🐇🔮فال حافظ امروز #ديماهی ها
🔮شعر:
🌸منم که گوشه میخانه خانقاه من است
🍃دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
🌸گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
🍃نوای من به سحر آه عذرخواه من است
🔮تعبیر:
🔸با یک عذرخواهی همه چیز درست می شود و انشاالله از بند غم رهایی خواهی یافت. خداوند از تو حرکت می خواهد و خود برکت عطامی فرماید. روی به آستان حق بیاور تا به مقام عالی برسی. نذری کرده ای که اگر از این ورطه ی غم نجات پیدا کنی تا دم مرگ از راه راست برنمی گردی.
🐇🔮فال حافظ امروز #بهمن ماهی ها
🔮شعر:
🌸گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
🍃زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
🌸من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
🍃از گرانان جهان رطل گران ما را بس
🔮تعبیر:
🔸تو همه چیز داری بیش از این طمع نکن. یار و ثروت و مقام یکجا به سراغت آمده است، پس قدر این نعمات را بدان از دوستی که در حق تو ریا می کند پرهیز کن. با داشتن دوستی صادق به بهشت برین دست پیدا می کنی. بی انصافی است اگر گله و شکایتی داشته باشی.
🐇🔮فال حافظ امروز #اسفندماهی ها
🔮شعر:
🌸ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
🍃منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
🌸شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
🍃آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
🔮تعبیر:
🔸گم کرده ی خود را پیدا می کنی. وعده ی دیدار نزدیک است. هوشیار باش. خبر خوبی به تو خواهند داد. با مشکلات بجنگ و از بخت خود گله نداشته باش بعد از هر تاریکی روشنایی هست . سعی کن عقلت بر قلبت غلبه داشته باشد. با این حال فکر نکن همه ی خوبی ها در تو جمع شده و عاری از هرگونه بدی هستی.
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
امروز هم گذشت ،
قول می دهم از فردا شاد باشم و شادی و عشق را در کوچه های سردِ شهر ، تکثیر کنم ...
لباسهایم را اطو زده ام ،
چند شاخه گل خریده ام ،
فردا که شد ، شال و کلاه می کنم ؛
با یک بغل لبخند ، به دل خیابان می زنم ...
چشم می اندازم و دنبالِ آدم های غمگین و تنهایِ شهر می گردم ،
کنارشان می نشینم و یک شاخه گل به دستهای خسته شان می دهم ...
شبیه "روانشناس" هایِ حاذق و دلسوز ، امید و شادی را مهمان قلبشان می کنم ...
رسالتم که تمام شد ، بلند می شوم ، لبخندی جانانه می زنم و راهم را ادامه می دهم ...
من تازه فهمیده ام محبت، تنها چیزیست که حالِ لحظه هایم را جا می آورد ...
امروز که گذشت ،
از فردا سفیرِ مهربانیِ این شهر خواهم شد !!!
طوفان
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#سیاست_رفتاری
رايج ترين شيوه اي كه خانما با به كار بردنش یه دعوای حسابی رو شروع میکنه 😄 چیه؟؟؟؟ اينه كه احساسات خودش رو مستقيم مطرح نميكنه 😒😔
مثلا 👇👇
وقتي كه شوهرش دير ميكنه ممكنه كه خانمه احساسش اين باشه كه:
. . " دوست ندارم منتظر بمونم وقتي دير ميكني" 😓. "نگرانت شدم نكنه اتفاقي برات افتاده"😢
ولي چیکار میکنه ؟؟ صب میکنه وقتي شوهرش اومد خونه 😅 میگه برااااش دارمممم 😡😈
بجای اینکه احساساتش رو بگه یه چیزای دیگه میگه مثلا 👇👇
❎چقدر دير كردییییی⁉️
❎وقتي كه دير ميكني من بايد چه فكري كنم هاااااااا😠❓
