12.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدون نظم دهنده، کشوتو مرتب کن
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
#مریم_عباس❤️❤️❤️
هیچ وقت به گوشی عباس دست نمیزدم ولی اون روز بلافاصله بعد از رفتنش موبایلش رو برداشتم و رفتم توی پیامهاش ..
اسم نرگس رو مامان پسرم سیو کرده بود .. دستهام میلرزید .. پیامهای اخیرشون رو خوندم .. نرگس تو همه ی پیامهاش عباس رو عباس جونم خطاب کرده بود . دلم میخواست الان نزدیکم بود و تکه تکه اش میکردم ..
آخرین گفتگوشون همین یک ساعت پیش بوده که نرگس گفته بود نگرانم بچه به دنیا بیاد و یک دونه لباس نداره تنش کنیم ..
عباس جواب داده بود نگران نباش نرگس گلی فردا میریم هر چی لازمه میخریم ..
دیگه چیزی نمیدیدم .. عباس .. عباس من .. به کسی غیر از من هم گفته بود گلی ... مگه من فقط گل عباس نبودم ..
دیگه حتی یک ثانیه نمیتونستم و نمیخواستم عباس رو ببینم .. سریع ساک کوچکی برداشتم و وسایل شخصیم رو جمع کردم ..
در تمام این مدت اشکهام بی اختیار میریخت و باعث کند شدن کارم شده بود .. وسط سالن مانتو میپوشیدم که عباس برگشت ..
با تعجب نگاهم کرد و پرسید مریم .. چی شده .. چرا گریه میکنی ..
قدمی به سمتم برداشت که بلند داد زدم سمت من نیا ..
عباس هم با صدای بلند پرسید چی شده؟ کی بهت حرفی زده؟
با دست اشاره ای به موبایلش کردم و گفتم اون ... حرفهای خصوصیت با نرگسسس گلییی جونت رو بهم گفت .. 👇👇👇
ادامه 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1844904645C57201642e2
داستان #زندگی عباس و مریمه ها😍🙈👆🏻
ترکونده کل #ایتا رو💪🏻
کاملش سنجاق شده😍🔞
مادرشوهر من خیلی تیکه و کنایه میزنه
یه لباس تن بچه م بود گفت این لباساچیه خریدی قدکف دست بزرگتربگیربچه استفاده کنه سلیقه هم نداری که.گفت وگفت وگفت گزاشتم خوب بریزه بیرون هرچی تودلشه
😊😊😊😊
گفتم ننه اینو عمه ش خریده
😆😆
رنگش پرید.همه بچه هاش جمع بودن ومنتظرعکس العمل.درعرض جیک ثانیه رنگ عوض کرد گفت نگفتم که بده اتفاقاجنسش خوبه میگم یعنی لباس به این قشنگی حیف نیس یه کم کوتاهه زیاداستفاده ش نمیشه؟!🤣🤣🤣🤣
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌀ایده ساخت جا قلمی و خودکار با مقوا ✍
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳️ تجربه و تغییر مثبت در زندگی 🌹
سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان ☺️ و تشکر ویژه از کانالتون🙏
راستش چندین بار داخل کانال وقتی تجربه ها و ایده هارو میخونم میبینم ک خانوم های محترم در مورد موضوعی میگن ک هیچ گاه در موردش صریحانه توضیحی داده نشده و اون موضوع این هست ک "برای همسر خود مادر نباشیم"
برای همین من تصمیم گرفتم ک اون رو باز کنم تا بهتر بفهمیم ک یعنی چی 😊
اینها چن نمونه از کار های شایعی هست ک نباید انجام بدیم :
۱- جوری رفتار نکنید ک انگار همه کارهای او رو زیر نظر دارید یا از او نخواهید ک همه کار هاش رو با شما هماهنگ کنه. اگر او نیم ساعت دیرتر اومده لابد با چن تا از دوستاش ی نوشیدنی میخورده یا ب یکی از دوستاش تو تعمیر کردن ماشینش کمک میکرده .
