eitaa logo
پذیرش
66 دنبال‌کننده
772 عکس
26 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
پذیرش
همه چیز بی‌رنگ شده است. نه اینکه مهم باشد، نه. هفته‌ی پیش وقتی جیغ زدم کسی نایستاد تا نگاه کند. چند روز پیش هم وقتی در جلسه‌ی کتابخانه سعی کردم داستانم را بگویم باز هم همه با خودشان حرف می‌زدند. جالب است؛ فکر می‌کنم دلیلی دارد که صدای من به کسی نمی‌رسد. شاید به زبان دیگری حرف می‌زنم، شاید تفاوت سنی است، شاید من را نمی‌شناسند؛ تصورم این بود که وقتی کسی را نمی‌شناسی به حرف‌هایش هم گوش‌نمی‌دهی؛ ولی همین امروز صبح گوشه‌ی خیابان آن زن ایستاد تا به من گوش بدهد؛ البته من با خودم حرف می‌زدم، ولی او ایستاد تا گوش بدهد؛ دقیقه‌های بسیار مهمی بود؛ بالاخره کسی شنیده بود؛ ولی خب، آن زن هم کاری داشت، برای همین بعد از سر تکان دادنی دلسوزانه به راهش ادامه داد. شاید آخرش باید تصمیم بگیرم برای ماهی‌ها سخنرانی کنم، حداقلش این است که می‌دانم آنها دلیل موجهی برای گوش نکردن به من دارند. ولی باز هم فکر که می‌کنم ماهی ها بیشتر از آدم‌ها گوش می‌دهند. ماهی‌ها حداقل نزدیک‌تر می‌آیند تا صورت بزرگم را که به تنگ چسبیده تماشا کنند ولی آدم‌ها نه، پدربزرگ هم برای ماهی‌ها زیاد سخنرانی می‌کرد. بعدها به این فکر افتادم که شاید من چیزی می‌گویم که دوستش ندارند؛ ولی مگر در دنیا چند موضوع هست که کسی دوستشان ندارد؟ خیلی از یک شاخه به شاخه‌ی دیگر پریدم تا موضوعی پیدا کنم که حداقل توجه یکی دو نفر دوست داشته باشند، ولی نشد. فکر کردم شاید من را دوست ندارند، خیلی سعی کردم خودم را کسی کنم که دوست داشته باشند؛ حرف‌های بهتری بزنم، کمتر حرف بزنم، پرشور باشم، کم‌شور باشم، متفاوت باشم، شبیه خودشان باشم؛ ولی باز هم تاثیری نداشت. به این فکر افتادم که شاید آدم‌ها اصلا گوش ندارند که صدای من را نمی‌شنوند. می‌دانید؟ آخر همین چند روز پیش در میدان، بالای یک مجسمه ایستادم و شروع کردم بلند بلند داستان گفتن، یکی دو نفر ایستادند، بالا را نگاه کردند و چند سوالی هم پرسیدند، ولی انگار که لب‌خوانی می‌کردند و این‌کار از آن پایین برایشان سخت بود؛ برای همین رفتند. کار خسته‌کننده‌ای‌است وقتی کسی نمی‌شود سعی کنی برایش حرف بزنی، چیزی را توضیح دهی، سعی کنی به او یاد بدهی، یا سعی کنی از خودت برایش بگویی. با خودم گفتم شاید باید من هم زبانی دیگر یاد بگیرم تا اگر نمی‌شنوند با زبان اشاره با آنها صحبت کنم، یا برایشان بنویسم. نمی‌دانم چطور شد که زبان اشاره هم کاری نکرد؛ شاید بعضی آدم‌ها چیزی هم نمی‌دیدند. این مرا متعجب کرد؛ من مطمئن بودم که خودم می‌شنوم یا می‌بینم. حداقل تا جایی که می‌توانستم. یادم بود پدربزرگ هم می‌شنید و می‌دید؛ برای همین با پدربزرگ همیشه خوش می‌گذشت؛ با هم حرف می‌زدیم و به هم گوش می‌کردیم و شب‌ها تا صبح به هم نگاه می‌کردیم. این شد که تصمیم گرفتم دوباره خودم را امتحان کنم. به میدان بروم و این‌بار همه چیز را نگاه کنم، دور و بر شهر بچرخم و به هر صدایی گوش‌ بدهم. کمی از ظهر نگذشته بود که در یکی از خیابان‌های نزدیک میدان صدای سازدهنی شنیدم. وقتی به اطراف نگاه کردم؛ انگار کسی دیگر متوجه نشده بود. صدای سازدهنی را تا کوچه‌ای باریک پشت خیابان بعدی دنبال کردم. عجیب بود که با وجود صدای بلندش انگار کسی متوجه آن نشده بود؛ ولی یک‌جورهایی مطمئن بودم اگر پدربزرگ اینجا بود صدای سازدهنی را می‌شنید. به آخر کوچه که رسیدم، سمت چپ یک دشت بود. روی یکی از سنگ‌ها پیکری پوشیده در پارچه‌ای مشکی شبیه شنل نشسته بود و سازدهنی می‌زد. من هم نزدیک‌تر شدم.
