eitaa logo
آدم و حوا 🍎
40.5هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3هزار ویدیو
0 فایل
خاطره ها و دل نوشته های زیبای شما💕🥰 همسرداری خانه داری زندگی با عشق💕
مشاهده در ایتا
دانلود
آدم و حوا 🍎
داستان زندگی اونوقت بود که هرروز یه موضوع جدیدی پیش میومد و اوقات و زندگی رو برای ما تلخ میکردن ب
داستان زندگی منم که همچنان فاز محبت داشتم گفتم الان میرم برات میخرم میام بلند شدم و شال و کلاه کردم و راه افتادم رفتم خرید رفت و برگشتم نیم ساعت زمان برده بود و اومدم با کلی بگو بخند پیراشکی هارو خوردیم و اون روز تموم شد و بعد از شام با شوهرش رفتن خونشون ساعت حدودای ۱۱ شب بود که رفتم تو اتاق نازی دیدیم رو تختش خوابیده با عروسکش حرف میزنه و میگه یه وقت به مامانت نگی ها ؟ منم بهش گفتم چیو به مامانش نگه یهو هینی کرد و دستشو گرفت جلو دهنش گفتم نازی چیشده دخترا همه حرفاشونو به مامانشون میزنن و خلاصه با هزار ترفند از زیر زبونش حرف کشیدم نازی گفت مامان تو که رفتی پیراشکی بخری برای عمه، عمه زودی رفت یه کاسه آب اورد ازتو کیفش یه چیزی دراورد ریخت توش و بعد تو خونمون میچرخید و اون آب و میپاچید به دیوارهای خونمون، مامان حتی تو توالت و حمام هم پاشید اون شب یکم فکرم درگیر شد ولی صبح که از خواب بیدار شدم کلا فراموشم شده بود یک هفته ای گذشته بود که یک شب خواب بودیم تو عالم خواب و بیداری یه حیوان درنده از تو آشپزخونه به سمت من حمله کرد به قدری ترسیدم و جیغ کشیدم و پریدم، از ترس یقه زیرپوش رکابی محمد و گرفتم که بیچاره از خواب پرید و منو ساکت کرد ولی بعدش که حالم جا اومد دیدم بند زیر پوش گلوشو زخم کرده اون شب شد اغاز روزهای نحس زندگی ما از اون شب به بعد اون کابوس ها ادامه پیدا کرد ماه های اول فقط تو شب اذیت میشدم و چیزهای میدیدم که تا مرز سکته پیش میرفتم و گاهی که آزار جسمی بهم میدادن تن و بدنم زخم یا کبود میشد و واقعا دیگه خوابیدن برام عذاب بود از طرفی کارو بار محمد کساد شد به قدری تو مدت دو سه ماه اوضاع خراب شد که تک تک استاد کارها و شاگردها میدیدن درامد نیست تسویه حساب میکردن و میرفتن و محمد موند و یه کارگاه بدون درامد سپاه و وزارت راه پیمانکاریشون رو فسخ کردن و محمد در حد درامد بخور و نمیری کار میکرد تو مغازه ش منم که روز به روز بدتر و بدتر میشدم دیگه کار به جایی رسیده بود که چند روز چند روز با هیچ احدی حرف نمیزدم و شبها هم که با جیغ و داد و دیوانه بازی میگذشت . تو این گیر دار محمد به خاطر اعتباری که چندین سال تو منطقه مون کسب کرده بود و دیگه سرشناس بود همه رو قول وحرفش قسم میخوردن یه حاج محمد میگفتن ۱۰۰ تا از دهانشون میریخت . تو همین روزا یکی از دوستاش از فرصت استفاده میکنه و چندتا چک میاره و میگه دنبال ضامن هستم که پشت چک هارو امضا کنه تا بتونم خرجشون کنم هرجا میرم همه شون میگن ضامن معتبر و هیچکس معتبر تر از تو نیست . محمدم جوگیر میشه و پشت ۱۷ چک مبلغ بالا رو امضا میکنه و حتی از خودش هم ۳ برگ چک مینویسه و به دوستش میده .... ادامه دارد •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
یبار یه نفر اینجا سوتیشو تعریف کرد تا یه هفته داشتم بهش میخندیدم میگفت یبار که عذر داشته باباش گیر داده بوده که پاشو نمازتو بخون بعد الکی چادر انداخته سرش وایساده به نماز خوندن مامانش بیرون بوده یه دفعه در میزنن اینم فکر میکنه باباش رفته درو باز کنه وسط نماز ول میکنه بر میگرده عقب یهو با باباش چشم توو چشم میشه😂😂😂😂 بعد هول میشه میره سجده😂😂😂😂 نگو خواهرش رفته درو باز کنه •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