دقیقا همون لحظه ای ک حس کنه داره ب شما جواب پس میده احساس میکنه داره آزادیش رو از دست میده بنابراین برای حفاظت از قلمرو خودش چیزی رو پنهون میکنه ک نیازی ب پنهون کردنش نیست
۲- از او توقع نداشته باشید (بدون اینکه از او درخواست کرده باشید)ک تمام وقت آزادش رو با شما بگذرونه
۳- از او نخواید در مورد زمانی ک با شما نگذرونده حساب پس بده
۴- انقدر ب اون نزدیک نشید ک هیچ فضای خالی برای اومدن ب سمتتون نداشته باشه
۵- هرگز خود را مانند کسی ک ب دور او دیوار میکشد نباشید برای مثال فرض کنید او داره با عمه ای ک سال ها ندیدش صحبت میکنه اگه بعد از قطع کردن تلفن شما فورا اون رو سوال پیچ کنید یا ب او بپرید ک کی پشت تلفن بوده مانند اینه ک ی پیش بند بسته باشید و نقش مادرش رو بازی کرده اید و او طغیان میکنه
۶- خیلی چیز ها هستند ک خانوم ها بی منظور اون رو بیان میکنن ولی ممکنه مادرانه ب نظر برسه مثلا "برو استراحت کن" یا "زیاد بیرون نمان" یا "قبل از بیرون رفتن چیزی بخور" یا "بلوزت رو توی شلوارت کن" یا "دست هات رو بشور" یا سه بار پشت سر هم ازش نپرسید ک "گرسنه ای؟" و دست و پا بسته در خدمت او باشید با این حرف ها ب او احساس "مرد نبودن" میدید و او فکر میکنه مثل بچه دو ساله ای هس ک مادرش بهش میگه "اگه بعد از ظهر بخوابی ی شکلات جایزه داری"
۷- کاری نکنید ک حس کنه برای انجام کار های روزانش باید از شما اجازه بگیره
"وقتی داره ریشش رو اصلاح میکنه و دیرش هم شده بزور وارد دستشویی نشید تا ببینید چیکار میکنه"
"داشبورد ماشینش رو برای پیدا کردن یک چیز مشکوک نگردید"
"کاری نکنید ک ب نظر بیاد دارید ب حرف های تلفنیش گوش میدید"
"داخل اتاق کارش وسایل شخصی خودتونو نزارید "
"وقتی دوساعته ک از هم جدا شدید بهش نگید دلم برات تنگ شده"
۸- تمام آخر هفته هارا باهم برنامه نزارید بگذارید گاهی هم با دوستاش برای تفریح آخر هفته بیرون بره
هنگامی ک شما رفتارتون جوری باشه ک اون حس کنه "مجبور است" با شما باشه چیزی ک تا حالا ازون لذت میبرده رو ب چیزی تبدیل میکنه ک براش طاقت فرساست
اگر شما خوب هستید اما طوری رفتار میکنید ک هر کاری ک انجام میدین رو باید ب نحوی جبران کنه واقعا بده
و در نهایت هنگامی دیدن شما براش لذت بخشه ک مجبور نباشه
عرضم تمام پایدار باشید 😊🙏
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
باخواهرم رفته بودیم بازار بعد نشستیم یه جا منتظرماشین کنار یه بانک منم دیدم بیکارم کیف کارتهای بانکیمو( کارتهای😂 یعنی خیلی پولدارم نه زود. قضاوت نکنید) در آوردمو یکی یکی میخاستم موجودی بگیرم حوصله م سرنره خلاااااصه اولین کارتو که زدم دستگاه قورتش داد😱واااای حالا چیکار. کنم راه دوره دیگه گذرم به اینجا نمیفته وهی ناله خواهرمم فحشم میداد که چرا نمیتمرگی خب چه کاری بودحالا،با اصراااار من رفتیم تو بانک،کارمند بانک:کارت شناسایی،من:😁ندارم همراهم،کارمند: نمیشه خانم برو باکارت بیا،من:خواهش میکنممممم راهم دوره دیگه نمیتونم بیام توروخدا ،برو پیش رئیس بانک.رفتم اونجا وکلی اصرار تا دلش سوخت.همینجوری که داشت کارتو در میاورد فامیلمو پرسید ،رئیس:عهههه شما خاهر فلانی هستین(داداشم کارمند بانک اونورتر بود)،من با دک وپز:بههههله😁 کارتو آورد بیرون یه نگاه معنادار به من کرد 😒 خانم این کارت یه سال از تاریخ انقضاش میگذره،😭😭😭😭😭😭من:ضااااایع شدم همونجوری دستم تو هوا موند کارتو بگیرم ؟نگیرم؟ناپدید شم؟برم تو قفس شیرها؟خودمو نابینا جابزنم؟
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#آموزش قرص ظرفشویی
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
آدم و حوا 🍎
داستان زندگی🌸🍀 چند دقیقه بعد با فاصله ازم نشست و گفت زهره... دلخور نگاهش کردم .. نگاهش رو پایین اند
داستان زندگی🍀🌱
نزدیک سه ماه از عقدمون میگذشت .. هنوز به کسی، حرفی در مورد رابطمون و شرایطم نگفته بودم .. مامان هر بار که من و میدید میگفت مبادا جلوگیری کنی.. بزار زودتر حامله بشی و من تو دلم به این فکر مامان میخندیدم ..
