🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پایان
هلیا نفسش رو داد بیرون.
ـ آراد، گفتم یه کم زمان میخوام.
ـ میدونم.
ـ پس چرا میای؟
آراد یه لبخند کوچیک زد.
ـ چون هر بار میبینمت هم خوشحال میشم، هم دلم میگیره.
هلیا ساکت شد.
ـ خوشحال میشم چون خودتی...
مکث کرد.
ـ دلم میگیره چون میدونم هنوز داری با یه چیزی میجنگی که تقصیر تو نبوده.
چشمهای هلیا پر شد.
ـ من نمیدونم چطوری باید تو رو از پدرت جدا کنم.
ـ لازم نیست یه شبه جداش کنی.
ـ میترسم دوباره یه چیزی بفهمم.
ـ این بار هرچی باشه، با هم میفهمیم.
هلیا لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ خیلی مطمئنی؟
ـ نه.
ـ پس؟
ـ فقط مطمئنم بدون تو حالم بدتره.
هلیا خندید و اشکش رو پاک کرد.
ـ دیوونهای.
ـ آره.
چند لحظه سکوت شد.
بعد هلیا آروم گفت:
ـ من هنوز دوستت دارم.
آراد فقط نگاهش کرد.
ـ دوباره بگو.
ـ پررو نشو.
ـ هلیا...
ـ دوستت دارم.
آراد خندید.
ـ خب. همینو میخواستم بشنوم.
---
چند ماه بعد...
همه دور یه میز نشسته بودن.
آرتا داشت با جدیت تمام به حامد نگاه میکرد.
ـ داداش، هنوزم میتونی فرار کنی.
حامد لیوانش رو گذاشت روی میز.
ـ از چی؟
آرتا با سر به آلا اشاره کرد.
ـ از این ازدواج.
آلا از اون طرف میز گفت:
ـ آرتا!
ـ چی؟ دارم رفیقم رو نجات میدم.
حامد خندید.
ـ تو اول خودتو نجات بده.
امیر زد زیر خنده.
ـ این دوتا رو ول کنین، خودشون دو ساعت دیگه با هم دعواشون میشه.
یـلدا زد به بازوی امیر.
ـ تو یکی ساکت.
ـ من که چیزی نگفتم!
ـ قیافت گفت.
آراد کنار هلیا نشسته بود و آروم گفت:
ـ اینا قراره خانوادهی ما باشن؟
هلیا خندید.
ـ متأسفانه.
آراد خم شد سمتش.
ـ پس من هنوزم میتونم فرار کنم؟
هلیا با خنده گفت:
ـ دیر شده.
---
همه جمع بودن.
آلا با لباس عروس کنار حامد ایستاده بود.
حامد زیر لب گفت:
ـ باورم نمیشه بالاخره شد.
آلا لبخند زد.
ـ منم.
حامد نگاهش کرد.
ـ از اول دوستت داشتم.
آلا آروم گفت:
ـ میدونم.
ـ از کجا؟
ـ چون وقتی فکر میکردی من نمیبینم، زل میزدی بهم.
حامد خندید.
ـ خب... خیلی تابلو بود؟
ـ خیلی.
اون طرف، آرتا داشت به آراد میگفت:
ـ داداش، حالا که همه دارن ازدواج میکنن، تو هم یه فکری به حال خودت بکن.
آراد به هلیا نگاه کرد.
ـ فکرشو کردم.
هلیا چشم غره رفت.
ـ آراد!
آرتا زد زیر خنده.
ـ اووووه! پس ماجرا اینه!
امیر گفت:
ـ آرتا، تو چرا همیشه از همه زودتر میفهمی؟
آرتا شونه بالا انداخت.
ـ چون برخلاف قیافهم، خیلی چیزا میفهمم.
هلیا خندید.
ـ اینو دیگه همه فهمیدن.
آرتا لحظهای ساکت شد.
نگاهش رفت سمت هلیا.
ـ فقط یه چیزو خیلی دیر فهمیدم.
هلیا نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ
فقط لبخند زد.
آراد دستش رو گرفت.
ـ تموم شد؟
هلیا بهش نگاه کرد.
ـ پرونده؟
ـ آره.
هلیا یه لحظه به همه نگاه کرد.
به مادرش.
به آراد.
به حامد و آلا.
به یلدا و امیر.
به آرتا که هنوز داشت با بقیه کلکل میکرد.
لبخند زد.
ـ آره.
مکث کرد.
ـ بالاخره تموم شد.
آراد دستش رو محکمتر گرفت.
ـ پس بریم زندگی کنیم؟
هلیا خندید.
ـ بریم.
آرتا از اون طرف داد زد:
ـ شما دوتا! اول بیاین عکس بگیریم!
امیر گفت:
ـ آرتا تو عکاس شدی؟
ـ نه، ولی از شماها بهترم.
آلا خندید.
حامد گفت:
ـ فقط خرابش نکنی.