پذیرش
«آقا؟ صدای شما رو از خیابان شنیدم اینجا کجاست؟» «اینجا خونه‌ی منه، لطفا بشین.» روی سنگی روبه‌روی او نشستم. «آقا این دشت چجوری پشت خیابون شهر پنهان شده؟ چجوری کسی اون رو ندیده؟ من چجوری تا قبل از الان ندیده بودمش؟» «هیچ‌کس زودتر یا دیرتر از اونچه که باید اینجا رو نمی‌بینه. هیچ‌کس صدای ساز من رو نمی‌شنوه مگر به وقتش.» «اشکالی نداره آقا، کسی صدای منم نمی‌شنوه.» مرد کمی بالا را نگاه کرد. شنل سیاهش همه چیز به جز چشم‌های رنگی‌رنگی‌اش را می‌پوشاند. «کسی صدای تو رو نمی‌شنوه؟» «نه آقا. من به زبون‌های مختلف حرف زدم، با آدم‌های مختلف، به شکل‌های مختلف. ولی کسی حرفم رو نمی‌شنوه، فقط پدربزرگ می‌شنید.» «من حرفت رو می‌شنوم. چی دوست داری بگی؟» «می‌شنوین؟!» از ذوق بالا و پایین پریدم. «آقا، اقا! من دوست دارم بدونم چرا هیچکس حرفامو نمی‌شنوه؟» «می‌تونه دلایل متفاوتی داشته باشه. شاید تو اونا رو به چالش می‌کشی. شاید چیزی می‌بینی که اونا نمی‌بینن. مردم معمولا دوست ندارن به چیزهایی گوش کنن که اونا رو از زندگیشون دور می‌کنه.» «یعنی چی آقا؟ یعنی حرفام رو دوست ندارن؟ یا خودم رو دوست ندارن؟» «مهم نیست. اینجا تو این دشت من صدات رو می‌شنوم و حرفات رو گوش می‌کنم.» «می‌تونم پیش شما بمونم آقا؟» «نه. ولی من می‌تونم ببرمت جایی که همه‌ی حرفات شنیده بشه، مثل وقتی که پدربزرگت رو بردم.» «واقعا؟ منو می‌برین؟ شما پدربزرگم رو می‌شناسین؟ می‌دونین کجاست؟» «بله می‌برمت. همونطور که گفتم. هیچ‌کس زودتر یا دیرتر از اونچه که باید اینجا رو نمی‌بینه. هیچ‌کس زودتر یا دیرتر از وقتی که باید صدای ساز من رو نمی‌شنوه. آماده‌ای؟» «نباید وسایلم رو جمع کنم؟» «نه. اونجا هر چی بخوای هست. دنبالم بیا.» من هم دست او را گرفتم و دنبالش رفتم. می‌دانستم دارم خیلی چیزها را جا می‌گذارم. ولی این ارزشش را داشت. آخر پدربزرگم هم همین را می‌گفت؛ او همیشه می‌گفت جایی که صدایت شنیده نشود باید بروی. مطمئن بودم او هم به دنبال این مرد به جایی رفته که صدایش همیشه شنیده شود. صدای پدربزرگ محکم و بم و لهجه‌دار بود. وقتی جست و خیزکنان با هم در باغچه‌ی پشت خانه بازی می‌کردیم همیشه به من می‌گفت که روزی باید به دنبالش بروم و او را پیدا کنم. آن‌وقت می‌نشینیم و دوتایی تا ابد حرف می‌زنیم. «پدربزرگ من دارم میام.» با مرد از در قهوه‌ای کوچکی که داخل تنه‌ی درخت باز شده بود؛ رد شدیم. صدای بم پدربزرگ می‌آمد.
تقدیم به مردی که هرگز ندیدمش و تقدیم به مردی که کلماتم رو بهم هدیه داد.
۱۱/۱/۱۴۰۵
خیلی خوشحالم که می‌دونم هر جایی هم برم و هر کاری هم که بکنم اینجا بازم می‌مونه سر جاش و هر وقت بیشتر از همیشه نیاز داشته باشم می‌تونم برگردم و خستگی‌هامو در کنم.
متاسفانه ناشناس نداریم، نمی‌تونم باهاتون حرف بزنم 💔
یادمه بار اولی که این نوشته رو دیدم تو یه کانال خطاطی بود. اون موقع چهارسال پیش بود و من عاشق این نوشته شدم؛ در حالی که چیز زیادی هم ازش نمی‌فهمیدم و باورم نمیشه هنوز بعد از چهارسال اینقدر بهش باور دارم. واقعا همینجوریه. هر چقدر هم که بخوام باهاش مخالفت کنم هیچ دلیلی به ذهنم نمی‌رسه. به نظرم این درست‌ترین توصیف ممکنه و اون‌موقع من خیلی کمتر از حالا خودم رو تو این دسته به حساب‌ می‌آوردم. چه اون زمان و چه حالا این نوشته‌ی موردعلاقه‌م تو زندگی خواهد بود. مثل یه مانیفست می‌مونه حالا هر چی بیشتر فکر‌می‌کنم بیشتر درباره‌ی خودمه.