هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
در آغاز خلقت انسان را بر زمین سبز نشاندند.
انسان که همرنگ زمین بود چشم هایش را گشود و «آبی» را دید، هر روز مشتش را باز میکرد تا آن را به چنگ بیاورد اما آبی دست نیافتنی بود؛ آن رنگ همیشه آنجا نبود، گاهی ابر های سفید رویش را میپوشاندند و گاهی هم خود پشت تاریکی پنهان میشد.
اما در پس شبها او باز هم تصویرش را ذهن حفظ میکرد تا روز بعد باز هم برای رسیدن به آن تلاش کند.
انسان خود را در جبر و هندسه غرق کرد تا برای رسیدن به آرزویش بالهای آهنی بسازد، او حتی از آبی هم گذشت و رنگ های گوناگون دیگر را هم دید؛ اما آن رنگها چیزی جز لکه هایی بر دامن سیاه جهان هستی نبودند.
انسان آبی خودش را میطلبید، آبیِ او در دستان رنگ های تاریک نبود، روشن بود و خود به تنهایی زمین سبزش را به آغوش میکشید.
انسان به زمین سبز بازگشت، زمین مهربان از قبل پاسخ را برای او مهیا کرده بود پس انسان خود را کاشت و استخوان هایش را به زمین داد تا قلب آبیاش به پرواز در آید و با آبی یکی شود...
تقدیم به آدرین قشنگم که آبیِ زندگیمه حتی اگه فعلا دست یافتن بهش برام سخت باشه💙
هدایت شده از فـاطـــــمـه *
شعراتو میرسونی به آبی های دنیا، اونقدری که آبی بشه رنگ کاشی های دلت. قد میکشی اونقدر، آخر سرت میخوره به سقف آسمون. رویا میشی، میوفتی وسط حوض نقاشی.ولی تو دختری،
هم شعری خودت، هم آسمون، هم یه حوض نقاشی، هم آبیای، خیلی آبی :)
روزت مبارک آبی ترین شعر اردیبهشت :)) *