و انها فقط سکوت کردند
سکوت کردند و به تماشا نشستند
کلمات مناسب حال ان ها نبود
کلمات نمی توانست تمام سال های رفته را توصیف کنند
پس هرروز عصر صندلی برمیداشتند
در ایوان میگذاشتند
و به تماشای هم مینشستند
هیچکس نمی دانست در ذهن آنها چه میگذرد
شاید نگاه ها برایشان تفسیر داشت
و یا شاید هم به فکر آلزایمری بودند
آلزایمری که هر دو دچارش شده بودند
شاید تمام ان نگاه ها برای این بود که روزی همدیگر را از یاد نبرند
او مثل لحظات کوتاه و کوچک زندگی بود
با اینکه کسی به او توجه نمیکرد...
اما.....
بودنش ضروری بود...
برای ادامه زندگی ....
برای شاد بودن......