eitaa logo
آدم و حوا 🍎
40.5هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
3هزار ویدیو
0 فایل
خاطره ها و دل نوشته های زیبای شما💕🥰 همسرداری خانه داری زندگی با عشق💕
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴سربه راه شدن فرزند یا همسر نااهل🔴 اگر در خانه جوان نااهل یا همسری دارید که به حرف شما گوش نمیدهد و از نماز و دعا فاصله گرفته و شب دیر وقت به خانه میآید و باعث پریشانی و آزار شما شده است ،برای اصلاح شدن و تغییر رفتارش به طوری که مطیع شما شود و حرف شما را گوش بدهد تنها یک راه قطعی و موثر وجود دارد.در یک اتاق تنها بنشینید و بدون اینکه با کسی حرف بزنید ۳۶۰ مرتبه این دعا را بخوانید....👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3078488073C9f200627db خیلیا با این دعا سربه راه شدن😍👆
به وقت خواستگاری سلام اومدم خاطره خاستگاری خالمو بگم خالم اونموقع ۱۸ سالش بود ک پسر عموش اومد خاستگاریش خالم از پسره خوشش نمیومده موقع خاستگاری وقتی ازش میپرسن ک نظرت چیه سرشو میندازه پایین و میره تو اتاقو درو قفل میکنه تو اون اتاق مامانم هم بوده عموی مامانم یعنی پدر همون پسره ک اومده بود خواستگاری خالم میاد و از پشت در دوباره سوالو ازش میپرسه میگه ک ب این وصلت راضی هستی عمو مامانم ک شیطون بازیاش گل کرده بود صداشو شبیه صدای خالم میکنه و میگه اره عمو جان راضیم 😐😂🤦🏻‍♀️.. همه هم کل کشیدن و دست زدن😂😂 خاله بدبخت منم زبونش بند اومده بود نمیتونست چیزی بگه الان ۲۶ ساله ک ازدواج کردن و۳ تا بچه دارن😂 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
👡 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳️ و تغییر مثبت در زندگی🌹 سلام. من تجربه ای که دارم به نفسه. من قبل از ازدواج عاشق نامزد قبلیم بودم و ۳ سال از زندگیم رو پاش گذاشتم. اینقدر اعتماد به نفس پایینی داشتم که براش هر کاری کردم. شده بودم کسی که اون میگفت و با همه ها بازم منو تنها گذاشت! بعد از این که ایشون رفت من تصمیم گرفتم خودم باشم. شدم همونی که خودم میخواستم و رفتم سر کار. اونجا با آقایی آشنا شدم که از همه نظر عالی بود و خب ازدواج کردیم. بعد ازدواج فهمیدم باید اعتماد به نفس بالایی داشت که خوشبختانه تونستم اون رو کسب کنم. میخواستم بگم که: خانم های عزیز! خودتون رو دسته کم نگیرید. فداکاری های بیجا نکنید. خودتون باشید و نذارید کسی شما رو تغییر بده. بهتون توهین کنه. برای خودتون داشته باشید. کلاس برید. آرایشگاه برید. با دوستاتون برید گردش. به همسرتون وابسته نباشید و خودتونو دوست داشته باشین. ✍ قدرت و جاذبه اعتمادبنفس و عزت نفس از زیبایی بیشتر اس •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
به وقت آشنایی اقا سلام عرض شد🤍 منم چون دیدم همه دارن خاطره عروسی میگن گفتم منم بگم براتون این خاطره اشنایی برای بابا و مامانمه بابای من سرویس مدرسه مامانم بوده اون زمان مینی بوس داشته و بچه هارو میبرده مدرسه،یروزی ک مامانم سوار سرویس میشه پدر ما عاشق مامانم میشه و بجای اینکه از پدر و مادر مامانم خاستگاریش کنه از معلمش خاستگاریش میکنه:/ اونم ب مادربزرگم میگه و چون فامیل بودن ازدواج سر میگیره🫠🤌 و این ماجرا برای ۳۰سال پیشع🫠😄 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
آدم و حوا 🍎
همونجا نشسته بودم و زل زده بودم به دیوار روبه روم .. هر لحظه ، عباس رو تصور میکردم که چه واکنشی ممک
