eitaa logo
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
129 ویدیو
0 فایل
در هیاهوی این جهان گم شده‌ام، میان هزاران صدا و آدم. اینجا تکه‌ای از سکوت من است؛ جایی برای کلمات، فکرها و من.🫂❤️‍🔥 "اینجا گوشه‌ای از سکوت، فکرها و کلمات من است. ♡ اگه اینجا به دلت نشست، خوشحال میشم بمونی:)"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت ۱۱۳ آراد چند ثانیه فقط به پدرش خیره موند. انگار هنوز منتظر بود یکی بگه همه‌ی
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پارت ۱۱۴ صدای آژیر از دور شنیده شد. فرهاد برای اولین بار واقعاً جا خورد. آرین از جاش بلند شد. ـ من قبل از اینکه بیای، با پلیس تماس گرفتم. فرهاد با عصبانیت گفت: ـ تو... آرین نگاهش کرد. ـ این‌بار دیگه دیر رسیدی. مردی که اعتراف کرده بود، جلو رفت. ـ من همه‌چیو می‌گم. فرهاد با خشم نگاهش کرد. ـ تو می‌دونی داری چه غلطی می‌کنی؟ ـ آره. مرد نفس عمیقی کشید. ـ دارم برای اولین بار کاری می‌کنم که باید همون شب انجام می‌دادم. آراد کنار هلیا ایستاده بود. پلیس‌ها وارد شدند. یکی از مأمورها رو به فرهاد گفت: ـ آقای کیانی، شما باید همراه ما بیاید. فرهاد چند لحظه به آراد نگاه کرد. ـ تو هم می‌ذاری این کارو با من بکنن؟ آراد چشم‌هاش رو بست. بعد خیلی آرام گفت: ـ این دفعه... نمی‌تونم نجاتت بدم. چند روز گذشت. پرونده رسماً وارد مرحله‌ی قضایی شده بود. مدارک آرین، شهادت آن مرد و اطلاعاتی که آرتا جمع کرده بود، کنار هم قرار گرفته بود. هلیا اما دیگر مثل قبل نبود. نه با آراد حرف می‌زد. نه جواب تماس‌هایش را می‌داد. یک عصر، آراد جلوی خانه منتظرش ایستاد. هلیا که رسید، مکث کرد. ـ چرا اومدی؟ ـ می‌خواستم ببینمت. ـ دیدی. خواست رد بشه. آراد جلویش را نگرفت. فقط گفت: ـ هلیا... ایستاد. ـ یادته گفتی دوستم داری؟ هلیا چشم‌هاش رو بست. ـ آراد، الان نه. ـ پس چی شد؟ ـ چی؟ ـ اون حرفت چی شد؟ هلیا برگشت سمتش. ـ هنوز دوستت دارم. آراد نفسش رو حبس کرد. ـ پس چرا داری ازم فرار می‌کنی؟ هلیا با صدای گرفته گفت: ـ چون هر بار می‌بینمت، هم خوشحال می‌شم... هم یادم میاد چرا نباید خوشحال باشم. ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
محشرههعهعععع کوثری🛐🛐✨
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پایان هلیا نفسش رو داد بیرون. ـ آراد، گفتم یه کم زمان می‌خوام. ـ می‌دونم. ـ پس چرا میای؟ آراد یه لبخند کوچیک زد. ـ چون هر بار می‌بینمت هم خوشحال می‌شم، هم دلم می‌گیره. هلیا ساکت شد. ـ خوشحال می‌شم چون خودتی... مکث کرد. ـ دلم می‌گیره چون می‌دونم هنوز داری با یه چیزی می‌جنگی که تقصیر تو نبوده. چشم‌های هلیا پر شد. ـ من نمی‌دونم چطوری باید تو رو از پدرت جدا کنم. ـ لازم نیست یه شبه جداش کنی. ـ می‌ترسم دوباره یه چیزی بفهمم. ـ این بار هرچی باشه، با هم می‌فهمیم. هلیا لبخند خیلی کمرنگی زد. ـ خیلی مطمئنی؟ ـ نه. ـ پس؟ ـ فقط مطمئنم بدون تو حالم بدتره. هلیا خندید و اشکش رو پاک کرد. ـ دیوونه‌ای. ـ آره. چند لحظه سکوت شد. بعد هلیا آروم گفت: ـ من هنوز دوستت دارم. آراد فقط نگاهش کرد. ـ دوباره بگو. ـ پررو نشو. ـ هلیا... ـ دوستت دارم. آراد خندید. ـ خب. همینو می‌خواستم بشنوم. --- چند ماه بعد... همه دور یه میز نشسته بودن. آرتا داشت با جدیت تمام به حامد نگاه می‌کرد. ـ داداش، هنوزم می‌تونی فرار کنی. حامد لیوانش رو گذاشت روی میز. ـ از چی؟ آرتا با سر به آلا اشاره کرد. ـ از این ازدواج. آلا از اون طرف میز گفت: ـ آرتا! ـ چی؟ دارم رفیقم رو نجات می‌دم. حامد خندید. ـ تو اول خودتو نجات بده. امیر زد زیر خنده. ـ این دوتا رو ول کنین، خودشون دو ساعت دیگه با هم دعواشون میشه. یـلدا زد به بازوی امیر. ـ تو یکی ساکت. ـ من که چیزی نگفتم! ـ قیافت گفت. آراد کنار هلیا نشسته بود و آروم گفت: ـ اینا قراره خانواده‌ی ما باشن؟ هلیا خندید. ـ متأسفانه. آراد خم شد سمتش. ـ پس من هنوزم می‌تونم فرار کنم؟ هلیا با خنده گفت: ـ دیر شده. --- همه جمع بودن. آلا با لباس عروس کنار حامد ایستاده بود. حامد زیر لب گفت: ـ باورم نمیشه بالاخره شد. آلا لبخند زد. ـ منم. حامد نگاهش کرد. ـ از اول دوستت داشتم. آلا آروم گفت: ـ می‌دونم. ـ از کجا؟ ـ چون وقتی فکر می‌کردی من نمی‌بینم، زل می‌زدی بهم. حامد خندید. ـ خب... خیلی تابلو بود؟ ـ خیلی. اون طرف، آرتا داشت به آراد می‌گفت: ـ داداش، حالا که همه دارن ازدواج می‌کنن، تو هم یه فکری به حال خودت بکن. آراد به هلیا نگاه کرد. ـ فکرشو کردم. هلیا چشم غره رفت. ـ آراد! آرتا زد زیر خنده. ـ اووووه! پس ماجرا اینه! امیر گفت: ـ آرتا، تو چرا همیشه از همه زودتر می‌فهمی؟ آرتا شونه بالا انداخت. ـ چون برخلاف قیافه‌م، خیلی چیزا می‌فهمم. هلیا خندید. ـ اینو دیگه همه فهمیدن. آرتا لحظه‌ای ساکت شد. نگاهش رفت سمت هلیا. ـ فقط یه چیزو خیلی دیر فهمیدم. هلیا نگاهش کرد. ـ چی؟ ـ فقط لبخند زد. آراد دستش رو گرفت. ـ تموم شد؟ هلیا بهش نگاه کرد. ـ پرونده؟ ـ آره. هلیا یه لحظه به همه نگاه کرد. به مادرش. به آراد. به حامد و آلا. به یلدا و امیر. به آرتا که هنوز داشت با بقیه کل‌کل می‌کرد. لبخند زد. ـ آره. مکث کرد. ـ بالاخره تموم شد. آراد دستش رو محکم‌تر گرفت. ـ پس بریم زندگی کنیم؟ هلیا خندید. ـ بریم. آرتا از اون طرف داد زد: ـ شما دوتا! اول بیاین عکس بگیریم! امیر گفت: ـ آرتا تو عکاس شدی؟ ـ نه، ولی از شماها بهترم. آلا خندید. حامد گفت: ـ فقط خرابش نکنی. ـ خیالت راحت. همه کنار هم ایستادن. هلیا قبل از اینکه عکس گرفته بشه، یه لحظه چشم‌هاش رو بست. سال‌ها دنبال یه جواب دویده بود. بالاخره جوابش رو گرفته بود. و حالا... دیگه قرار نبود فقط دنبال گذشته باشه. قرار بود زندگی کنه. با آدم‌هایی که موندن. با آدم‌هایی که دوستش داشتن. و با آرادی که هنوز هر بار می‌دیدش، هم خوشحال می‌شد... هم دلش می‌لرزید. پایان. 🖤🥀 ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
و تماممم شد،خیلی زیاد ممنونم که همراهم بودین،عشق بهتوووون،امیدوااارم بازم با رمان بتونم بیاااام پیشتون خیلییی مراقب خودتون باشیییدا،منتظر نظراتتون هستممممم.