فقط منتظر معجزه بودم و معجزه برای من ازدواج لیلا بود.. مطمئن بودم اگر لیلا ازدواج کنه احمد ازش دلسرد میشه و من برای این اتفاق هر روز و هر لحظه دعا و نذر میکردم ..
نامزدی رضا بود و من بیشتر به خونه ی مامان میرفتم .. احمد اجازه نمیداد ملیکا رو همراه خودم ببرم و میبرد پیش مادرش.. من از این دیدارهاشون عذاب میکشیدم ولی کاری از دستم بر نمی اومد..
رضا و مریم عقد کردند و قرار شد بعد از ازدواج طبقه ی بالای خونه ی مامان زندگی کنند..
مریم دختر مهربون و متینی بود و همگی دوسش داشتیم ..
شب وقتی از مراسم جشن عقد به خونه برگشتیم احمد بعد از پیاده کردن من به دنبال ملیکا رفت ..
برگشتشون خیلی طول کشید و من نگران شده بودم .. نه شماره ای از خانواده اش داشتم نه آدرسی ... از استرس ناخنم رو توی دستم فشار میدادم و زل زده بودم به حرکت سریع عقربه های ساعت...
در باز شد و ملیکا با بادکنک قرمز قلبی شکلی که تو دستش بود وارد شد ..
سریع بلند شدم و گفتم کجا موندید مردم از دلشوره....
ملیکا بادکنک رو به سمتم گرفت و گفت ببین مامان بادکنکشو داد به من ..
نگاهی به بادکنک انداختم روش به خارجی نوشته بود تولدت مبارک ..
لبخند تصنعی زدم و پرسیدم تولد مامانت بود؟
نگاهی به احمد انداختم که به اتاق من رفت ..
ملیکا گفت آره .. بابام واسش گل خریده بود و ...
احمد از اتاق بیرون اومد و با تشر گفت ملیکا...چی گفتم بهت؟
ملیکا لب ورچید و به اتاق خودش رفت .. احمد یه چیزایی رو تو یه نایلون گذاشت و به سمت در رفت ..
با عصبانیت گفتم تو که میخواستی واسش گل بخری چرا ..
نموند بقیه حرفم رو بزنم ..بیرون رفت و چند دقیقه دیگه برگشت .. چیزی تو دستش نبود.. جدی و خشک کنارم نشست و گفت زهره میخوام باهات حرف بزنم ولی خواهش میکنم سکوت کن و تا آخرش گوش بده...
نمیدونم چرا دلشوره گرفتم .. سرم رو تکون دادم و گفتم میشنوم ..
دستهاش رو تو هم گره زده بود و به هم میمالید ..
گفت ببین زهره ..تو خیلی دختر خوبی هستی..خیلی..تو میتونی هر مردی رو خوشبخت کنی ..من....
ادامه دارد...
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#آموزش دستبند
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳ تجربه و تغییر مثبت در زندگی 🌹
سلام خدمت دوستان عزیز
با توجه به خانمی که گفتن تجربه درباره توکل به خدا خواستم تجربه خودم رو بگم
من 33 ساله هستم زمانی که کنکور داشتم مریض شدم و یه کیست داخل جمجمه ام بود که پزشکان زیادی ناامید کردند، و با رتبه خیلی خوب دانشگاه تهران قبول شدم ولی به خاطر بیماری تو بیمارستان بستری شدم و امیدم رو از دست ندادم و همه چیز رو سپردم به خدا
خدا خیلی کمکم کرد و با دعای خانواده به خصوص مادر و دعای ائمه عملم با موفقیت انجام شد و رفتم دانشگاه
بعدها متوجه رفتار اطرافیان و فامیل میشدم که من به خاطر بیماری که داشتم دیگه نمیتونم ازدواج کنم ولی باز هم توکل به خدا کردم و مطمئن بودم که خدا کمکم میکنه و بعد مدتی از جایی که فکرش رو هم نمیکردم با فردی ورزشکار ازدواج کردم که همه اطرافیان و فامیل تعجب کردند و خدا رو خیلی شاکر هستم
همیشه توکلتون به خدا باشه و هیچ وقت ناامید نشید ، با خدا هر غیرممکنی، ممکن میشود، ان شاالله همیشه سلامت و شاد باشید ❤️❤️❤️
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
6.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌به عقل جن هم نمیرسه♡
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
6.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌀اگه دوس ندارید برنجتون ته دیگ ببنده، از این ترفند استفاده کنید 🍚🍚
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•