🌺🌺🌺 به قدری خوشحال بودم که انگار دوباره و به تازگی به عباس رسیدم .. لبخند پهنی زدم و پرسیدم دقیقا چی گفتی به مامانت؟؟ عباس کنترل تلویزیون رو برداشت و گفت دیگه ولش کن، حرفش رو نزن .. خودمم دیگه نمیخواستم این موضوع کش پیدا کنه .. یک ماهی از اون جریان گذشت و دیگه زنعمو هم حرفی نمیزد .. تولد امیرعلی بود و شام خونه ی ابولفضل دعوت بودیم .. من و عباس زودتر رفتیم تا کمکشون کنیم .. عباس و ابولفضل سالن رو تزیین میکردند و من و نازی هم وسایل پذیرایی رو آماده میکردیم .. عباس یکی از بادکنکها رو انداخت سمت امیرعلی و امیرعلی با پاش پرت میکرد .. زنعمو تو سالن روی مبل نشسته بود و نگاهشون میکرد .. عباس کارش رو رها کرده بود و با امیرعلی بازی میکرد .. امیرعلی هربار که بادکنک به پاش میخورد با صدای بلند میخندید و به خنده ی اون عباس هم میخندید .. صدای گریه ی زنعمو بین خندهاشون پیچید و به گوش رسید .. عباس با تعجب امیرعلی رو بغل کرد و گفت مامان چی شده؟؟ زنعمو بینیش رو بالا کشید و با سر گفت هیچی.. ولی همچنان گریه میکرد .. ابولفضل هم کارش رو رها کرد و نشست زیر پای مادرش و گفت مامان بخاطر هیچی که آدم گریه نمیکنه .. خوب بگو چی شده ماهم بدونیم ... عباس جعبه ی دستمال رو گرفت سمت مادرش و گفت ماماان یه امروز دیگه بس کن تو رو خدا ... زنعمو سرش رو بالا گرفت و به عباس گفت چطور بس کنم ؟یادتونه بچه ی چند ماهتون رو از دست دادید.. مریم به چه حال مونده بود ، چقدر گریه میکرد .. درد اولاد آدم رو میکشه .. مریم منو درک میکنه ولی تو نه ... چقدر نگاهت کنم که با بچه ی کس دیگه بازی کنی ؟ تو که میتونی در عرض یکسال بچه ی خودت رو بغلت بگیری چرا لج میکنی؟ در حق مریمم ظلم میشه .. اونم میتونه مهر مادریش رو خرج بچتون کنه .. بیا و قبول کن تا حق مادریم رو حلالت کنم .. عباس امیرعلی رو زمین گذاشت و خودش روی مبل نشست ولی حرفی نزد .. سکوتش منو ترسوند .. همه منتظر بودند که عباس حرفی بزنه .. عباس جفت دستهاش رو روی صورتش کشید و گفت فعلا تمومش کن ، جشن این بچه رو خراب نکن تا بعد ... زنعمو سریع بلند شد و رفت سمت عباس .. سرش رو بوسید و گفت چشم چشم.. تو هم اینطور پکر نشین .. بعدا دوباره حرف میزنیم .. زنعمو صورتش رو شست و تا آخر شب مدام کنار عباس مینشست و هر دفعه نگاه میکردم زنعمو داشت حرف میزد و عباس گوش میکرد . تا آخر شب منتظر بودم یک لحظه با عباس تنها باشم ولی نشد . مهمونی تموم شد و به محض نشستن تو ماشین گفتم زنعمو امشب تمام تلاشش رو میکرد که راضیت کنه.. عباس ماشین رو روشن کرد و بدون این که نگاهم کنه گفت مادر دیگه .. میگه فکر پیریتون باشید ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
"عباس" ماشین رو روشن کردم و بدون این که نگاهش کنم گفتم مادر دیگه.. میگه فکر پیریتون باشید.. مریم کامل به سمتم چرخید و گفت تو چی گفتی؟؟ نمیدونم چرا از مریم خجالت میکشیدم .. نمیتونستم نگاهش کنم .. کمی مکث کردم .. مریم ادامه داد هان؟؟ +چیزی نگفتم .. دیدی که امشب تو وضعی نبود که بخوام بهش حرفی بزنم .. فکرم مشغول بود .. مشغول حرفهای مامان .. البته از همون روزی که برای اولین بار این پیشنهاد رو شنیدم فکرم درگیر شد .. تا قبل از اون هیچ وقت به فکر بچه نبودم ولی از اون روز هربار که بچه ای رو میدیدم و یا هربار که امیر علی رو بغل میکردم یه چیزی مثل خوره میوفتاد تو فکرم که منم اگر بخوام میتونم صاحب یکی از این بچه ها بشم .. مهم مریم بود که گفته بود راضیه .. میدونستم براش خیلی سخته ولی وقتی بچه ای وارد زندگیمون میشد همه چیز رو فراموش میکرد ... تو ماشین مریم حرفی نمیزد و منم ترجیح میدادم سکوت کنم .. این سکوت تا موقع خواب ادامه داشت .. چند دقیقه ای بود که تو رختخواب بودیم، مریم چشمهاش رو بسته بود ولی میدونستم بیداره .. نگاهش کردم .. حس کرد و چشمهاش رو باز کرد .. سرش رو تکون داد وپرسید چرا نمیخوابی؟؟ نفس بلندی کشیدم و گفتم میخوام یه چی بگم ولی ... مریم نزاشت حرفم تموم بشه و دوباره چشمهاش رو بست و گفت راضی شدی زن بگیری؟؟ تعجب کردم .. از سکوتم فهمیده بود .. گفتم تو بگی نه عمرا این کار رو نمیکنم ... واسه من تو مهمی.. بچه بیاد تمام اون اتفاقها رو فراموش میکنیم .. مریم بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه گفت من که همون چند ماه پیش بهت گفتم راضیم .. من میدونم تو چقدر عاشق بچه ای ... گفتم قربونت برم .. جبران میکنم .. دنیا رو به پات میریزم .. فکرشو کن مریم، تو شناسنامه هامون اسم بچه رو مینویسند... مریم چشمهاش رو باز کرد و پرسید کسی رو هم انتخاب کرده؟؟ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ادامه دارد •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