❎فكر نكردي بايد بهم زنگ بزنيیییی❗️
اين معمولا باعث جر و بحث و دعوا ميشه😑
خانما بياين با يه كوچولو كم و زياد كردن جمله ها زبون نرمي داشته باشيم تا طرف مقابل رو با خودمون همراه كنيم.😍😊😊
❤سیاستهای زنانه❤
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
یه سوتی دیگم یگم
قبل از ازدواج خانواده ما زیاد با فامیل دور رفت و آمد نمیکرد از طرفی ازدواج فامیلی خیلی داریم طوری که با یه نفر میبینی 100تا نسبت داری، منم چون رفت آمد زیادی نداشتیم خیلی هارو نمیشناختم یا اگه میشناختم نسبتهای مختلفشون که با کی چه نسبتی دارن رو نمیدونستم، تا اینکه من با یکی از فامیل نامزد کردم(قبل خاستگاری اصلا همسرمو ندیده بودم و نمیشناختم و اصلا نمیدونستم همچین کسی وجود داره😂) خلاصه ما 2ماه بود نامزد کرده بودیم که عروسی یکی از فامیلهای نامزدم بود که فامیل دور ما هم بود ولی من باز نمیشناختم، رفتیم عروسی اون وسط من یه آشنا پیدا کردم که تو بچگی باهاش هم بازی بودم، چون تنها نباشم همش پیش اون میرفتم،عروس خانوم رو هم که من بازم نمیشناختم معلوم نبود کدوم آرایشگاه رفته بود، موهای خودش مشکی پرکلاغی، یه کلاگیس ضایع بلوند و زررررد گذاشته بود همشم تا تکون میخورد این کلاه گیس از سرش فاصله میگرفت موهای مشکی خودش معلوم میشد، آقا وقت رقص شد همه ریختیم وسط منم با اون دختره رفتم و همش با اون میرقصیدم، یهو اومدم خیر سرم ابراز وجود کنم و یه حرفی زده باشم صمیمی تر شیم مثلا، وسط رقص گفتم عروس رو ببین چقدر کلاگیسش ضایعس همه موهاش معلومه هر هر هر(الان کلی عذاب وجدان میگیرم بخاطر مسخره کردنش) یهو دیدم دختره رنگش عوض شد گفت چی میگی دختر دختر عمومه هااا😱😱😱منو میگی شوک شدم گفتم خااک به سرم همینجور که میرقصیدم آروم آروم ازش جدا شدم و صحنه رو ترک کردم و انتهای سالن در افق محو شدم، یکی نیست بگه آخه تو که تازه عروسی هیچکسم نمیشناسی میمیری حرف نزنی خودتو ضایع نکنی
#فرشته چشم قشنگه
#سوتی_های_زنونه
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
سلام و صد سلام
تو توئیتر بودم بحث سر خبر فوت رسوندن بود که چجوری خبر میدن تا طرف هول نکنه اینی که خوندم بنظر خودم از همه بهتر بود
نوشته بود که؛
مامانِ بابابزرگم که تو مشهد فوت شد نمیدونستیم چجور به بابابزرگم بگیم که حالش بد نشه بابام که اومد بهش گفت پاشو بریم مشهد بابابزرگم بهش گفت حالم خوب نیست نمیام بابام دوباره گفت پاشو بریم حال مامانت خوب نیس مریضه بابابزرگم باز گفت منم حالم خوش نیس مریضم بابام گفت خب اگه یهو بشنوی مامانت از مریضی فوت شده چی
بابابزرگم جواب داد میگم خدارحمتش کنه بابام دیگه گفت پس خدارحمتش کنه 😂😂😂😂😂😂😂
آهان یکی دیگه ام خواسته به برادرش که تو شهر دیگه اس بگه پاشو بیا مامان فوت شده میخوایم کفن و دفن کنیم خواسته طرف هول نکنه گفته پاشو بیا مامان مریضه میخوایم بشوریمش😂😂😂😂😂😂😂😂
#سوتی_های_زنونه
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
لازم نیست سر در بیاورید که خدا چطور میخواهد مشکلاتِ شما را حل کند.
این مسئولیتِ اوست.
کارِ شما نیست.
کارِ شما این است که به او اعتماد داشته باشید.
آن موقعیت را به خدا بسپارید و به او اعتماد کنید.
خدای ما، خدای مافوقِ طبیعیست.
او محدود به قوانینِ طبیعت نیست.
