خیلی خوشحالم که میدونم هر جایی هم برم و هر کاری هم که بکنم اینجا بازم میمونه سر جاش و هر وقت بیشتر از همیشه نیاز داشته باشم میتونم برگردم و خستگیهامو در کنم.
یادمه بار اولی که این نوشته رو دیدم تو یه کانال خطاطی بود. اون موقع چهارسال پیش بود و من عاشق این نوشته شدم؛ در حالی که چیز زیادی هم ازش نمیفهمیدم و باورم نمیشه هنوز بعد از چهارسال اینقدر بهش باور دارم. واقعا همینجوریه. هر چقدر هم که بخوام باهاش مخالفت کنم هیچ دلیلی به ذهنم نمیرسه. به نظرم این درستترین توصیف ممکنه و اونموقع من خیلی کمتر از حالا خودم رو تو این دسته به حساب میآوردم. چه اون زمان و چه حالا این نوشتهی موردعلاقهم تو زندگی خواهد بود.
مثل یه مانیفست میمونه حالا هر چی بیشتر فکرمیکنم بیشتر دربارهی خودمه.
پذیرش
https://eitaa.com/joinchat/761529873C914d718cb4 بچههای قشنگم اینم گروهی که گفتم برای شعر و ادبیات
عاشقان شعر
حتما سر و کلهتون پیدا بشه
با کوکی و چای ازتون پذیرایی میکنیم
یه عادتی دارم که بعد از مدتها فهمیدم.
نوشتههایی که خیلی دوستشون دارم رو کمتر برای مردم میفرستم؛ چون میدونم کسی نمیخونه و کسی مثل من دوستشون نمیداره و این باعث میشه خیلی ناراحت بشم.
اولش خیلی چیزا رو برای فرستادن مینویسم ولی بعدش یهو میبینم که انقدر دوستشون دارم که اگه کسی نخوندشون هم دلم خودم میشکنه و هم دل اونا. واسه همین بیخیالش میشم و توی صندوقچهی امن و خاک خوردهی قلبم تو اتاق آخر راهروی چوبی خونهی قدیمی تنم قایمشون میکنم که یه وقت نپرن بیرون و ببینن دنیا باهاشون نامهربونه.
کاش با بعضی آدما هم میشد اینکار رو کرد و همیشه گرم و امن نگهشون داشت.
اخیرا حرفهایم را نیمه میزنم، کتابهایم را نصفه ول میکنم، همه چیز را نصفهنیمه گوش میکنم. اخیرا وقتی صبح چشمهایم را باز میکنم تخت بوی دلتنگی پوسیدهای میدهد که بیمعناست. دلتنگی برای چیزی که هرگز اتفاق نمیافتد، برای کسی که هرگز برنمیگردد، برای روزی که آفتاب روی مردم میتابید بیمعناست. اخیرا خیابان به جای یاس، بوی خون میدهد.
۱۱/۱/۱۴۰۵