eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ی گروه برا بازی نقش های گاندویی میخوای‌ی‌ی‌ی؟! خودت سناریو های مختلف بسازی و کلی یزید بشی؟!🦦😂 خب‌ب‌ب https://eitaa.com/joinchat/3467511360Cab4c1c92dc بفرررمااایدددد!!! اینجا هر یزید بازی دوست داشته باشی میتونی رو هر شخصیتی بخوای پیاده کنی😂😈. ظرفیت محدووددددده.. پس سریع عضو شوووو🤍🌿ـ
همینجوری اطرافم دارن خبر مجازی شدن امتحاناشون رو میدن..🦦😂 پ ن : بنده هنوز در بلاتکلیفی مطلقم..👨‍🦯
⭕️تیکه از پارت آینده قلبم وایساد.. انگار خون به مغزم نرسید.. قلبم برای بیرون اومدن تقلا میکرد: یا خدا.. خندیدم: وای خدایا... دمت گرمممم داوود
امشب از اون شباست که پارت داریم 🤌🏻
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و نهم رسول ساعدم رو از روی چشمام برداشتم.. با سوزشی که چشمام داشت نگاهش کردم صدام گرفته بود: چیشده داوود؟  چیزی نگفت.. فقط نگاهم کرد.. این پسر یه چیزیش بود.. نشستم: داوود چیزی شده؟ نگاهی به اطراف کرد: طاقتشو داری؟ رنگم پرید.. لحضه ای تمام اتفاقات بدی که ممکن بود اتفاق بیوفته توی سرم مرور شد.. از بیمارستان اومده بود: یا خدا.. نکنه برای فائزه خانوم اتفاقی اوفتاده هاا؟ سریع گفت : هیس اروم تر الان فرشید بیدار میشه.. نگاهم سمت فرشید که همون حالت نشسته خوابش برده بود اوفتاد.. پس .. قلبم شروع کرد به زدن: داوود منو جون به لب کردی دِ خب حرف بزن.. نچی کرد: ربطی به بیمارستان نداره.. فرهمند گفت بیام بهت بگم که.. ساکت شد.. فرهمند با من چیکار داشت؟  با نگاهم منتظر بودم حرفی بزنه.. کلافه گفتم: داوود میگی چی شده با نه؟! لبخند پهنی روی لبش نشست.: الان که پایین بود فرهمند گفت بیام بهت بگم ( بازم مکث کرد) پوکر نگاهش کردم: باشه میگم.. ذوق چشماش چندبرابر شد: اقا محمد تونسته با سایت ارتباط بگیره.. اول به سیستم اتاق خودش ایمیل داده ولی الان پیاما روی سیستم توعه.. باید بری پایین..! چتدثانیه قلبم وایساد.. انگار خون به مغزم نرسید.. به خودم که اومدم تمام مشکلاتم یادم رقت.. خدای من.. محمد..برادرم الان از خودش خبر داده بود.. نیشم تا بناگوش باز شد.. قلبم از شدت شادی زیاد برای بیرون اومدن تقلا میکرد:  یا خدا.. یا خدا.. خندیدم: وای خدایا.. دمت گرم داوود.. با لخند نگاهم کرد .. با عجله بوسه محکمی روی گونه‌ش کاشتم.. زود بلند شدم و سمت در رفتم با خنده گفت: نخوری زمین نابغه.. ...... محمد نسیم گرم هرزگاهی به گونه‌هام میخورد.. چشمام خیره به عکس پناه بود.. بغل رسول نشسته بود.‌.. با لبخند به دوربین خیره بودن.. عادت اوقات فراقت شده بود مرور خاطرات و دیدن چندتا عکس.. با صدای نایف صفحه گوشی رو خاموش کردم: یه خط پیدا کردم.. از کنار پنجره بلند شدم و همراهش کنار لب تاپ رفتم.. چند دقیقه که گذشت گفت: این یه خط قدیمی و راه برای ارتباطه.. قبلا چندباری چک شده پس فعلا امنه.. برای گزارش مناسبه چون برای خود دولته کمتر شک میکنن.. الان حتی میتونید با شماره خودتون با ایران تماس بگیرین..اما مکالمات بدون بار اطلاعاتی.. تمام این کلمات رو فارسی عربی میگفت.. لبخند رضایت بخشی زدم: افرین رسو... حرفم رو قطع کردم نگاه گذرایی به نایف انداختم: افرین نایف.. _ حتما خیلی دوستش دارین.! با تعجب نگاهش کردم: کیو؟ گاها منو رسول صدا میزنید.. شونه‌ای بالا انداختم: به بودنش کنار خودم عادت دارم.. از کنارم بلند شد.. اولین پیام رو برای سیستم اتاق خودم فرستادم: سلام... فکر نمی‌کردم کسی جواب بده .. به هر حال اتاق خالی بود.. اما خیلی زود سین خورد: سلام.. خوشحالم که راه امنی برای ارتباط پیدا کردین.. فرهمندم.. مسئول موقت سایت.. لحظه‌ای جاخوردم.. میدونستم امکان این اتفاق هست.. اما فرهمند..! فکرشو نمیکردم.. حتما هنوزم اون اخلاق رو داشت.. از بعد اون بازجویی خیلی تمایلی به دیدنش نداشتم..اما انگار جای خودم نشسته بود: میتونید به سیستم مرکزی وصل شین؟ بعد از این پیام به سیستم رسول پیام دادم.. رسول با عجله از پله ها پایین رفتم.. سمت میزم رفتم به اقای عبدی و فرهمند سلام کردم.. پشت میز نشستم.. خیلی زود پیام های محمد برام بالا اومد.. با دیدن کلماتش محکم روی میز زدم: ایوللل نگاهم سمت عبدی و فرهمند کشیده شد.. نیشم جمع شد، خودمو جمع کردم: منظورم اینه خداروشکر تونستن ارتباط بگیرن.. با دیدن لبخند محو عبدی .. دوباره سمت سیستم برگشتم: سلام..خوشحالم از ارتباط.. اعلام وضعیت لطفا.. طولی نکشید که جواب داد.. چشمام میخندیدن..باورم نمیشد با محمد حرف میزدم: وضعیت اینجا سفیده.. فعلا موردی نیست.. چند نمونه گزارش میفرستم برای سایت.. اعلام وضعیت سایت؟ _ وضعیت خیلی خوب نیست.. یه حادثه عمدی اتفاق اوفتاده.. فرشید با خانوادش تصادف کرده.. اما خطر رفع شده.. . حتما نگران شده بود: کی این اتفاق اوفتاده؟ کی اینکارو کرده؟ _ تغریبا دیروز.. مشخص نیست.. در حال پیگیری هستیم... منتظر پیامش بودم: خیلی خب.. تا چند ساعت دیگه گزارش ارسال میشه .. فعلا.. با این پیام.. فرهمند و عبدی از کنارم رفتن.. هنوزم خیره به پیاماش بودم.. الان رفته بود؟ دلم نمی خواست بلند شم.. دوست داشتم چندبار پیام هارو بخونم.. داوود اروم پتو رو روی فرشید انداختم که چشماشو باز کرد: ببخشید فقط گفتم شاید سردته.. _ ساعت چنده داوود؟ به ساعتم نگاه کردم یازده ظهر.. دستپاچه بلند شد: کجا میری؟ _ بیمارستان... وایسا.. قبلش باید بری پیش رسول هاا.. بعدشم برو خونه لباساتو عوض کن.. چیزی نگفت.. رسول
می خواستم به فرشید سر بزنم.. بلند شدم گوشیم توی جیبم ویبره رفت.. حتما عمو حمید بود.. اما...اما با دیدن اسم محمد قلبم شروع به زدن کرد.. مثل یه بچه برق توی چشمام جمع شد.. محمد بود.: الو ؟ _ به به اقا رسول.. چطوری اقا رسول.. ما نیستیم خوش میگذره؟ حواست که به بچه ها هست دیگه اره؟ نفس عمیقی کشیدم.. چشمام رو بستم.. حالا فهمیدم چقدر دل تنگشم.. کودک دورنم داد زد دلم خیلی برات تنگ شده.. ناخوداگاه اشک توی چشمام جمع شد: سلام اقا محمد.. خوبی؟ چرا اینقد دیر خبر دادین.. ما دلمون یه ذره شده.. خندید: باید یه راه امن پیدا میکردم.. دل به دل راه داره استاد.. ذوق کردم.. که اروم تر پرسید: رسول فرشید کجاست؟ جزییات ماجرا؟ اروم قدم برمیداشتم: فرشید دیروز مرخصی گرفت.. قرار بود چند روزی با خانومش بره مشهد.. اما توی راه یه تصادف میشه.. اونم عمدی .. منتظر حرفای بیشتر بود: خود فرشید حالش خوبه.. اما خانومش بیمارستانه..نمیدونم بهوش اومده یا نه.. اقا محمد؟ خانوم فرشید باردار بود.. ولی خب نشد.. ضربه تصادف خیلی محکم بوده.. مکث کرد.. فقط صدای نفس هاش توی گوشم بود.. صداش گرفت: میتونی گوشی رو بدی بهش؟ _ اره اره.. سریع سمت نمارخونه رفتم.. فرشید با باز شدن نمارخونه رسول سریع سمتم اومد.. گوشی شو سمتم گرفت: اقا محمده.. تعجب کردم: چی ؟ لبخند زد: اقا محمده دیگه.. خب تو خودت مگه نگفتی اخ کاش محمد زنگ میزد؟ به داوود نگاهی انداختم..اونم میدونست.. اروم دستمو سمت گوشی بردم.. رسول و داوود که بیرون رفتم همه چی یادم اوفتاد.. با صدای گرفته گفتم: الو..اقا محمد؟ •••••••••••••••••••••••• پ ن : اقا محمد تونسته با سایت ارتباط بگیره.. پ ن : وای خدای من.. محمد..برادرم الان از خودش خبر داده بود.. پ ن : حتما خیلی دوستش دارین.! پ ن : گاها منو رسول صدا میزنید.. پ ن : اقا محمده دیگه.. خب تو خودت مگه نگفتی اخ کاش محمد زنگ میزد؟
یه نفس عمیق.. لبخند رضایت: آخيش.. بین این همه غم از محمد خبری شد.. ما رو یادتون نره یه وقت
زبان‌ایتا‌یزدی‌منتشر‌شد🔥 این‌زبان‌خیلی‌خیلی‌شیرینه این‌زبان‌یزدی‌واقعا‌محشره‌یکم‌بی‌ادب هم‌هست😶‍🌫🤌🏽 _ گذاشتم‌کانال‌روی‌پیام‌سنجاق‌شده‌ بزنید‌یه‌عالمه‌زبان‌دیگه‌موجوده🫐✨ https://eitaa.com/joinchat/228722128Ccd54b68532 جوین‌بدی‌یزدی🌱-