در زندگی دفعتاً متوجه میشویم که خداوند کارهایی در زندگیمان کرده که خود به تنهایی حتی در رویا هم قادر به انجامش نبودهایم.❤️
#ناشناس
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#خاطره
#سوتی_های_زنونه
خدا منو به خاطر خندیدن به این خاطره ببخش😹😹😹😹😹👇
بچه هم که بودیم، بابام کلا شبا مسواک نمیزد،نمیزد وقتی میزد اشتباهی با مسواک یکی دیگه میزد.
یکبار من وقتی همه خواب بودن رفتم مسواک بزنم که دیدم مسواکم خیسه 😩😩😩 یعنی دلم میخواست جیغ بزنم و خودمو بزنم به دیوار.😔😔😞
الانم رفتم مسواک بزنم یک مسواک داغون دیدم مثل کله آدم که کم پشت میشه اینجوری بود کلا دور تا دورش نبود. نمیدونم بابام با چه امیدی مسواک میزنه باهاش😂😂
ذهن آرامم 🤥
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
.. 💕 🌸 🍃 🍃 🌸
گاهی در سخت ترین شرایطِ زندگی ، بدونِ تکیه گاه ، میانِ بلاتکلیفی ها رها می شوی و تازه می فهمی چقدر تنهایی ...
می فهمی که هرگز نباید رویِ هیچ کس حساب می کردی ،
که آدم ها سرشان به زندگیِ خودشان گرم است ،
که قرض گرفتنِ پایِ دیگران برایِ رفتن ، فقط زمینت می زند !
یاد می گیری که قوی باشی و رویِ پایِ خودت بایستی ،
که همیشه برایِ بدترین اتفاقات و رویدادها ، آماده باشی ...
و فراموش نکنی ؛
آدم ها گناهی نکرده اند اگر درگیرِ مشغله هایِ خودشان اند ،
اگر زمانِ اضافه ای برای دغدغه هایِ تو ندارند .
که شاید دیگران هم میانِ سختی و مشکلاتشان ، فقط خودشان را دارند ،
که خودشان را برایِ دردهایِ خودشان کنار گذاشته اند !
#نرگس_صرافیان_طوفان
صبحتون به خیر❤️❤️❤️🌸🌸🌸
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
#تجربه اعضا
#خاطره
به دخترا بگو خیلی رو حرفای عاشقانه
ی
پسرا حساب باز نکنن و قلبی نشن
خیلی وقتا همش دروغه و هدف دیگه ای
پشت سرشه
ادمه رو بخون 👇👇👇
با پسری نامزد کرده بودم، همش حرف عاشقانه میزد و بمن میگفت که تورو بیشتر از خودم دوست دارم
تولدش تصمیم گرفتم سورپرایزش ،کنم ولی خودم سورپرایز شدم🥺
تو اتاقش قایم شدم
که تا اومد منو ببینه با کادو و ... و خوشحال بشه🍃
اومد خونه و منم هیجان زده و شاد خواهرشم با من هماهنگ ،بود بهش گفت نوید اول میری تو اتاقت یا میخای زنگ بزنی به
نامزد جونت؟
جواب داد بمیره بابا ، جون کجا بود؟!
اگه پول باباش نبود ک... نبود 😏
میرم اتاقم ،بخوابم يهو اومد تو اتاق منو
دید
بدنم یخ کرده بود حتی نمیتونستم گریه
کنم😥
تا منو دید شوک شد ، نذاشتم هیچکدوم
حرفی بزنن.
فقط خونه را ترک کردم و نامزدیو به هم
زدم
خودش و خانوادش هرکاری تا من برگردم
قبول نکردم
یه بار خواهرش زنگ زد گفت میدونم نوید
بی لیاقته دلتو شکست، ولی تو ببخش ،
زندگیتونو نباز
جواب دادم :
بعضی اتفاقات دلت را میشکنن
ولی چشماتو باز میکنن
اینا برد حساب میشن
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
🍃🌸
#تجربه
#خاطره
#حاضر_جوابی
خواستگار ،داشتم مامانش از اول جلسه فقطططط از خودشون تعریف ،کرد ببییین عادی نه هاااااا بیییش از حد تعریف کرد🤦♀ پدر بزرگ بابام ۹۰ سالشه آلزایمرهم داره از اول مراسم آروم یه گوشه نشسته بود بدون هیچ حرفی ، آخر جلسه يهو با صدای بلند شبیه به فریاد گفت
سمساری فریاد میزنه طلا فروش سکوت میکنه
تو اگه به خودت اعتماد داری نیاز به اینهمه تعریف و تمجید و خودنمایی نبود
سرمونو خوردی، بعدم بلند شد رفت .
