تد و پدرش توی باغ هستند. بویی مثل بوی سنبل میآید.
پدر با صدای خشنی میپرسد:«مدرسه در چه حاله؟»
همیشه همین سوال را میپرسد و تد هم هیچوقت نمیتواند جواب درست را بدهد. پدر اعداد را دوست دارد و پسر حروف را؛ دو زبان متفاوت.
پسر میگوید:«تو انشا نمرهی اول رو گرفتم.»
پدر میغرد:« ریاضی چی؟ با ریاضی چطوری؟ اگه تو جنگل گم بشی کلمات چطوری میتونن تو رو برگردونن خونه؟»
پسر جواب نمیدهد. او اعداد را درک نمیکند، یا شاید اعداد او را درک نمیکنند. او و پدر هیچوقت در چشم هم نگاه نکردهاند.
و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود
-فردریک بکمن-
#دیالوگ
هدایت شده از Daily Wizards📜
807.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مود این روزهای ۹۰ درصد کاربران ایتا بعد از کلیک روی لینک رندوم ممبرِ فلان
توضیح ویدئو و اسپویل پاندای کنگ فو کار ۱
بسمه تعالی
سلام.
امروز سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
یک دفعه به خودتان میایید و میبینید غم دارد شما را قورت میدهد، البته دور از جانتان. انگار ناگهان دیوار ترک خورده و جوهر ریخته در دلم. اینجا که زندگی کنید؛ در این خاکخورده بیغولههای بیریشه، آنوقت برای نفس کشیدن ریه لازم ندارید؛ چیزی نیاز دارید غم را تصفیه کند. زندگی زیر پای زمان و مکان دل نمیخواهد؛ فولاد میخواست که ما نداشتیم. نمیدانم دیگر چطور هنوز نفس میکشیم. یا آدمی هستیم در آب که نمیداند چطور شنا کند، یا ماهی هستیم که سرش افتاده به ساحل نمیداند چطور برگردد تو آب.
جانم برایتان بگوید این روزها فقط آسمان ابری میداند چشمهایم چه رنگیاند. خودم که دیگر در آینه نگاه میکنم نمیبینم رنگ چشمم عوض شده یا چیز دیگری. شما هزار لایه هم رنگ روی دیوار ترکخورده بکشید ترکش که پاک نمیشود تصدقتان. مثل من فقط انگار سعی میکند تازهتر باشد بلکه رهگذری چیزی که رد میشود، چشمش بیفتد و شاید دلش بسوزد، شاید بنا هم باشد، شاید وسایل هم همراه داشته باشد؛ بنشیند و این دیوار را باز از اول کاهگل بگیرد و ترمیم کند.
از شما چه پنهان جانکم؛ چایی تلخ شده، آسمانم پشت پردهست، خانهام روی هوا معلق، دلم خون. ولی باز خداراشکر شما هستید. خدا را شکر شما مینشینید نامههای مرا میخوانید. شرمم میاید هی نامه بنویسم پشت نامهها! ولی دگر جز شما کسی نیست که به جای خالی کردن یک سطل اندوه بر بدن رنجور من، یک چایْ گرما بیاورد و کنارش هم شیرینی برای کام. من هم که یاد گرفتهام از مادر؛ هی تعارف کنم و بگویم نه، تا شما هم که با کسی تعارف ندارید هی پشت سر هم بگویید آره و بله و بفرمایید، تا آخر شاید فرجی شد از آن جملاتی بهم گفتیم که این جوانان امروز به هم میگویند؛ همینهایی که میگویند دل هم را آب کنند و برای هم بمیرند. شاید آخر شما هم نامه نوشتید به من با مضمون اینکه غمگین نباشم، آنوقت من هم مینویسم برایتان که غم شما را کشیدن خوش است. حافظ نیستم برایتان شیرینزبانی کنم ولی گفتهاند غم عشق است که خوش است.
منم میگویم، شما اگر دوست داشته باشید غمش میسوزاندها، ولی چیزی زیباتر از آن نمیشود داشت جانکم. شما وجودتان مثل باران است. شما که هستید همه چیز را میشوید و میبرد، فکر شما در سر باشد دیگر چیزی نخواهد بود. چه درد بدهید و چه درمان؛ همین که میدهید شادم میکنید.
در پناه حق، شاید قسمت شد دوری بین ما کمتر بشود.
دوستدار شما. هانا.
آدری دلم واست تنگ شده ولی اگه اینجا خوشحالتری، تنها چیزی که من واست میخوام خوشحالیته. ولی بدون ما همیشه به خالهمون نیاز داریم. خالهی روباه شاعر و آتشین جیسون گریس دوست دختر هستیا و ادبیات دوستمون
ـ
خاله قربونتون بره 😭
یه ذره استراحت کنم زودی برمیگردم جان خاله 😭
لونا بانو تو ایتا دیلی ندارن؟
ـ
نه متاسفانه 😭
شاید بخواد بزن-
لونااااااااااا احضار بشوووووووو
پذیرش
@m_o_b_t_a_l_a من یه نویسندهم. تشریف میارید؟⭐️ ـ حتما تصدقتون 😭
ای وای رقیه خانم شمایین، خیلی دنبالتون گشتم، خوب شد پیداتون کردم 😭
https://eitaa.com/acception/1190
خاله توروخدا بگو که همینجوری نوشتیش و راستکی نیست😭 خاله من که لالم ولی سنشینتینیکیتیسی فرض کن هر چی که باید بگم رو گفتم چون کلمه ندارم-
#mahya
-
کدوم قسمتشو میگی جان خاله؟ 😭
قربونت بشم، لال چیه، شما عزیز منی خاله ✨😘