هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:17
حامی با قدمهای سنگین و محکم نزدیک شد.
بوی تند مشر//وب که از دهان دلارا بلند میشد و لیوان نیمهخالی توی دست لرزون اون، برای حامی کافی بود تا کل ماجرا رو توی یک ثانیه بفهمه.
صورتش سنگی شد از اون آرامشهای قبل از طوفانی که هرکی توی این سالن بود، میدونست یعنی چی.
حامی دستِ قدرتمندش رو گذاشت روی شونهی آرمان و با فشار کمی، اون رو چرخوند سمتِ خودش.
آرمان که انگار برق گرفته بودش، با دیدن چهرهی عصبانی حامی، رنگش پرید.
حامی با صدای آروم، اما خنک و ترسناکی گفت
آرمان... انگار خیلی دلت میخواد با چیزایی که مال منه بازی کنی، نه؟
آرمان سعی کرد خودش رو جمعوجور کنه و با لکنت گفت:
ح... حامی قضیه اونطوری که فکر میکنی نیست، فقط یه تعارف دوستانه بود...
حامی نگاهش رو چرخوند سمت دلارا که داشت به زور خودش رو روی مبل نگه میداشت.
چشمها دلارا نیمهباز بود و یه لبخند خندهدار روی لبش بود.
حامی زیر لب :
تعارف دوستانه؟
یهو بدون اینکه به آرمان فرصت دفاع بده، لیوان رو از دستِ دلارا گرفت و با یه حرکتِ سریع کوبیدش زمین که صدای شکستنش کل سالن رو پر کرد.
حامی به آرمان نزدیکتر شد، جوری که صورتهاشون فقط چند سانت فاصله داشت:
میفهمی چی کار کردی؟ اگه تا سه ثانیه دیگه از جلوی چشمم غیب نشی، قول میدم امشب آخرین باری باشه که این عمارت رو میبینی.
دلارا که حالا سرش داشت گیجتر میرفت، دستش رو دراز کرد و تیشرت حامی رو گرفت.
با صدایِ کشدار و مستگونهاش گفت
حامی این زر زر/و خیلی حرف زد سرم داره میترکه
حامی بلافاصله برگشت و دلارا رو توی بغلش گرفت.
نگاهش رو با نفرت دوخت به آرمان
گمشو بیرون.
آرمان که ترسیده بود، سریع عقبنشینی کرد و لنگلنگان از اونجا دور شد.
چرا گذاشتی بهت چیزی بده؟ مگه نگفتم هیچی نخور؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از ɢʜᴀʟʙʜᴀɪᴇꜱʜᴇᴋᴀꜱᴛᴇنفور
347.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا