eitaa logo
آدم و حوا 🍎
40.5هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3هزار ویدیو
0 فایل
خاطره ها و دل نوشته های زیبای شما💕🥰 همسرداری خانه داری زندگی با عشق💕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
درب کابینت‌ها رو اینطوری تنظیم کن بسیار کاربردی و ضروری •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
چون چند وقت نبودم یه سوتی دیگه هم بفرستم 💃 خاله ی من سوئد زندگی میکنه خیلی ایران نیست هر وقت هم میاد من نیستم پس وقتی بیاد من کلا خونه مادربزرگم اقامت میکنم دایی کوچیک من خیلی شیطونه خالم هم قدش کوتاه تپل هم هست( به قول خودش تو پره 😂) داییم همیشه خالم و سوژه میکنه خب خیلی توضیح دادم بریم سراغ سوتی یه روز دوست خالم اومده بود خونه مادربزرگم خالم و ببینه بعد تو آشپز خونه در حال حرف زدن بودیم بعد جوری نشسته بودیم دوست خالم از داخل هال دیده نمیشد بعد داییم طی یک حرکت انتحاری پرید توی آشپزخانه و پلاستیک روی اپن و برداشت انداخت روی سر خالم بعدم داد زد کلوچه نادرییییییییی 🤪🤪🤪🤪 بعد نگاش افتاد به دوست خالم من که خشک شده بودم خالم که هیچی یاد قیافش می افتم می گورخم 🙂 بعد دوست خالم سریع پا شد منم کم کم از شک بیرون اومدم 🙂😊 ولی خالم پدر داییم و در آورد 😂 ( البته دایی جان هنوزم قربونش برم مثل قبله ) حالا عمق فاجعه اینه که داییم خواستگار خواهر کوچیک تر این خانم بوده 😂 ماجراهای دو اسکل •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
یه سوتی از خودم بگم  سر سفره ی عقد عاقد بعد از دوبار پرسیدن و کلی ناز کردن من گف برای بار سوم میپرسم عروس خانوم وکیلم تو ذهنم چندتا جملرو چیدم تا بگم ، خواستم بگم با توکل به خدا و اقا امام زمان و اجازه ی پدر و مادرم بله ، هول شدم نمی دونم چیشد چطور گفتم با اجازه ی امام پدرمو اقا مادرم بعد گفتن این کلمه تازه دوزاریم افتاد چی گفتم سریع درستش کردم گفتم ، اینقدر بد خیط و ضایع شده بودم که نگو 😅😅 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نو کردن کفش •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
🌸🍃 برای یک لحظه نگاهم کرد و جوابم رو داد .. وقتی در رو بستم هر دو نمیدونستیم چکار کنیم .. وسط اتاق ایستاده بود .. با دست اشاره کردم و گفتم بفرمایید بشینید من الان میام .. به سمت آشپزخونه میرفتم که گفت من چیزی نمیخورم .. برگشتم و با فاصله ازش نشستم .. قلبم طوری خودش رو به سینه ام میکوبید که میترسیدم صداش رو بشنوه .. با انگشتم با گلهای فرش بازی میکردم .. حس کردم نگاهم میکنه .. سرم رو بلند کردم برای یک لحظه چشم تو چشم شدیم .. ته دلم لرزید .. چقدر جذاب بود، حتما زنش هم خوشگله .. نگاهش رو ازم دزدید .. گوشه ی سبیلهاش رو گرفته بود و بازی میداد .. چند دقیقه هر دو تو سکوت نشسته بودیم .. نفس بلندی کشید و گفت میشه یه لیوان آب بیاری .. بلند شدم و گفتم بله .. حتما .. هنوز قدمی برنداشته بودم که گفت قراره همش با چادر بگردی ؟؟ مگه من نامحرمم گفتم آخه.. خجالت میکشم .. با جدیت گفت خجالت میکشیدی چرا قبول کردی؟ من الان دیگه شوهرتم از لحنش ناراحت شدم .. بدون حرف ، چادرم رو رها کردم و بدون چادر رفتم یه لیوان آب آوردم .. برگشتم و همون جای قبلی نشستم .. کمی از آب خورد و اومد نزدیک من نشست با اینکه حس خوبی بهش پیدا کرده بودم ولی معذب بودم و سرم رو کمی عقب بردم با اخم گفت مگه نامحرمم که فرار میکنی؟👇👇👇 ادامه شو اینجا بخونید👇❌ https://eitaa.com/joinchat/1844904645C57201642e2 داستان جنجالی مریم وعباس🙈🔞👆 سنجاق شده ها👆😍
7.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ســ🌺لام روزتون پراز خیر و برکت🍃🌱 🗓 امروز سه شنبه ☀️  ۳ اردیبهشت   ١۴٠۳  ه.ش 🌙 ۱۳ شوال  ١۴۴۵  ه.ق 🌲   ۲۲ آپریل ٢۰۲۴   ميلادی •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
17.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تيراميسو😋 بچه‌ها عاشقش میشن🥺 مواد لازم : آب ۱۰۰ گرم تخم مرغ ۴ عدد پودر قند ۱۰۰ گرم لیدی فینگر ۲ بسته خامه قنادی‌ حدود ۵۰۰ گرم پنیر ویلی ۴۰۰ گرم وانیل ½ ق چ قهوه فوری پودر کاکائو •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
سلام به همگی، روزتون بخیر🌿 خاله ریزه ام 🌝 زمان دانشجویی🎓 یه روز امتحان برنامه نویسی داشتیم 📚 که خیلی هم سخت بود و منم همراه خودم چند تا برگه کوچولو تقلب برده بودم، 🙃 صندلی من کنار در یه اتاقی بود🚪و همش میترسیدم کسی بخواد به اون اتاق رفت و امد کنه واسه همین جرات نکردم تقلب کنم.🙁 ده دقیقه اخر بود وهمه جا هم سکوت و جو سنگین🔕، کسی هم با اون اتاق کار نداشت، مراقب هم دیگه خسته شده بود از دور زدن. رو صندلی 🪑جلوی سالن نشست و منم جرات پیدا کردم تقلب ام در بیارم 💬 همین که برگه هارو 📝از جیبم در اوردم یهو در اتاق باز شد 🧧منم هول شدم خواستم با دستم برگه هارو بپوشونم 🫱 محکم کوبیدم روی میز🤚 اما شدت ضربه انقد زیاد بود محکم کوبیده شد و صدای بدی داد. 📣 چند تا از بچه ها از ترس داد زدن، 😲 کل سالن برگشتن سمت من ببینن چی شده، 😧کادر دانشگاه از اتاق هاشون اومدن بیرون، 🫨 خلاصه اوضاعی بود.🫣 اون خانم پرسید چی شده؟؟ 🤨 هول شدم 😥گفتم یه مگس از اول امتحان دور من میچرخه تمرکزمو بهم زده خواستم بکشمش🤪 حالا وسط زمستون😶 یه نگاه پوکری بهم انداخت و رد شد😑 بخیر گذشت اما صحنه خنده داری بود😄😄 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳ تجربه و تغییر مثبت در زندگی 🌹 سلام و خسته نباشید به دوستان گلمم من دهه هشتادی ام. تا مجرد بودم اصن کانال شمارو نداشتم یعنی اصن نمیدونستم همچین کانالی هستش. تا اینکه عقد کردم بعد دخترعموم این کانال بهم معرفی کرد گفت خیلی بهت کمک میکنه. واقعا ازش ممنونم دوسالی هست که خواننده این کانالم. خب دیدم بحث جهیزیه اس گفتم منم ایندفعه شرکت کنم. من کورد خراسان شمالی هستم یعنی کرمانج. ما رسم داریم جهاز تمام و کمال داماد میخره. موقعی که همسرم به خواستگاری من اومد خونوادش گفتن که با رسم شهر پیش بریم چون وسایل گرفتن الان کمرشکن هست خونواده منم قبول کردن که وسایل بزرگ داماد بخره وسایل ریز پدرم. خداروشکر هم همسرم و هم پدرم خریدن. چون طرف شوهرم میدونستن رسم ما چجوریه و دیدن پدرم درکشون کرد و خرید موقعی که جهاز میخریدم میگف بسه زیاد نخر یا وسایل اضافی نخر منم در حد و اندازه خریدم. همسرم طلا و وسایل سنگین با پول خودش خرید با وام ازدواج اینچیزا مث پدرم. پدرشوهرم فقط یه خونه در اختیار ما گزاشته که بریم زندگیمونو شروع کنیم اونم طبقه دوم خودشون. پدرشوهرم اصلا کمک همسرم نکرد با این وضع اقتصادی الان خونواده من بهش گفتن عروسی برگزار نکن ولی خودش میگه خیلی دوسداره که عروسی برگزار کنه. نه خونواده اونا سخت گرفتن نه خونواده من. ما رسم شیربها هم داشتیم ولی از رسم برداشتن. بنظر منم کی الان میتونه ۱٠٠میلیون شیربها بده الان که وام ازدواج ۱٠٠میلیون. خلاصه اینکه خیلی ظلم همه چی گردن ینفر باشه باید بهم کمک کنیم تا یه زندگی بسازیم. امیدوارم این سخت گیریا تموم بشه تا جوونا بتونن برن زیر یه سقف. خیلی دوستون دارم❤️ •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوبیده مرغ از جمله کباب‌های خونگی هستش که این روز ها توی بعضی از رستوران‌ها پیدا میشه؛ این روزا شدیدا میچسپه😍 مواد لازم : فلفل کاپی ۱ عدد پیاز متوسط ۱ عدد جعفری یا ریحان ۱ مشت مخلوط ران و سینه ۸۵۰ گرم چربی حیوانی ۱۰۰ گرم پولبیبر ۱ ق چ کره و زعفران نمک ۳ ق چ •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
12.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رول کیک آبی ابری دلربا😍 مواد الگوی ابر : کره ۱۰ گرم سفیده تخم مرغ ۱۰ گرم آرد کیک ۱۰ گرم شکر ۱۰ گرم مواد کیک : تخم مرغ ۴ عدد روغن مایع ۶۰ میلی لیتر رنگ خوراکی آبی ۳ قطره شکر دانه ریز ۵۰ گرم شیر ۶۰ میلی لیتر آرد کیک ۶۰ گرم وانیل ۱ ق چ •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳ تجربه و تغییر مثبت در زندگی 🌹 😂 با خواهرم نشسته بودیم تو اتاق آبجیم برگشت بهم گفت معلومه چن وخته بی حوصله ایا... ریختی بهم گفتم چطور🤔 خواهرم: ناخُنات...قبلا روبه موتم بودی نمیذاشتی بلند شن...چت شده؟؟؟😢 یه نگا به انگشتام کردم گفتم قبلا اینقد دقیق نبودی...🤔 گفت بحث دقیق بودن نیست اینقد میشناسمت که همه کاراتو به دلیلش برسونم... گفتم گرفتی منو؟ چرا فلسفی حرف میزنی؟😳 خواهرم: خودخوری نکن...بگو چت شده؟عاشق شدی؟😕 یه آه کشیدم...😔 گفتم میدونی مرضیه... خواهرم: جونم؟ یه آه دیگه کشیدم گفتم دارم تو برزخ دست و پا میزنم اونم کلی ناراحت شد گفت نبینم غمتو...چی شده؟😞 یه آه جانسوز دیگه کشیدم گفتم از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون، ناخن گیرمو گم کردم... 😞 اون اینجوری شد 😐😐😐 من اینجوری 😂😂😂 خلاصه چن تا فحش نثارم کرد... پارچ آبم خالی کرد روم... چن وختم بام قهربود... ولی فک نمیکردم انقد بشناستم... خواهر داشتن...خعلی معرکه اس 😂😂😂 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•