و برای چند دقیقه...
پروندهی بیستوهفت، آرین نارمک و تمام اون سؤالهای بیجواب فراموش شدن.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
توجــــــــه❌
هرکس اینجا عضو بشه بیاد پیوی شات بفرسته براش تبلیغ انجام میدم رایگان : )😌❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/2758280911C831110684e
واقعیه اینجا تبلیغ میشی هزینه تبلیغش بخوای بخری ۲۰۰ تومنه تو رایگان تبلیغ میشی شات عضویت را بفرست تا تبلیغات کنم!🪔💕
@Rhi1040
جایی که تبلیغ میشی اینجاست بزن رو متن !!!
- بسم رب رقیه ؛🪴
شروع تک گیری گسترده خفنن ریحـٰان 🔥💀:/
آمار پذیرش چنل های 1 کـٰا به بـالـٰا 🫴🏼›
جذب حداکثری ۱۰۰+ جـذب به صورت رایگٰان ‼️
لینک گسترده ریحـٰان 🔥🛐
https://eitaa.com/joinchat/3373532907C0afd75fa96
در حال تک گیری ظرفیت رو به اتمٰـام :
‼️💀
[ @rhi_110 ]
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و هفت هلیا روی مبل نشسته بود و هنوز به برگهی دستش نگاه میکرد. حامد از آش
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و هشت
هلیا از پلهها پایین اومد.
آراد جلوی در منتظرش بود.
ـ آمادهای؟
ـ برای چی؟
ـ بریم یه چیزی بخوریم.
هلیا لبخند زد.
ـ الان؟
ـ آره. تو از دیشب درست غذا نخوردی.
ـ از کجا میدونی؟
آراد ابرو بالا انداخت.
ـ چون من حواسم بهت هست.
هلیا آروم خندید.
ـ زیادی حواست هست.
ـ مشکلیه؟
ـ نه...
مکث کرد.
ـ اتفاقاً خوبه.
آراد لبخند زد.
همون لحظه آرتا از ماشین داد زد:
ـ اگه قراره همینجا عاشقانه بازی دربیارین، ما گشنهایم!
امیر از صندلی کناری گفت:
ـ تو چرا همیشه گرسنهای؟
ـ چون زندگی سخته.
یلدا از پشت سر رسید.
ـ زندگی برای تو سخته یا معدهت؟
آرتا دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ هیچکس منو درک نمیکنه.
امیر خندید.
ـ بشین بابا.
هلیا خندید و سوار شد.
آراد هم پشت فرمون نشست.
چند دقیقه بعد، هلیا آروم گفت:
ـ آراد؟
ـ جانم؟
ـ بابت دیشب...
ـ چی؟
ـ ممنون که بودی.
آراد نگاه کوتاهی بهش کرد.
ـ لازم نیست ازم تشکر کنی.
ـ چرا؟
ـ چون وقتی حالت خوب نیست، بودن کنار تو لطف نیست.
هلیا چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
از صندلی عقب صدای آرتا اومد:
ـ ما هم میتونیم پیاده شیم و یه ماشین دیگه بگیریم؟
امیر زد به بازوش.
ـ خفه شو بذار اینا دو دقیقه حرف بزنن!
آرتا آهسته گفت:
ـ من فقط به آرامش روانی خودم فکر میکنم.
یلدا خندید.
ـ تو اصلاً آرامش روانی داری؟
ـ داشتم، شماها گرفتینش!
صدای خندهی همه توی ماشین پیچید.
و برای اولین بار بعد از چند روز...
هلیا احساس کرد شاید، وسط تمام این اتفاقها، هنوز چیزهایی هست که میتونه بهشون تکیه کنه.
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