eitaa logo
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
129 ویدیو
0 فایل
در هیاهوی این جهان گم شده‌ام، میان هزاران صدا و آدم. اینجا تکه‌ای از سکوت من است؛ جایی برای کلمات، فکرها و من.🫂❤️‍🔥 "اینجا گوشه‌ای از سکوت، فکرها و کلمات من است. ♡ اگه اینجا به دلت نشست، خوشحال میشم بمونی:)"
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پایان هلیا نفسش رو داد بیرون. ـ آراد، گفتم یه کم زمان می‌خوام. ـ می‌دونم. ـ پس چرا میای؟ آراد یه لبخند کوچیک زد. ـ چون هر بار می‌بینمت هم خوشحال می‌شم، هم دلم می‌گیره. هلیا ساکت شد. ـ خوشحال می‌شم چون خودتی... مکث کرد. ـ دلم می‌گیره چون می‌دونم هنوز داری با یه چیزی می‌جنگی که تقصیر تو نبوده. چشم‌های هلیا پر شد. ـ من نمی‌دونم چطوری باید تو رو از پدرت جدا کنم. ـ لازم نیست یه شبه جداش کنی. ـ می‌ترسم دوباره یه چیزی بفهمم. ـ این بار هرچی باشه، با هم می‌فهمیم. هلیا لبخند خیلی کمرنگی زد. ـ خیلی مطمئنی؟ ـ نه. ـ پس؟ ـ فقط مطمئنم بدون تو حالم بدتره. هلیا خندید و اشکش رو پاک کرد. ـ دیوونه‌ای. ـ آره. چند لحظه سکوت شد. بعد هلیا آروم گفت: ـ من هنوز دوستت دارم. آراد فقط نگاهش کرد. ـ دوباره بگو. ـ پررو نشو. ـ هلیا... ـ دوستت دارم. آراد خندید. ـ خب. همینو می‌خواستم بشنوم. --- چند ماه بعد... همه دور یه میز نشسته بودن. آرتا داشت با جدیت تمام به حامد نگاه می‌کرد. ـ داداش، هنوزم می‌تونی فرار کنی. حامد لیوانش رو گذاشت روی میز. ـ از چی؟ آرتا با سر به آلا اشاره کرد. ـ از این ازدواج. آلا از اون طرف میز گفت: ـ آرتا! ـ چی؟ دارم رفیقم رو نجات می‌دم. حامد خندید. ـ تو اول خودتو نجات بده. امیر زد زیر خنده. ـ این دوتا رو ول کنین، خودشون دو ساعت دیگه با هم دعواشون میشه. یـلدا زد به بازوی امیر. ـ تو یکی ساکت. ـ من که چیزی نگفتم! ـ قیافت گفت. آراد کنار هلیا نشسته بود و آروم گفت: ـ اینا قراره خانواده‌ی ما باشن؟ هلیا خندید. ـ متأسفانه. آراد خم شد سمتش. ـ پس من هنوزم می‌تونم فرار کنم؟ هلیا با خنده گفت: ـ دیر شده. --- همه جمع بودن. آلا با لباس عروس کنار حامد ایستاده بود. حامد زیر لب گفت: ـ باورم نمیشه بالاخره شد. آلا لبخند زد. ـ منم. حامد نگاهش کرد. ـ از اول دوستت داشتم. آلا آروم گفت: ـ می‌دونم. ـ از کجا؟ ـ چون وقتی فکر می‌کردی من نمی‌بینم، زل می‌زدی بهم. حامد خندید. ـ خب... خیلی تابلو بود؟ ـ خیلی. اون طرف، آرتا داشت به آراد می‌گفت: ـ داداش، حالا که همه دارن ازدواج می‌کنن، تو هم یه فکری به حال خودت بکن. آراد به هلیا نگاه کرد. ـ فکرشو کردم. هلیا چشم غره رفت. ـ آراد! آرتا زد زیر خنده. ـ اووووه! پس ماجرا اینه! امیر گفت: ـ آرتا، تو چرا همیشه از همه زودتر می‌فهمی؟ آرتا شونه بالا انداخت. ـ چون برخلاف قیافه‌م، خیلی چیزا می‌فهمم. هلیا خندید. ـ اینو دیگه همه فهمیدن. آرتا لحظه‌ای ساکت شد. نگاهش رفت سمت هلیا. ـ فقط یه چیزو خیلی دیر فهمیدم. هلیا نگاهش کرد. ـ چی؟ ـ فقط لبخند زد. آراد دستش رو گرفت. ـ تموم شد؟ هلیا بهش نگاه کرد. ـ پرونده؟ ـ آره. هلیا یه لحظه به همه نگاه کرد. به مادرش. به آراد. به حامد و آلا. به یلدا و امیر. به آرتا که هنوز داشت با بقیه کل‌کل می‌کرد. لبخند زد. ـ آره. مکث کرد. ـ بالاخره تموم شد. آراد دستش رو محکم‌تر گرفت. ـ پس بریم زندگی کنیم؟ هلیا خندید. ـ بریم. آرتا از اون طرف داد زد: ـ شما دوتا! اول بیاین عکس بگیریم! امیر گفت: ـ آرتا تو عکاس شدی؟ ـ نه، ولی از شماها بهترم. آلا خندید. حامد گفت: ـ فقط خرابش نکنی. ـ خیالت راحت. همه کنار هم ایستادن. هلیا قبل از اینکه عکس گرفته بشه، یه لحظه چشم‌هاش رو بست. سال‌ها دنبال یه جواب دویده بود. بالاخره جوابش رو گرفته بود. و حالا... دیگه قرار نبود فقط دنبال گذشته باشه. قرار بود زندگی کنه. با آدم‌هایی که موندن. با آدم‌هایی که دوستش داشتن. و با آرادی که هنوز هر بار می‌دیدش، هم خوشحال می‌شد... هم دلش می‌لرزید. پایان. 🖤🥀 ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀 ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀 ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀 ╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪 𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭 𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
و تماممم شد،خیلی زیاد ممنونم که همراهم بودین،عشق بهتوووون،امیدوااارم بازم با رمان بتونم بیاااام پیشتون خیلییی مراقب خودتون باشیییدا،منتظر نظراتتون هستممممم.
عااالییییی بووووودددددددددددد کوثریییییییی ترکوندییییی✨✨✨✨✨قلبیبب
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
عشقییی
چراانقدخوبی؟؟؟😭😭✨🛐خیلیییی خوبهههحیمسنس
هدایت شده از ɢʜᴀʟʙʜᴀɪᴇꜱʜᴇᴋᴀꜱᴛᴇ
ɢʜᴀʟʙʜᴀɪᴇꜱʜᴇᴋᴀꜱᴛᴇ ꧁𝜗ৎ꧂ ꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂ ‌ ‌ 𝑝𝑎𝑟𝑡:⁹ ֶָ֢.้⌯ 🤵🏻‍♂:بفرمایید اینم سفارشتون علی/ستی:ممنون ࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝ ستی:من سیر شدم دیگهههه علی:بخور دوتا دونه خوردی ده دیقه دیگه دنمو..... میکنی [نویسنده:به جای سر/ویس بهتره بگیم اسنپ🚖😀] ستی:باش🗿 غذا خوردن تموم شد🖤 ستی:بریمم علی:بریم ماشین🖤 علی:خب باید بریم خونه پدر عزیزت🗣 ستی:نهههه دارم میزنههههه علی:خب میخوای بیای خونه من؟🗿 ستی:شب نمیمونممممم علی:باید بمونییی ستی:بغ/لت نمیخوابماااااا علی:ع خداتم باشه ستی:....... [نویسنده:بد اموزی داره🗿🤌🏻] علی:تاج سرتم🗿🤣 ستی:گفتم که تو..........نیستی علی: د- باشه برو تو اتاق بخواب من رو کاناپه خوبه؟😞💔 ستی:ار خونه🖤 ستی:عاخیششش علی:🗿 ستی:یه چیزی بگم؟ علی:🗿؟ ستی:خونت دکوراسیونش قشنگه🗿 علی:مرسی🗿 ستی:اوهم sms🖤 علی:کیه🗿 ستی:فوضولی؟ علی:خیلی ستی:🗿 چت باری و ستی:🤌🏻💞 باری:الوووو چطوریی ستی:چی بگم خوبم تو چطوری باری:منم خوبم راستییی خاستگاریت چطور پیش رف🗿🤣 ستی:اوف اصلا نگم واست🗿بهمش زدم🗿حامی رو باهام دید گرفت یه دل سیر همو زدن🙂💔بردیمش بیمارستان مرخص که شد اومدیم خونه باری:عاخییی ولی علی خیلی جلتنمنعااا ستی:میخوای بدمش بت؟ باری:ن در شان من نی ستی:در شان منم نیستاا باری:لیاقتتو نداره🗿 ستی:خب حالا من برم فردا میبینمت باری خانومیییی باری:بایی ستییی قانوم🎀🗿 ࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐ علی:کی بود؟🗿 ستی:🗿 علی:بوگو دیگهعع ستی:ولکن ع علی:بریم بخوابیم چشام وا نمیشه ستی:باش ........ ɢʜᴀʟʙʜᴀɪᴇꜱʜᴇᴋᴀꜱᴛᴇ نویسنده:حلی🖤 https://eitaa.com/joinchat/1239090706Cdf0800b716