🙋‍♀سلام به همه در ادامه خاطرات خز دوران عقد بگم خدمتتون که : ما همون روزی که عقد کردیم جشن هم گرفتیم. عقدمون داخل خونه بود درحضور مهمانها.... خلاصه بعد از جاری شدن خطبه زن داداشم و خواهرشوهرم گفتند شما دوتا بمونید داخل اتاق که پیش سفره عقد عکس بگیریم. زن داداشمم ک قربونش برم ژست های آتلیه ای که بهمون میداد همه در حد لالیگا ....😂🤪😂 بعد که عکس گرفتن مون تموم شد و منو داماد اومدیم داخل سالن ک دوماد بره مردونه این دختر دایی خیر ندیده و ورپریده شوهرم یهو بلند جلو همه داد زد "یقه پیراهنت چرا رژلبی شده؟؟!!" وااااااااااای منو میگی مررررررررردم از خجالت 🥺🥺 شوهرم ک اصلا برنگشت و فقط ب راهش ادامه داد و رفت.... فک کن هنوز عقدمون به ساعت نکشیده بود واقعا نفهمیدم سرکدوم ژست و چطوری اینجوری شد... 😳😖😩😕 نتیجه اخلاقی: خانواده های محترم عروس و داماد چ خوبه که خودمون رعایت کنیم و هرچی به ذهنمون میرسه رو جار نزنیم شاید کسی خجالت زده بشه لی لی پوت ام ✌️✌️ •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳️ و تغییر مثبت در زندگی🌹 من واقایی یک ساله ازدواج کردیم و عقدیم.😍 اقایی توی خونواده کم جمعیتی بزرگ شده و از مهر مادری هم بی نصیب بوده چون مامانش شاغله ونصف روز سرکاره. مابقی روز رو هم برای کارهای شخصی بیرونه. همین باعث شده از خونواده دور بشن و اقایی تقریبا از محبت بی نصیب بمونه. 😔😢 اقایی درون من دنبال . همین شده برای من برگ برنده😍😜 که ازین استفاده به نفع خودم کردم. مثلا👇 وقتی که اقایی پیش منه، مدام از سر و کولش بالا میرم. باهاش میکنم میدم دردودل میکنم غذاهایی که دوست داره درست میکنم با و بی مناسبت، چیزایی رو که دوس داره براش میخرم و... یجورایی هم براش مث دوستم و هم همسر 🙊🙈😌 همین باعث شده ک به من‌ بیشتر باشه و حتی وقتی که از هم دوریم براش سخت بشه تحمل این دوری. ✅ البته ناگفته نمونه ک هرمردی یه رگ خواب خاص خودش رو داره. پس بهترین روش اینه که اول رگ خواب همسرتون رو بدست بگیرید و بعد مطابق اون باهاش رفتار کنین. 😉🌹💋 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
وقتی ده سالم بود میخاستم ببینم دستمال کاغذی وقتی آتیش میگیره چجوری میشه:/ واسه همین وقتی خونه مامانبزرگم بودیم دستمال کاغذیو کردم تو بخاری که اتیش بگیره وقتی اتیش گرفت اوردمش بیرون و دستم بود ،این آتیشم هی میومد بالا و هرچی فوت کردم خاموش نشد منم واسه اینکه دستم نسوزه انداختمش رو پتو و کل پتو اتیش گرفت و جزغاله شد😐😐 خاموشش کردن ولی کتک زیبایی از مامانم خوردم ولی ارزششو داشت چون فهمیدم دستمال کاغذی چطور آتیش میگیره😂😂😂 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
♦️چنانچه زنی بخواهد که فقط همسر او، عاشق او باشد و بر زن دیگر عاشق نشود عمل زیر را انجام دهد مجرب است🔻 ✅این ختـم را در ساعت ۱۲ روز جمعه انجام دهد و ذکر ذیل را بگوید 💠یا نَجْمَةَ الْعِشٰاءِ یٰا حَمزَةَ ذی الْ مَشْمَشَةِ رَجَمْتُکَ بِثَلٰاثَةِ تُفٰاحٰاتٍ تَرْجِمی فلان بن فلان (به جای فلان بن فلان اسم شوهر و مادر اورا ببرد) بَثَلٰاثَةِ جَمَرٰاتٍ جَمْرَةٍ عَلیٰ لِسٰانِهِ مٰا یَنْسٰانی وَ جَمْرَةٍ وَجَمْرَةٍ عَلیٰ عَیْنِه مٰا یَنْظُرُ واحِداً غَیْری وَ جَمْرَةٍ عَلیٰ اَوذٰانِه مٰا یَسْمَعُ اِلّا کَلامی💠 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