يهو همه زدن زیر خنده ، حتی خانواده خودشم میخندیدن و خداراشکر مراسم به هم خورد البته
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
#سوتی_های_زنونه
منو همسرم علاقه زیادی به دیدن کارتونهای دوران بچگیمون داریم بطوری که همسرم کارشو طبق تایم پخش کارتون مورد علاقه اش تعطیل میکنه،ومیادخونه بامنوبچه ها تماشا میکنه🥰😜
ازقضا چندوقت پیش داشتیم کارتون آنه شرلی رومیدیدیم قسمتی بود که متیو مردشو دفنش کردن......انقدر غرق فیلم بودم که بجان خودم بی اختیار گفتم خوش بسعادتش،شب جمعه فوت کردش یعنی همگی🙄🙄🙄🙄😳😳وجالبتر از اون اینکه داشتم زیرلب واسه شادیه روحش فاتحه میخوندم🤣🤣
بقیه رونگم که فقط شکمشونو گرفته بودنو غش میکردن ومن هنوز گیج ومات بودم که همسرم گفت یادت باشه حتما براش نماز وحشت بخونی🤭🤣🤣🤣
که یه دفعه بخودم اومدمو ولی خودمو نباختم وبرای همدردی با ماریلا وآنه نخندیدم😁😆🤣🤣🤣🤣🤣🤣😂😂😂🥰❄
چقدرخوبه که همدیگه روداریم ونشناخته باهم درددل میکنیم یابه خاطرات هم میخندیم .....
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
#تجربه
سلام فاطیمای عزیز
گفتم به جریانی تعریف کنم خواستی بزارکانال.
مامانم تعریف میکنه میگه : من بچه که بودم یعنی 3 ماهه اینا.خیلی لاغر و ضعیف بودم چون شیر مادر نمیخوردم داعم گریه میکردم
باچای و آب سیرم میکردن.یه روز مامانم و بابام منو میارن شهر که ببرن دکتر.همون روز خونه یکی از عمه هام نهار دعوت بودن که عمه بزرگم و دامادش هم اونجا دعوت بودن .
وقت نهار همه دورسفره نشسته بودن که عمه بزرگه رو به مامانم میگه حداقل به پارچه ای چیزی بنداز روبچت دلمون بیاد چیزی بخوریم دامادم میگه من نمیتونم غذا بخورم بچه شو میبینم .اونجا مامانم دلش شکسته و چیزی نگفته... بعدمهمونی عمه بزرگه با خانواده ش که رفتن .مامانم پیش میزبان گلایه کرده و کلی گریه کرده و آخرشم گفته قول میدم دفعه بعد که بیام اینجا انقد بچم چاق و تپل شده باشه که هیچکدومتون نشناسینش ...
دیگه اونجا به بعد مامانم رفته منو بردن پیش
چند تا دکتر و برام شیرخشک گرفته ..
و دقیقا شیرخشک که بهم داده من روز به روز چاق تر شدم 😂 تا اونجایی که هرچی خاطره یادم میاد واسه بچگیم همیشه درتلاش بودم
لاغر بشم ولی نمیشدم.... چه قدر رژیم گرفتم .پیاده روی کردم دمنوش خوردم
ناشتا مخلوط دارچین و عسل میخوردم ولی اصلا یک گرمم کم نمیکردم😐😢 دیگه بیخیال شدم .... ولی الان دیگه بعد خانه داری و گرفتاری زندگی لاغر شدم 😅
بقیه ماجرا رو بگم : خلاصه روزگار چرخید و تا اینکه همون خانم ِداماد عمه بزرگه باردار شد
تو هفت ماهگی زایمان زودرس کرد بچش که دنیا اومد کوچولو و لاغر ... دقیقا انقد وزنش کم بود که دلت نمیومد بغلش کنی ...
نتیجه اینه که ... دل شکستن هنر نیست ..
تا میتوانی دل بدست آر ...
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•