عااالییییی بووووودددددددددددد کوثریییییییی ترکوندییییی✨✨✨✨✨قلبیبب
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
عشقییی
چراانقدخوبی؟؟؟😭😭✨🛐خیلیییی خوبهههحیمسنس
هدایت شده از ɢʜᴀʟʙʜᴀɪᴇꜱʜᴇᴋᴀꜱᴛᴇ
ɢʜᴀʟʙʜᴀɪᴇꜱʜᴇᴋᴀꜱᴛᴇ ꧁𝜗ৎ꧂ ꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂ ‌ ‌ 𝑝𝑎𝑟𝑡:⁹ ֶָ֢.้⌯ 🤵🏻‍♂:بفرمایید اینم سفارشتون علی/ستی:ممنون ࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝ ستی:من سیر شدم دیگهههه علی:بخور دوتا دونه خوردی ده دیقه دیگه دنمو..... میکنی [نویسنده:به جای سر/ویس بهتره بگیم اسنپ🚖😀] ستی:باش🗿 غذا خوردن تموم شد🖤 ستی:بریمم علی:بریم ماشین🖤 علی:خب باید بریم خونه پدر عزیزت🗣 ستی:نهههه دارم میزنههههه علی:خب میخوای بیای خونه من؟🗿 ستی:شب نمیمونممممم علی:باید بمونییی ستی:بغ/لت نمیخوابماااااا علی:ع خداتم باشه ستی:....... [نویسنده:بد اموزی داره🗿🤌🏻] علی:تاج سرتم🗿🤣 ستی:گفتم که تو..........نیستی علی: د- باشه برو تو اتاق بخواب من رو کاناپه خوبه؟😞💔 ستی:ار خونه🖤 ستی:عاخیششش علی:🗿 ستی:یه چیزی بگم؟ علی:🗿؟ ستی:خونت دکوراسیونش قشنگه🗿 علی:مرسی🗿 ستی:اوهم sms🖤 علی:کیه🗿 ستی:فوضولی؟ علی:خیلی ستی:🗿 چت باری و ستی:🤌🏻💞 باری:الوووو چطوریی ستی:چی بگم خوبم تو چطوری باری:منم خوبم راستییی خاستگاریت چطور پیش رف🗿🤣 ستی:اوف اصلا نگم واست🗿بهمش زدم🗿حامی رو باهام دید گرفت یه دل سیر همو زدن🙂💔بردیمش بیمارستان مرخص که شد اومدیم خونه باری:عاخییی ولی علی خیلی جلتنمنعااا ستی:میخوای بدمش بت؟ باری:ن در شان من نی ستی:در شان منم نیستاا باری:لیاقتتو نداره🗿 ستی:خب حالا من برم فردا میبینمت باری خانومیییی باری:بایی ستییی قانوم🎀🗿 ࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐ علی:کی بود؟🗿 ستی:🗿 علی:بوگو دیگهعع ستی:ولکن ع علی:بریم بخوابیم چشام وا نمیشه ستی:باش ........ ɢʜᴀʟʙʜᴀɪᴇꜱʜᴇᴋᴀꜱᴛᴇ نویسنده:حلی🖤 https://eitaa.com/joinchat/1239090706Cdf0800b716