eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر
مشاهده در ایتا
دانلود
یه دستمال کاغذی آماده کنید که با هم پارت بخونیم 🙂...
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و پنجم . فرشید وسایل رو توی صندوق گذاششتم ..فائزه کنار آیهان خم شد: آیهان مامان مطمئنی می مونی پیش مامان بزرگ؟ سرش رو تکون داد: اره.. کنارشون وایسادم.. مامان فائزه با لبخند به فائزه و آیهان خیره بود.. _ پس باشه مامان.. شب دایی اومد اذیت نکنی هاا.. پسر خوبی باش باشه مامان؟ سرش رو کج کرد : باشه.. با لبخند بوسه ای روی گونه‌ش کاشت.. بلند شد و سمت مامانش رفت.. . آیهان سمتم اومد محکم بغلش کردم: بابا جون چی دوست داری واست بیارم؟ چند ثانیه فکر کرد با با هیجان گفت: تفنگ.. یکی مثل خودت و دایی.. خندیدم: چشم.. فقط تا من میخرم تفنگ دایی رو ببر برای خودت .. خندید: باشه.. از بغلم جدا شد و سمت مادر فائزه رفت.. بعد خداحافظی سوار ماشین شدیم... با روشن کردن ماشین کاسه آبی که ریخته شد رو دیدم.. نگاهم سمت فائزه بود.. پیرهن آبی رنگش با همون روسری سورمه‌ای رنگش قشنگ ترش کرده بود.. لبخندی زدم: خوبی؟ _ اره خوبم.. فرشید؟ کاش می موندیم صبح حرکت می کردیم .. الان غروبه چند ساعت دیگه به شب می خوریم.. خسته نیستی؟ به چشمای مظلومش نگاه کردم.. حالت چشماش همیشه معصوم بود: دورت بگردم نگران چرا؟! تا من کنارتم نگران هیچی نباش .. فقط‌چند روز مرخصی دارم یه وقت زمان کم میاریم.. خسته شدم میزنم کنار ، خوبه؟ سری تکون اروم لب زد: باشه.. ..... هرزگاهی به اسمونی که حالا اروم ستاره ها پیدا شده بودن نگاه میکرد... با لبخند بامزه‌ای سمتم گفت: میدونستی از وقتی بابا شدی راه رفتنت هم فرق کرده؟ کلماتش پروانه های دلم رو به پرواز در اورد:طبیعیه.. چون من دیگه یه ادم معمولی نیستم.. یه پدرم.. خندید : چه بامزه اقا فرشید.!) لبخند پهنی زدم.. با لبخند محوی سرش رو به صندلی تکیه داد.. کنارش بودن  منو از تمام افکارم دور میکرد.. انگار فائزه همون نخی بود که منو به این دنیا وصل کرد.. خدا می خواست با دادن فائزه همینو بگه..بگه ببین می تونم ورق رو برگردونم.. مثل همون معجزه ای که رسول ازش دم میزد.. _ میدونی الان بیشتر از همیشه دوست دارم؟! نگاهش رو از جاده گرفت با همون لبخند: چرا چون مامان شدم.. _ اون فقط یه بخش کوچیکه.. چون هر بار نگاهت میکنم میبینم خدا چقد بهم لطف داشته.. میدونی فائزه بعد اون مسائل دیگه همه چی رو محال میدونستم.. اروم سری تکون داد: همش برام یه معجزه بود.. برق چشمام بیشتر شد: اگه تو میگی معجزه من میگم مثل یه نشونه ای .. مثل آیه های قران.. باز به اینه ماشین نگاه کردم..ماشینی که مدتی میشد سرعتش سمتمون بیشتر شده بود نگرانی..مثل اخم محوی روی صورتم نشسته بود... با ذوق گفت: فهمیدم. _ چی ؟ نگاهش حالا سمت من چرخیده بود: یادته صبح گفتی اسمشو چی بزاریم؟  آیه.. اسم آیه رو خیلی دوست دارم.. چطوره؟ لحظه ای مکث کردم.. تصور اینکه آیه صداش کنم حس خوبی بود..