⭕️یه وقتایی می بینید شوهرتون دمقِ و اخماش تو همه👀، یا زیاد توجهی نداره و مثلا سرش تو گوشی و تلویزیونه؛😎 👈اصلا ندید بهش...👉 💯چون معمولا اینجور وقتا آقایون حتی اگه به زبونم نیارن،👅 ولی نیاز به دارن..👀 چی بهتر از این که شما درکشون کنید👌😉 🔺اگر میخواید توجهتون رو نشون بدید،😊 👈 یه خوراکی ای چیزی واسش ببرید،🍌🍎🍇🍟🍿🍩☕️ بعدشم برید به کارتون برسید و خودتونو سرگرم کنید😌 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
😍💃💃💃💃 سلاااااااام خواستم یک ایده بهتون بدم!💃🙂 👈یک نامه ✉️برای آقاییم نوشتم که کلی حرف عاشقانه وایناهم داشت😍 آخرش نوشتم هرموقع اینو پیدا کردی یک شاخه گل رز سفید🤪 بگیر با نامه بهم برگردون😁 👈 بعدهم یک جایی قایمش کردم وشب که اومد بهش گفتم امشب یک شب خاصه🙄 گفت چرا😮 گفتم خودت میفهمی گفت کی؟ گفتم شاید همین فردا شایدم چندماه دیگه الان دوهفتس میگذره هنوز پیدا نکرده😂🙄 👈ولی همون یک شاخه گل شاید یک وقتی کلی تحول تو زندگیتون ایجاد کنه مثلا شاید همونو وقتی قهرین👀 پیدا کنه وهمون شاخه گل باعث پایان قهرتون باشه❤️😘😃🌹 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳️ و تغییر مثبت در زندگی🌹 من ۱۹سالمه و اقایی ۳۰. تو سن پایین نامزد کردم. 1⃣ مادر پدر عزیز! دختراتون رو تو سن کم شوهر ندین. خیلی اشتباهه. 2⃣ نذارین پدر مادر تون به مسائل زن و شوهریتون کنن. آخرش ضربه شو ما دخترا میخوریم. من بعد عروسی شوهرم و خانوادم خیلی بدجور کردن که باعثش سن کم من بود. الان 7 ساله نمیرم خونه بابام که پنج دقیقه راهه! خانواده شوهرم از دعوا سواستفاده کردن و نمیذارن برم پیش شون. پدر مادر عزیز! لطفاً دخالت نکن به زندگی بچه هات. ✍ اگر در سن کم ازدواج کرده اید، زناشویی را گام به گام با ما بیاموزید. •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
🔵سلام یه کاری که من موقع غذا خوردن میکنم اینه که یه لقمه گنده میگیرم میدم دست آقامون میگم اینم یه لقققمه مررررردونه... بعد برا خودم یه لقمه کوچولو میگیرم... خنده اش میگیره و احساس مردونگیش دوبرابر میشه کاملا حس میکنم...💪 یا مثلا میگه عشقم از اون لقمه مردونه ها برام بگیر... یا مثلا چای رو تو فنجون بزرگ براش میریزم برا خودم کوچیک... خلاصه خودمو نسبت بهش ظریفتر نشون میدم در کنار اینکه برا خودمم ارزش قائل میشم...•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
تو باشی😍 من😊 قدم به قدم فدایت می شوم👫 تو باشی😍 از لحظه های دلتنگی جلو می زنم😛 به تمام درهای بسته دهن کجی می کنم😜 به بن بست ها❗️ به خیابان هایی همه با یک نام ...🔴 دوست دارم تو باشی و من💑 نشانی ها را گم کنم♣️ راه خانه را هم ندانم🎶 تا همه بفهمند برای من کم حواس🙃 خانه آن جاست که تو باشی و من💞 قدم به قدم فدایت شوم ...!💖 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
سلام وقت بخیر چند سال پیش داشتیم از صحرا برمیگشتیم من و بابام قرار شد با موتور برگردیم نزدیک خونه بودیم که بابام زد تو یه چاله که من افتادم بابام اصلا متوجه نشد و رفت منم زانوم بدجور آسیب دیده بود بخواتر همین دیر رسیدم خونه همین که رسیدم خونه بابام یکی زد تو گوشم گفت مگه قرار نبود با من بیایی وقتییم که ماجرا رو براش  تعریف کردم دوباره یکی دیگه زد گفتم چرا میزنی خوب گفت چون مراقب نبودی اونجا بود که از این همه محبتی که به من داشت اشک تو چشام جمع شد 🤧 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•