به‌ وقت عروسی سلام وقت خوش.. پدر و مادرم با هم آشنا بودن و مادرم تهرانی و بابام تبریزی.. مامانم میگه بعد عقد بابات اومد منو از تهران برد تبریز عروسی یکی از اقوامش که توی یکی از روستاهای تبریز بود.. میگفت منم شیک کردم کفش پاشنه بلند پوشیده بودم .. تا ساعت ۱۲ شب نشستیم مجلس عروسی جمعیت زیاد بود نه شام دادن نه شیرینی و میوه.. میگه من دیگه کم کم خوابم میبرد که ساعت حدود ۱ و نیم شب شام آوردن و بعدش ساعت نزدیکای ۳ شیرینی دونه ای میدادن به مهمونا.. تعریف میکنه بعد اون عروسی برگشتم تهران و هروقت بابات میگفت بیام عروسی فامیل مونه بیارمت تبریز میگفتم نه ظرفیت عروسی های شمارو ندارم ما خانوادگی زود میخوابیم بعد عروسی های شما ساعت ۱_۲ شام میدن..😂 بابام هنوزم میگه شانس تو بود مجلس دچار بی نظمی شد وگرنه مگه میشه تو عروسی ساعت ۱.۵ صبح شام بدن😂 اما مامانم ...😂😂😂 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳️ و تغییر مثبت در زندگی🌹 سلام! شاید یکی از الطاف خدا بوده تو زندگی که با کانالتون آشنا بشم: من 34 و آقای همسر 37 ساله هستن. ما دوازده ساله ازدواج کردیم و دوتا گل پسر داریم. تقریبا یکساله بخاطر مالی فشار زیادی روی همسرمه؛ ایشون چند ماهه خیلی و شدن جوری که هرروز با هم داشتیم.😔 شرایط عذاب آور شده بود و دیگه فقط همو میکردیم.😢 دو ماه میشه که با کانالتون آشنا شدم و های دوستان رو میخونم. معجزه میکنه ولی دست ودلم به محبت نمیرفت؛ چندبار خواستم کانالو پاک کنم ولی دلم نیومد.😉 ماه قبل رفتم شهرستان منزل مادرم و یک ماه موندم. تو این مدت با هم تو ایتا در تماس بودیم. شروع کردیم پیام دادن، اولش سخت بود ولی کم کم از نظرات دوستان استفاده کردم و پیامای محبت آمیز فرستادم.😊 اقای همسر اول مقاومت کردن ولی بعدش مثل موم نرم شدن، طوری که واسه برگشتن به خونه بیتاب شده بودم. دوستان من به شخصه معجزه محبت رو دیدم و به همه توصیه میکنم. •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
به وقت عروسی اقا سلام به همگی😂☺️ خواستم یکی از سوتی هامو بگم که تو عروسی یکی از فامیلامون اتفاق افتاد عروس دوماد جلوی من بودن خواستن از کنارم رد شن جلوی پای من یه جوب اب بود😂🥲میله میله ای بود ، میله ها فاصله زیادی داشتن باهم اقا منم حواسم پرت اونا شد🤣پام گیر کرد تو اون جوب کفش پاشنه بلندم پام بود هرچی خواستم پامو در میارم در نمیومد😭😂عروس و دوماد هم منتظر من که من برم کنار اینا رد شن😂😭 اخرش یه اقای کچل با لباس قرمز اومد گف خواهرمممم پس چرا نمیای این ور😂😭اومد دید پام گیر کرده دستشو کرد تو جوب اب به زور پامو کشید بیرون😂😭 بدیش اینه تو فیلم عروسیشون هم افتادم هر وقت میبینمشون میگن افتادی تو فیلممون پات ک چیزیش نشد اون شب؟!😐😂 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
به وقت عروسی خب سلام امدم خاطره بگم رفته بودیم عروسی ی کفش پوشیده بودم پاشنش خیلی بلند بود رفتم وسط ژله بردارم سر خوردم رو زمین خواهر عروس امد بلندم کرد بعد رفتم سر جام بشینم صندلی کنارمو کشیدم عقب بعد ک نشستم دیدم عمم رو زمین دراز کشیده 😂 بعد فهمیدم صندلیو که کشیدم عقب عمم رفته بشینه ندیده افتاده رو زمین 😂 بعد نشستیم داداشم تو بقل عمم خابش برد بعد همونجا جیش کرده بود رولباسش ، عممو خنجر میزدی خونش درنمیومد، خیلی بد گذشت تو اون عروسی 😂😐 •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•