ـ خیالت راحت.
همه کنار هم ایستادن.
هلیا قبل از اینکه عکس گرفته بشه، یه لحظه چشمهاش رو بست.
سالها دنبال یه جواب دویده بود.
بالاخره جوابش رو گرفته بود.
و حالا...
دیگه قرار نبود فقط دنبال گذشته باشه.
قرار بود زندگی کنه.
با آدمهایی که موندن.
با آدمهایی که دوستش داشتن.
و با آرادی که هنوز هر بار میدیدش، هم خوشحال میشد...
هم دلش میلرزید.
پایان. 🖤🥀
ᴀ ꜱᴛᴏʀʏ ʙʏ ʟᴀᴅʏ ᴋᴀꜰ🥀
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ᴡɪᴛʜ ɪɴᴋ, ᴋᴇᴘᴛ ᴡɪᴛʜ ʜᴇᴀʀᴛ.🥀
ᴛʜᴇ ꜱᴛᴏʀʏ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇꜱ…🥀
╰┈➤ 𓆩 @absolute_silense 𓆪
𝓒𝓸𝓹𝔂 𝓟𝓻𝓸𝓱𝓲𝓫𝓲𝓽𝓮𝓭
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆
و تماممم شد،خیلی زیاد ممنونم که همراهم بودین،عشق بهتوووون،امیدوااارم بازم با رمان بتونم بیاااام پیشتون
خیلییی مراقب خودتون باشیییدا،منتظر نظراتتون هستممممم.
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒐𝒊𝒔𝒆
🖤🥀𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝑵𝒂𝒎𝒆|پایان هلیا نفسش رو داد بیرون. ـ آراد، گفتم یه کم زمان میخوام. ـ میدونم. ـ پس
وای شاهکارکردی دختر😭✨✨✨✨🛐✨🛐✨🛐✨🛐🛐😭
هدایت شده از ɢʜᴀʟʙʜᴀɪᴇꜱʜᴇᴋᴀꜱᴛᴇ
ɢʜᴀʟʙʜᴀɪᴇꜱʜᴇᴋᴀꜱᴛᴇ
꧁𝜗ৎ꧂
꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂꧁꧂
𝑝𝑎𝑟𝑡:⁹ ֶָ֢.้⌯
🤵🏻♂:بفرمایید اینم سفارشتون
علی/ستی:ممنون
࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝
ستی:من سیر شدم دیگهههه
علی:بخور دوتا دونه خوردی ده دیقه دیگه دنمو..... میکنی
[نویسنده:به جای سر/ویس بهتره بگیم اسنپ🚖😀]
ستی:باش🗿
غذا خوردن تموم شد🖤
ستی:بریمم
علی:بریم
ماشین🖤
علی:خب باید بریم خونه پدر عزیزت🗣
ستی:نهههه دارم میزنههههه
علی:خب میخوای بیای خونه من؟🗿
ستی:شب نمیمونممممم
علی:باید بمونییی
ستی:بغ/لت نمیخوابماااااا
علی:ع خداتم باشه
ستی:.......
[نویسنده:بد اموزی داره🗿🤌🏻]
علی:تاج سرتم🗿🤣
ستی:گفتم که تو..........نیستی
علی: د- باشه برو تو اتاق بخواب من رو کاناپه خوبه؟😞💔
ستی:ار
خونه🖤
ستی:عاخیششش
علی:🗿
ستی:یه چیزی بگم؟
علی:🗿؟
ستی:خونت دکوراسیونش قشنگه🗿
علی:مرسی🗿
ستی:اوهم
sms🖤
علی:کیه🗿
ستی:فوضولی؟
علی:خیلی
ستی:🗿
چت باری و ستی:🤌🏻💞
باری:الوووو چطوریی
ستی:چی بگم خوبم تو چطوری
باری:منم خوبم راستییی خاستگاریت چطور پیش رف🗿🤣
ستی:اوف اصلا نگم واست🗿بهمش زدم🗿حامی رو باهام دید گرفت یه دل سیر همو زدن🙂💔بردیمش بیمارستان مرخص که شد اومدیم خونه
باری:عاخییی ولی علی خیلی جلتنمنعااا
ستی:میخوای بدمش بت؟
باری:ن در شان من نی
ستی:در شان منم نیستاا
باری:لیاقتتو نداره🗿
ستی:خب حالا من برم فردا میبینمت باری خانومیییی
باری:بایی ستییی قانوم🎀🗿
࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐✮𝄟⃝࿐
علی:کی بود؟🗿
ستی:🗿
علی:بوگو دیگهعع
ستی:ولکن ع
علی:بریم بخوابیم چشام وا نمیشه
ستی:باش
........
ɢʜᴀʟʙʜᴀɪᴇꜱʜᴇᴋᴀꜱᴛᴇ
نویسنده:حلی🖤
https://eitaa.com/joinchat/1239090706Cdf0800b716