eitaa logo
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
129 ویدیو
0 فایل
در هیاهوی این جهان گم شده‌ام، میان هزاران صدا و آدم. اینجا تکه‌ای از سکوت من است؛ جایی برای کلمات، فکرها و من.🫂❤️‍🔥 "اینجا گوشه‌ای از سکوت، فکرها و کلمات من است. ♡ اگه اینجا به دلت نشست، خوشحال میشم بمونی:)"
مشاهده در ایتا
دانلود
عاالیییی بووود
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و نه آراد آخرین برگه‌ی پرونده رو روی میز گذاشت. ـ یه چیز این وسط هنوز جور
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎e| پارت صد و ده هلیا گوشی رو توی دستش فشرد. ـ پس... ساعت هشت. آراد کلید ماشین رو برداشت. ـ آره. امیر از جاش بلند شد. ـ خب بریم دیگه. فقط امیدوارم این آرین نارمک حداقل جواب درست حسابی داشته باشه. یلدا خندید. ـ تو هنوزم به همه شک داری؟ ـ من به خودمم شک دارم. آرتا از پشت سر گفت: ـ بالاخره یه حرف عاقلانه زدی. امیر برگشت. ـ تو از کی عاقل شدی؟ ـ از وقتی فهمیدم تو قراره با ما بیای. هلیا برای اولین بار بعد از چند ساعت خندید. آراد نگاه کوتاهی بهش انداخت. ـ خوبی؟ هلیا لبخندش رو جمع کرد. ـ نه. مکث کرد. ـ ولی می‌خوام برم. آراد آرام گفت: ـ پس می‌ریم. --- نیم ساعت بعد، ماشین جلوی آدرسی که پیدا کرده بودن ایستاد. آراد پیاده شد. ـ اینجاست. هلیا از ماشین بیرون اومد. نگاهش روی ساختمون موند. ـ حس عجیبی دارم. آرین هنوز اونجا نبود. آرتا دست‌هاش رو توی جیبش کرد. ـ منم. امیر نگاهش کرد. ـ تو که همیشه مسخره‌بازی درمیاری. آرتا لبخند زد. ـ بعضی وقتا آدم وقتی زیادی می‌فهمه، ترجیح می‌ده مسخره‌بازی دربیاره. امیر خندید. ـ باز فلسفه‌بافی شروع شد. آرتا چیزی نگفت. فقط برای چند ثانیه به هلیا نگاه کرد. بعد گوشی‌اش لرزید. پیام را خواند. صورتش تغییر کرد. آراد پرسید: ـ چی شد؟ آرتا گوشی رو خاموش کرد. ـ هیچی. اما این بار... لبخندش واقعی نبود. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎e| پارت صد و ده هلیا گوشی رو توی دستش فشرد. ـ پس... ساعت هشت. آراد کلید ماشین رو بر
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و ده در باز شد. مردی روبه‌روشون ایستاد. ـ آرین نارمک منتظرتونه. هلیا نفسش رو حبس کرد. داخل رفت. آرین با دیدنش چند لحظه حرف نزد. فقط نگاهش کرد. ـ هلیا... هلیا چشم‌هاش پر شد. ـ شما بابامو می‌شناختید؟ آرین آهسته گفت: ـ بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. ـ پس چرا هیچ‌وقت نیومدید؟ آرین نگاهش رو پایین انداخت. ـ چون پدرت ازم خواست. هلیا با بغض گفت: ـ چرا؟ ـ گفت اگه یه روز خودت اومدی دنبال حقیقت، اون موقع همه‌چیز رو بهت بگم. هلیا عکس کوچیکی رو که آرین روی میز گذاشته بود برداشت. عکس خودش بود. ـ اینو... بابام به شما داده بود؟ ـ همیشه همراهش بود. اشک از چشم هلیا افتاد. ـ حتی بعد از اینکه... نتونست جمله‌اش رو تموم کنه. آرین آرام گفت: ـ آره. هلیا نشست. ـ پرونده‌ی ۲۷ چی بود؟ آرین روبه‌روش نشست. ـ مسعود فهمیده بود بعضی قراردادها دستکاری شدن. ـ توسط کی؟ ـ هنوز مدرک کافی برای اسم بردن نداشت. آراد گفت: ـ ولی می‌دونست یکی از داخل شرکت دخالته. آرین سر تکون داد. ـ برای همین از پارسا کمک گرفت. هلیا اشک‌هاش رو پاک کرد. ـ پس بابام فقط دنبال پول و قرارداد نبود... ـ نه. آرین نگاهش کرد. ـ دنبال این بود بفهمه چه کسی داره حقیقت رو پنهان می‌کنه. آرتا آرام گفت: ـ و خودش تبدیل شد به بخشی از اون حقیقت. آرین نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت شد. بعد آرین گفت: ـ تو بیشتر از چیزی که نشون می‌دی می‌دونی، آرتا.وقتشه حقیقتو بدونن ارتا،بگو. آرتا لبخند تلخی زد. ـ بالاخره یکی فهمید. امیر با تعجب نگاهش کرد. ـ چی؟ آرتا نفس عمیقی کشید. ـ اون پیام‌ها... نگاهش رو پایین انداخت. ـ از طرف آرین بودن.همونایی که براتون میومد،راهنماییتون میکرد،اونارو من از طرف ارین با شماره ناشناس میفرستادم:))حتی اون روز که به مشکل برخوردیم کارمن بود،فقط خواستم برسیم به آرین،نمیخاستم کسی اسیب ببینه. هلیا مات موند. ـ تو می‌دونستی؟ ـ از اول نه. ـ پس کی؟ آرتا با صدای گرفته گفت: ـ وقتی فهمیدم پرونده واقعاً به کجا می‌رسه. مکث کرد. ـ من واسطه‌ی آرین بودم. امیر زیر لب گفت: ـ آرتا... آرتا خندید، ولی چشم‌هاش خیس شده بود. ـ همه فکر می‌کنن من سادم. سرش رو بالا آورد. ـ فکر می‌کنن فقط بلدم شوخی کنم و مزه بریزم. لبخندش محو شد. ـ ولی من همه‌ی این مدت می‌فهمیدم داریم به چی نزدیک می‌شیم. هلیا آرام گفت: ـ پس چرا چیزی نگفتی؟ آرتا نگاهش کرد. ـ چون اگه می‌گفتم، شاید دیگه هیچ‌کدومتون به آرین نمی‌رسیدین. چشم‌هاش رو بست. ـ فکر نکن آسون بود. آرام ادامه داد: ـ هر بار که می‌دیدم دنبال حقیقت می‌گردین، می‌دونستم آخرش یکی قراره بشکنه. سکوت سنگینی افتاد. آرتا لبخند خیلی کوچیکی زد. ـ من فقط... نمی‌خواستم اون آدم، هلیا باشه. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و ده در باز شد. مردی روبه‌روشون ایستاد. ـ آرین نارمک منتظرتونه. هلیا نفس
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و یازده صدای باز شدن در، وسط حرف آرین پیچید. چند مرد وارد شدن. آرین همون لحظه ساکت شد. ـ فرهاد... فرهاد با قدم‌های محکم وارد اتاق شد. ـ فکر کردی نمی‌فهمم داری چی کار می‌کنی؟ آرین آرام گفت: ـ من دیگه ازت نمی‌ترسم. فرهاد جلوتر رفت. ـ بهتره بترسی. هلیا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. آراد که تا اون لحظه کنار پنجره ایستاده بود، برگشت. چشم‌هاش روی پدرش ثابت موند. ـ بابا؟ فرهاد خشک شد. ـ آراد؟! آراد چند قدم جلو اومد. ـ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ فرهاد چند ثانیه نتونست جواب بده. ـ تو... اینجا چی کار می‌کنی؟ آراد با ناباوری خندید. ـ من اول پرسیدم. فرهاد نگاهش رو از پسرش گرفت. ـ این موضوع به تو ربطی نداره. آراد اخم کرد. ـ وقتی تو نصف شب با چند نفر میای سراغ یه وکیل، اتفاقاً خیلی هم به من ربط داره. آرتا زیر لب گفت: ـ فکر کنم دیگه وقتشه همه‌چی رو بگن. امیر آروم گفت: ـ این بار شوخی نکن. آرتا چیزی نگفت. فرهاد به آرین نگاه کرد. ـ تو بهشون گفتی؟ آرین جواب داد: ـ هنوز نه. فرهاد نفس راحتی کشید. اما آراد همون لحظه گفت: ـ چی رو نگفتی؟ سکوت. آراد به پدرش خیره شد. ـ بابا... چرا اینجایی؟ فرهاد گفت: ـ اومدم با آرین حرف بزنم. ـ با چند نفر مسلح؟ فرهاد جوابی نداد. آراد با صدای پایین‌تری گفت: ـ از چی می‌ترسی؟ فرهاد نگاهش کرد. ـ آراد، برو. ـ نه. ـ گفتم برو. ـ و منم گفتم نه. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن. هلیا آرام گفت: ـ آقای کیانی... فرهاد برگشت سمتش. ـ تو هم نباید اینجا می‌بودی. هلیا با بغض گفت: ـ من فقط اومدم درباره‌ی پدرم حقیقت رو بفهمم. فرهاد مکث کرد. آراد نگاهش کرد. ـ پدر هلیا؟ فرهاد چیزی نگفت. آراد آرام‌تر پرسید: ـ بابا... تو مسعود نوروزی رو می‌شناختی؟ سکوت. آرین چشم‌هاش رو بست. فرهاد بالاخره گفت: ـ بله. آراد نفسش رو حبس کرد. ـ چقدر؟ فرهاد جواب نداد. آراد با صدای شکسته گفت: ـ این‌قدر که هنوز بعد از این همه سال، از شنیدن اسمش می‌ترسی؟ فرهاد نگاهش رو پایین انداخت. و همین سکوت... بیشتر از هر جوابی، آراد رو ترسوند. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
میخام امروز همه رمانو بزارم،و برم برای یک استراحت ✨امیدوارم خوشتون اومده باشه
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت صد و یازده صدای باز شدن در، وسط حرف آرین پیچید. چند مرد وارد شدن. آرین همون
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت ۱۱۳ آراد چند ثانیه فقط به پدرش خیره موند. انگار هنوز منتظر بود یکی بگه همه‌ی اینا یه اشتباهه. ولی هیچ‌کس چیزی نگفت. آراد آروم خندید. یه خنده‌ی کوتاه و تلخ. ـ پس آلا حق داشت... فرهاد نگاهش کرد. ـ آراد... ـ نه. صداش لرزید. ـ این دفعه بذار من حرف بزنم. چند قدم جلو رفت. ـ آلا حق داشت ازت متنفر بشه. فرهاد چیزی نگفت. آراد ادامه داد: ـ من همیشه فکر می‌کردم زیادی سخت می‌گیره... فکر می‌کردم نمی‌فهمه چرا بعضی کاراتو انجام می‌دی. سرش رو پایین انداخت. ـ ولی فهمید. مکث کرد. ـ خیلی زودتر از من فهمید. هلیا با چشم‌های خیس نگاهش می‌کرد. آراد برگشت سمت هلیا. ـ می‌دونی بدترین قسمتش چیه؟ هلیا چیزی نگفت. ـ اینکه من سال‌ها فکر می‌کردم اگه یه روز بفهمم بابام یه کار اشتباه کرده... من جلوی همه می‌ایستم. لبخند تلخی زد. ـ ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اون «اشتباه» زندگی تو باشه. هلیا اشکش رو پاک کرد. ـ آراد... ـ کاش... صدایش شکست. ـ کاش منم بچه‌ی تو نبودم. فرهاد یک قدم جلو آمد. ـ حرف دهنتو بفهم. آراد برگشت سمتش. ـ چرا؟ چشم‌هاش پر از اشک بود. ـ مگه دروغ گفتم؟ صدایش بالا رفت. ـ اگه بچه‌ی تو نبودم، شاید الان می‌تونستم کنار هلیا وایسم، بدون اینکه هر بار به خودم بگم «پدر من زندگی این دختر رو خراب کرده». فرهاد ساکت ماند. آراد آرام‌تر گفت: ـ من ازت متنفر نیستم... مکث کرد. ـ و همین بیشتر اذیتم می‌کنه. هلیا با گریه گفت: ـ آراد... آراد نگاهش کرد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. ـ هلیا... ـ من نمی‌دونم با تو چیکار کنم. ـ هیچ کاری نکن. ـ ولی تو... صدایش لرزید. ـ تو پسر همونی. آراد سرش را پایین انداخت. ـ می‌دونم. ـ هر بار نگات می‌کنم یادش می‌افتم. آراد چشم‌هاش رو بست. ـ می‌دونم. ـ هر بار می‌خوام بهت نزدیک بشم، یاد بابام می‌افتم. آراد آهسته گفت: ـ می‌دونم. هلیا گریه کرد. ـ پس چرا هنوز اینجوری نگام می‌کنی؟ آراد چند قدم نزدیک شد. ـ چون من... مکث کرد. ـ من هنوز همون آرادم. اشکش پایین افتاد. ـ همونی که عاشقت شد. هلیا لب‌هاش لرزید. ـ آراد... ـ من نمی‌تونم گذشته‌تو عوض کنم. ـ می‌دونم. ـ نمی‌تونم باباتو برگردونم. ـ می‌دونم... ـ ولی اگه اجازه بدی... صداش گرفت. ـ حداقل نمی‌ذارم از این به بعد تنها بمونی. هلیا با گریه سرش رو تکون داد. ـ من می‌ترسم. ـ منم می‌ترسم. ـ از چی؟ آراد نگاهش کرد. ـ از اینکه یه روز به خاطر کاری که پدرم کرده، تو دیگه نتونی منو دوست داشته باشی. هلیا چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آروم گفت: ـ من از تو ناراحت نیستم... اشکش دوباره افتاد. ـ من فقط دلم برای اون زندگی‌ای می‌سوزه که هیچ‌وقت نداشتم. آراد لبخند خیلی محوی زد. ـ منم. ـ تو چرا؟ ـ چون تازه فهمیدم منم خیلی چیزا رو نداشتم. هلیا نگاهش کرد. ـ مثل چی؟ آراد نفسش رو لرزان بیرون داد. ـ یه پدر معمولی. سکوت. ـ یه خانواده‌ی معمولی. مکث. ـ و یه عشق که مجبور نباشه برای موندن، با گذشته بجنگه. هلیا دیگه نتونست چیزی بگه. آراد فقط آروم گفت: ـ اگه یه روز خواستی بری... من جلوتو نمی‌گیرم. هلیا با گریه گفت: ـ ولی اگه نخوام برم چی؟ آراد نگاهش کرد. ـ اون‌وقت... لبخند تلخی زد. ـ من تا آخرش می‌مونم. همون لحظه یکی از آدم‌های فرهاد که تا اون لحظه ساکت ایستاده بود، جلو اومد. صورتش به‌هم ریخته بود. ـ آقا... فرهاد برگشت. ـ چی شده؟ مرد با صدای لرزون گفت: ـ من... مکث کرد. ـ من نمی‌دونم تو منو هم بدبخت کردی یا نه... فرهاد اخم کرد. ـ منظورت چیه؟ مرد به هلیا نگاه کرد. بعد به آراد. ـ ولی اون شب... سکوت سنگینی افتاد. ـ اون شب من اونجا بودم. هلیا خشکش زد. آراد یک قدم جلو رفت. ـ چی گفتی؟ مرد سرش رو پایین انداخت. ـ من همون آدمی بودم که فرستادی دنبالش. هلیا نفسش بند اومد. مرد ادامه داد: ـ قرار نبود بمیره... صداش شکست. ـ قرار بود فقط بترسونیمش. آراد با ناباوری نگاهش کرد. ـ تو... مرد اشکش رو پاک کرد. ـ ولی من از همون شب دیگه آدم قبلی نشدم. به فرهاد نگاه کرد. ـ شما گفتی فقط یه ترسوندنه. مکث کرد. ـ ولی آخرش یه آدم مرد... بعد نگاهش افتاد روی هلیا. ـ و یه دختر... صدایش لرزید. ـ یه دختر تا آخر عمرش بدون پدر موند. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت ۱۱۳ آراد چند ثانیه فقط به پدرش خیره موند. انگار هنوز منتظر بود یکی بگه همه‌ی