به دل مینشست.. _ از اون اسم قشنگاست.. آیه کوچولوی بابا.! همه چی.. همه چی‌فقط توی چند ثانیه اتفاق اوفتاد.. ماشین مشکی رنگش هر بار نزدیک تر میشد.. حالا خطر رو بیخ گوش فائزه میدیدم.. لحظه‌ای نگاه نگرانم سمت فائزه که از چیزی خبر نداشت چرخید.. انگار.. انگار میدونستم قراره... چراغ های نور بالای ماشینش مستقیم توی اینه خورد.. اخرین چیزی که حس کردم برخورد محکم ماشین بود  سعی کردم ماشین رو کنترل کنم اما با ضربه دوم ماشین با صدای گوش خراشی روی سقف برگشت جیغ فائزه اخرین چیزی بود که شنیدم. .. همه چیز چند ثانیه درهم رفت .. شیشه فلز صدای شکستگی، بوی تند بنزین و خون توی ذوق میخورد.. گیج بودم. .. معلق بین مرگ و زندگی.. فقط درد دستم حس میشد.. با التماس چشمام رو باز کردم.. برای لحظه ای نفهمیدم بالا کجاست ، پایین کجاست...خون گرم پیشونیم  گاهی روی چشمم می چکید.نفسم به خس خس اوفتاده بود بین دود فقط دنبال یه کور سوی نور بودم. اولین چیزی که دیدم دست بی جون فائزه بین خرده شیشه ها بود.. بی حرکت اوفتاده بود.. کنار ابروش خونی بود.. پیرهنش دیگه آبی نبود.. حالا شیشه های شکسته ماشین روی پیرهنش بود.. صدام مثل نفس بریده از گلوم بیرون اومد: فائزه! منتظر بودم.. فقط منتظر یه صدا.. یه نگاه..  هیچی .. هیج حرکتی نمیکرد.. همه‌ی اون خنده ها ..برق چشماش..حالا فقط جاشو به چهره‌ای رنگ پریده داده بود.. خودمو سمتش کشیدم.. درد تیزی از شونه‌ام تا دستم دوید اما اهمیتی ندادم.. با تمام دردی که داشتم..دستمو سمتش دراز کردم. دستم برای گرفتن دستش تقلا میکرد.. تمام جونم حالا توی اون وضعیت بی حرکت اوفتاده بود.. ترسیده بودم.. دستم به سختی به مچ دستش رسید یخ کرده بود.. یا شاید دستای من زیادی میلرزید: فائزه...عزیزم...صدامو میشنوی؟... فائزه...چشماتو وا کن..
تکون نخورد.. فقط رشته‌ی باریکی از خون از کنار روسری‌ش رد شده بود و رو سقفی که حالا زیر ماشین بود پخش میشد.. با دست ازادم کمربند لعنتی رو هل دادم..خودمو بیشتر سمتش کشیدم...یه تیکه فلز خم شده کنار پهلوی فائزه گیر کرده بود ، راه رسیدن به اون رو بسته بود.. نفسم هر بار سنگین تر میشد.. مثل ماهی که از اب بیرون اوفتاده باشه تقلا میکردم برای نجاتش.. لحظه‌ای نور مستقیم چراغی از بیرون روی شیشه های ماشین اوفتاد.. صدای باز شدن در.. صدای قدم هایی که روی شیشه خورده های کف جاده.. نشون میداد اون ماشین هنوزم اینجاست.. نگاهم رو به زحمت چرخوندم ..سایه مردی پشت در پیدا شد.. نزدیک شد .. با ارامش چندش اوری که از هر تهدیدی خطرناک تر بود خم شد.. نگاهی به داخل ماشین انداخت... چشاش زیر سایه کلاهش پنهان شده بود.. لبخند کجی زد: زنده‌ای؟! ••••••••••••••••••••••••• پ ن : مثل همون معجزه ای که رسول ازش دم میزد.. پ ن : مثل یه نشونه ای .. مثل آیه های قران.. پ ن : آیه کوچولوی بابا.! پ ن : حالا خطر رو بیخ گوش فائزه میدیدم.)) پ ن : بوی تند خون و بنزین.( پ ن : دستم برای گرفتن دستش تقلا میکرد.. ) پ ن : مثل ماهی که از اب بیرون اوفتاده باشه تقلا میکردم برای نجاتش... پ ن :لبخند کجی زد: زنده‌ای؟!
زنده‌ای؟... پس چرا قلبم از تپیدن جا ماند؟》 جایی برای رویار
نفری سه تا الهی به رقیه میگید؟!🥲
پایان لف =ریپ