لپ ها را باد کرده بودم و فقط به فرش زل زده بودم. هردفعه ای هم جایم روی مبل عوض می کردم و سعی می کردم اعتراضم را نشان دهم اما انگار هیچ کس توجهی به من نداشت. باید تلاشم را می کردم پس نگاهم را از فرش گرفتم و چشمم رو به پدرم که سمت راستم نشسته بود و تخمه می شکاند، دادم.
نگاهی ملتمسانه. نگاهی که شاید سنگ را اب می کرد.
چند دقیقه ای طول کشید که نگاهم کند و چشمانم را بخواند اما همین که به قضیه پی برد،خندهی کوتاهی کرد و دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت《من هیچ کاره ام》 بعد با دستی که تخمه ها را نگه داشته بود مامانم را نشان داد و ادامه داد《رییس ایشونه.》
نفسم را با صدای به شدت بلندی بیرون دادم و همین باعث شد پدرم بیشتر بخندد.کمی نزدیک تر امد و زیر گوشم گفت《هر کاری هم بکنی اینجا موندگاری.》و باز هم خندید.
مادرم هم به گونه ای با عمه خودش(عمهخانوم) گرم رفته بوده بود که به انگاری دست دیگری در ان اتاق نیست چه برسد نگاه های ملتمسانه من.
اگر آنها از اینجا می رفتند دیگر راه برگشتی نبود.اگر قرار بود کاری انجام بدهم حالا وقتش بود. پس بلند شدم و رفتم کنار مبل مادرم روی زمین نشستم و مثل کودکی که التماس می کنی برایش اسباب بازی بخرند آستین پیراهنش را کشیدم .
تنها توجهی که به من کرد همین بود.چشم غره.
دوباره گرم صحبت با عمه خانوم شد. پیروزی زمانی اتفاق می افتد در بهترین موقع حمله کنی . پس صبر کردم تا وقتی که عمهخانوم رفت چایی بیارد.
سریع رفتم پایین پای مامانم و روی زمین نشستم و با اخم و التماس گفتم:《من می خوام برم خونه دایی . مگه خونهی دایی هم توی اصفهان نیست؟!》
#افسا
اَفسا
لپ ها را باد کرده بودم و فقط به فرش زل زده بودم. هردفعه ای هم جایم روی مبل عوض می کردم و سعی می کردم
به کمی عصبانیت میگوید:《 مگه داییت کار رو زندگی نداره!؟ که بخواد دم به ساعت مراقبت تو هم باشه.》یکی از ابروهایش را داد بالا و ادامه داد:《مگه تو قول ندادی افسا؟》
دوباره باد داخل لپ هایم برگشت. یاد قولم افتادم . از همان اول هم می دانستم یک جای کار مشکل داشت اما باز هم قول دادم.
با اوقات تلخی گفتم:《بهم گفتی میاریم اصفهان . نگفتی که میاریم خونه عمه خانوم .》
مادرم ارام گفت:《اره نگفتم . ولی نگفتم هم میبرمت خونه دایی . گفتم؟》
با سکوتم جوابش را دادم . نه . او نگفته بود ولی این ناجوانمردی بود. این قرار بود تابستان من باشد و البته اگر مامان و بابا ماموریت نداشتند ممکن بود این تابستان هم خانه خودمان باشیم . نه در اصفهان . در خانه عمه خانوم.
با صدای مادرم به خود امدم:《ببین افسا یه مدته دیگه . من و بابات کارمون انجام شد برمیگردیم. عمهخانوم هم انقدری که فکر می کنی ادم بدی نیست.》
با بی پروایی گفتم:《اخه می دونی مشکل کجاست؟ من با عمه های خودمم مشکل دارم چه برسه به عمهی شما.》
《افسااااا》صدای هشدار دهنده پدرم بود و همین صدا مرا مجبور کرد به سمتش بچرخم. داشت ساعتش را چک می کرد که یکدفعه از روی مبل پرید و سریع باقی تخمه های درون دستش را داخل جیبش ریخت و با سرعت رو به مادرم گفت:《پاشو بریم خانم . پاشو که خیلی دیره》بلند رو به داد زد《عمهخانوم زحمت نکشید . ما دیرمون شده میریم . این شما و اینم افسا خانم ما. مراقب هم باشید.》
و سریع رفت دم در و شروع کرد کفش هایش را پا کردن.
