هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 جوان اهل غزه
موشک دو تنی که دیروز فرود آمد؛ خدا میداند، فکر کردم هستهای است.
https://eitaa.com/joinchat/761529873C914d718cb4
بچههای قشنگم
اینم گروهی که گفتم برای شعر و ادبیات میزنم. حتما عضو شین (حتما 🔪☺️، دیکتاتوریه اینجا، دموکراسی نداریم-)
پذیرش
همه چیز بیرنگ شده است. نه اینکه مهم باشد، نه. هفتهی پیش وقتی جیغ زدم کسی نایستاد تا نگاه کند. چند روز پیش هم وقتی در جلسهی کتابخانه سعی کردم داستانم را بگویم باز هم همه با خودشان حرف میزدند. جالب است؛ فکر میکنم دلیلی دارد که صدای من به کسی نمیرسد. شاید به زبان دیگری حرف میزنم، شاید تفاوت سنی است، شاید من را نمیشناسند؛ تصورم این بود که وقتی کسی را نمیشناسی به حرفهایش هم گوشنمیدهی؛ ولی همین امروز صبح گوشهی خیابان آن زن ایستاد تا به من گوش بدهد؛ البته من با خودم حرف میزدم، ولی او ایستاد تا گوش بدهد؛ دقیقههای بسیار مهمی بود؛ بالاخره کسی شنیده بود؛ ولی خب، آن زن هم کاری داشت، برای همین بعد از سر تکان دادنی دلسوزانه به راهش ادامه داد. شاید آخرش باید تصمیم بگیرم برای ماهیها سخنرانی کنم، حداقلش این است که میدانم آنها دلیل موجهی برای گوش نکردن به من دارند. ولی باز هم فکر که میکنم ماهی ها بیشتر از آدمها گوش میدهند. ماهیها حداقل نزدیکتر میآیند تا صورت بزرگم را که به تنگ چسبیده تماشا کنند ولی آدمها نه، پدربزرگ هم برای ماهیها زیاد سخنرانی میکرد.
بعدها به این فکر افتادم که شاید من چیزی میگویم که دوستش ندارند؛ ولی مگر در دنیا چند موضوع هست که کسی دوستشان ندارد؟
خیلی از یک شاخه به شاخهی دیگر پریدم تا موضوعی پیدا کنم که حداقل توجه یکی دو نفر دوست داشته باشند، ولی نشد. فکر کردم شاید من را دوست ندارند، خیلی سعی کردم خودم را کسی کنم که دوست داشته باشند؛ حرفهای بهتری بزنم، کمتر حرف بزنم، پرشور باشم، کمشور باشم، متفاوت باشم، شبیه خودشان باشم؛ ولی باز هم تاثیری نداشت. به این فکر افتادم که شاید آدمها اصلا گوش ندارند که صدای من را نمیشنوند. میدانید؟ آخر همین چند روز پیش در میدان، بالای یک مجسمه ایستادم و شروع کردم بلند بلند داستان گفتن، یکی دو نفر ایستادند، بالا را نگاه کردند و چند سوالی هم پرسیدند، ولی انگار که لبخوانی میکردند و اینکار از آن پایین برایشان سخت بود؛ برای همین رفتند.
کار خستهکنندهایاست وقتی کسی نمیشود سعی کنی برایش حرف بزنی، چیزی را توضیح دهی، سعی کنی به او یاد بدهی، یا سعی کنی از خودت برایش بگویی.
با خودم گفتم شاید باید من هم زبانی دیگر یاد بگیرم تا اگر نمیشنوند با زبان اشاره با آنها صحبت کنم، یا برایشان بنویسم. نمیدانم چطور شد که زبان اشاره هم کاری نکرد؛ شاید بعضی آدمها چیزی هم نمیدیدند. این مرا متعجب کرد؛ من مطمئن بودم که خودم میشنوم یا میبینم. حداقل تا جایی که میتوانستم. یادم بود پدربزرگ هم میشنید و میدید؛ برای همین با پدربزرگ همیشه خوش میگذشت؛ با هم حرف میزدیم و به هم گوش میکردیم و شبها تا صبح به هم نگاه میکردیم.
این شد که تصمیم گرفتم دوباره خودم را امتحان کنم. به میدان بروم و اینبار همه چیز را نگاه کنم، دور و بر شهر بچرخم و به هر صدایی گوش بدهم.
کمی از ظهر نگذشته بود که در یکی از خیابانهای نزدیک میدان صدای سازدهنی شنیدم. وقتی به اطراف نگاه کردم؛ انگار کسی دیگر متوجه نشده بود.
صدای سازدهنی را تا کوچهای باریک پشت خیابان بعدی دنبال کردم. عجیب بود که با وجود صدای بلندش انگار کسی متوجه آن نشده بود؛ ولی یکجورهایی مطمئن بودم اگر پدربزرگ اینجا بود صدای سازدهنی را میشنید. به آخر کوچه که رسیدم، سمت چپ یک دشت بود.
روی یکی از سنگها پیکری پوشیده در پارچهای مشکی شبیه شنل نشسته بود و سازدهنی میزد. من هم نزدیکتر شدم.