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت ۱۱۴ صدای آژیر از دور شنیده شد. فرهاد برای اولین بار واقعاً جا خورد. آرین از جاش بلند شد. ـ من قبل از اینکه بیای، با پلیس تماس گرفتم. فرهاد با عصبانیت گفت: ـ تو... آرین نگاهش کرد. ـ این‌بار دیگه دیر رسیدی. مردی که اعتراف کرده بود، جلو رفت. ـ من همه‌چیو می‌گم. فرهاد با خشم نگاهش کرد. ـ تو می‌دونی داری چه غلطی می‌کنی؟ ـ آره. مرد نفس عمیقی کشید. ـ دارم برای اولین بار کاری می‌کنم که باید همون شب انجام می‌دادم. آراد کنار هلیا ایستاده بود. پلیس‌ها وارد شدند. یکی از مأمورها رو به فرهاد گفت: ـ آقای کیانی، شما باید همراه ما بیاید. فرهاد چند لحظه به آراد نگاه کرد. ـ تو هم می‌ذاری این کارو با من بکنن؟ آراد چشم‌هاش رو بست. بعد خیلی آرام گفت: ـ این دفعه... نمی‌تونم نجاتت بدم. چند روز گذشت. پرونده رسماً وارد مرحله‌ی قضایی شده بود. مدارک آرین، شهادت آن مرد و اطلاعاتی که آرتا جمع کرده بود، کنار هم قرار گرفته بود. هلیا اما دیگر مثل قبل نبود. نه با آراد حرف می‌زد. نه جواب تماس‌هایش را می‌داد. یک عصر، آراد جلوی خانه منتظرش ایستاد. هلیا که رسید، مکث کرد. ـ چرا اومدی؟ ـ می‌خواستم ببینمت. ـ دیدی. خواست رد بشه. آراد جلویش را نگرفت. فقط گفت: ـ هلیا... ایستاد. ـ یادته گفتی دوستم داری؟ هلیا چشم‌هاش رو بست. ـ آراد، الان نه. ـ پس چی شد؟ ـ چی؟ ـ اون حرفت چی شد؟ هلیا برگشت سمتش. ـ هنوز دوستت دارم. آراد نفسش رو حبس کرد. ـ پس چرا داری ازم فرار می‌کنی؟ هلیا با صدای گرفته گفت: ـ چون هر بار می‌بینمت، هم خوشحال می‌شم... هم یادم میاد چرا نباید خوشحال باشم. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
محشرههعهعععع کوثری🛐🛐✨
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پایان هلیا نفسش رو داد بیرون. ـ آراد، گفتم یه کم زمان می‌خوام. ـ می‌دونم. ـ پس چرا میای؟ آراد یه لبخند کوچیک زد. ـ چون هر بار می‌بینمت هم خوشحال می‌شم، هم دلم می‌گیره. هلیا ساکت شد. ـ خوشحال می‌شم چون خودتی... مکث کرد. ـ دلم می‌گیره چون می‌دونم هنوز داری با یه چیزی می‌جنگی که تقصیر تو نبوده. چشم‌های هلیا پر شد. ـ من نمی‌دونم چطوری باید تو رو از پدرت جدا کنم. ـ لازم نیست یه شبه جداش کنی. ـ می‌ترسم دوباره یه چیزی بفهمم. ـ این بار هرچی باشه، با هم می‌فهمیم. هلیا لبخند خیلی کمرنگی زد. ـ خیلی مطمئنی؟ ـ نه. ـ پس؟ ـ فقط مطمئنم بدون تو حالم بدتره. هلیا خندید و اشکش رو پاک کرد. ـ دیوونه‌ای. ـ آره. چند لحظه سکوت شد. بعد هلیا آروم گفت: ـ من هنوز دوستت دارم. آراد فقط نگاهش کرد. ـ دوباره بگو. ـ پررو نشو. ـ هلیا... ـ دوستت دارم. آراد خندید. ـ خب. همینو می‌خواستم بشنوم. --- چند ماه بعد... همه دور یه میز نشسته بودن. آرتا داشت با جدیت تمام به حامد نگاه می‌کرد. ـ داداش، هنوزم می‌تونی فرار کنی. حامد لیوانش رو گذاشت روی میز. ـ از چی؟ آرتا با سر به آلا اشاره کرد. ـ از این ازدواج. آلا از اون طرف میز گفت: ـ آرتا! ـ چی؟ دارم رفیقم رو نجات می‌دم. حامد خندید. ـ تو اول خودتو نجات بده. امیر زد زیر خنده. ـ این دوتا رو ول کنین، خودشون دو ساعت دیگه با هم دعواشون میشه. یـلدا زد به بازوی امیر. ـ تو یکی ساکت. ـ من که چیزی نگفتم! ـ قیافت گفت. آراد کنار هلیا نشسته بود و آروم گفت: ـ اینا قراره خانواده‌ی ما باشن؟ هلیا خندید. ـ متأسفانه. آراد خم شد سمتش. ـ پس من هنوزم می‌تونم فرار کنم؟ هلیا با خنده گفت: ـ دیر شده. --- همه جمع بودن. آلا با لباس عروس کنار حامد ایستاده بود. حامد زیر لب گفت: ـ باورم نمیشه بالاخره شد. آلا لبخند زد. ـ منم. حامد نگاهش کرد. ـ از اول دوستت داشتم. آلا آروم گفت: ـ می‌دونم. ـ از کجا؟ ـ چون وقتی فکر می‌کردی من نمی‌بینم، زل می‌زدی بهم. حامد خندید. ـ خب... خیلی تابلو بود؟ ـ خیلی. اون طرف، آرتا داشت به آراد می‌گفت: ـ داداش، حالا که همه دارن ازدواج می‌کنن، تو هم یه فکری به حال خودت بکن. آراد به هلیا نگاه کرد. ـ فکرشو کردم. هلیا چشم غره رفت. ـ آراد! آرتا زد زیر خنده. ـ اووووه! پس ماجرا اینه! امیر گفت: ـ آرتا، تو چرا همیشه از همه زودتر می‌فهمی؟ آرتا شونه بالا انداخت. ـ چون برخلاف قیافه‌م، خیلی چیزا می‌فهمم. هلیا خندید. ـ اینو دیگه همه فهمیدن. آرتا لحظه‌ای ساکت شد. نگاهش رفت سمت هلیا. ـ فقط یه چیزو خیلی دیر فهمیدم. هلیا نگاهش کرد. ـ چی؟ ـ فقط لبخند زد. آراد دستش رو گرفت. ـ تموم شد؟ هلیا بهش نگاه کرد. ـ پرونده؟ ـ آره. هلیا یه لحظه به همه نگاه کرد. به مادرش. به آراد. به حامد و آلا. به یلدا و امیر. به آرتا که هنوز داشت با بقیه کل‌کل می‌کرد. لبخند زد. ـ آره. مکث کرد. ـ بالاخره تموم شد. آراد دستش رو محکم‌تر گرفت. ـ پس بریم زندگی کنیم؟ هلیا خندید. ـ بریم. آرتا از اون طرف داد زد: ـ شما دوتا! اول بیاین عکس بگیریم! امیر گفت: ـ آرتا تو عکاس شدی؟ ـ نه، ولی از شماها بهترم. آلا خندید. حامد گفت: ـ فقط خرابش نکنی. ـ خیالت راحت. همه کنار هم ایستادن. هلیا قبل از اینکه عکس گرفته بشه، یه لحظه چشم‌هاش رو بست. سال‌ها دنبال یه جواب دویده بود. بالاخره جوابش رو گرفته بود. و حالا... دیگه قرار نبود فقط دنبال گذشته باشه. قرار بود زندگی کنه. با آدم‌هایی که موندن. با آدم‌هایی که دوستش داشتن. و با آرادی که هنوز هر بار می‌دیدش، هم خوشحال می‌شد... هم دلش می‌لرزید. پایان. 🖤🥀 ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
و تماممم شد،خیلی زیاد ممنونم که همراهم بودین،عشق بهتوووون،امیدوااارم بازم با رمان بتونم بیاااام پیشتون خیلییی مراقب خودتون باشیییدا،منتظر نظراتتون هستممممم.