عمهخانوم از اشپزخانه گفت:《سفر به سلامت . وایسید براتون اب بیارم.》
مادرم کیفش را برداشت و گفت:《نه نمی خواد عمه جون . به خودتون زحمت ندید. پشت سرمون اب ریختند.》
عمه گفت:《خوب پس . به سلامت》و حتی از اشپزخانه برای خداحافظی بیرون نیامد . عمهخانوم بود دیگر . اصلا داخل فامیل با اخلاق های خاصش معروف بود. می خواستم داد بزنم و بگم "عمه خانوم جان ناسلامتی مامان و بابام دارند برای یکی دو ماه از پیشم میروند بد نیست بیای و خداحافظی کنی". ولی تمام این حرف ها را در یک اخم خلاصه کردم.
مادرم خم شد و سرم رو بوس کرد و ارام گفت:《مراقب خودت باش.》و با صدای هشدار دهنده ای ادامه داد《نشنوم بی حرمتی کردیا》.
خداحافظ آرامی زیر لب گفتم و او رفت .
حالا خودم را تکیه زده به چارچوب در و رو به حیاط پیدا کردم. دیدم که پایشان را از درب خانه بیرون گذاشتند و از همان موقع چشم انتظاری من شروع شد.
گوشی ام را از جیبم در آوردم و از حیاط عکس گرفتم. با ناراحتی تمام برای دوستم فرستادم و پایینش نوشتم
"بدبخت شدم..."
و منتظر جوابش بودم چون همیشه در موقعیت و زمان های عالی انلاین بود. جوابش را ۵ دقیقه بعد داد و من هنوز به چارچوب در تکیه داده بودم. جوابش چند کلمهای بیش نبود اما مرا مجبور کرد که گوشی را خاموش کنم و نگاهی به اطراف بندازم.
"اینجا که مثه بهشته"
نمی دونم خانه چند سال دارد اما با نگاه به حیاطش می توان فهمید که ردپایی از صفویه یا قاجار در ان هست. اصلا عمهخانوم این خانه را از کجا اورده؟
حیاطش پر بود از رز و شمعدانی . پر بود از درختان کوچک و بزرگ . پر بود از زیبایی . از خوشبختی .
خانهی عمه ایوان هم داشت. دو ستون پر از نقوش متفاوت هم داشت . چرا تا حالا به ان توجه نکرده بود؟ و پنچره ها و در ها همه چوبی و منبت کاری شده بودند .
و زیبا ترین مکان در برار ان حیاط حوضی آبی رنگ وسط ان بود . انگار سرچشمه زندگیست . اگر حوض نبود این حیاط اصلا به چشم می امد؟
صدای عمهخانوم مرا به خود اورد《گفتی چند سالت بود دختر جون؟》
از سوالش دهانم باز شد. و اگر کسی از من حالا می پرسید می شود در بهشت بدبخت شد ، جوابش قطعا بله بود.
#افسا
┏━🖋️📜🖋️━━━━━━
https://eitaa.com/affssa25
┗━━━━━━━━🖋️📜🖋️━┛
✒️📜 ✍️
یکی جاری تر از هر رود میشد
یکی آتش به جانش دود میشد
امان از قصه ی دنیا که هر بار
یکی بود و یکی نابود میشد...
✎📃↷
#شعر
#شهراد_ميدرى
┏━🖋️📜🖋️━━━━━━
https://eitaa.com/affssa25
┗━━━━━━━━🖋️📜🖋️━┛
✒️📜 ✍️
دیوانه و دلبستهی اقبال خودت باش،
سرگرمخودت،عاشقاحوالخودت باش،
یك لحظه نخور حسرت آن را که نداری..
'راضی به همینچند قلممالخودت باش🌱
✎📃↷
#شعر
#اقبال_لاهوری
┏━🖋️📜🖋️━━━━━━
https://eitaa.com/affssa25
┗━━━━━━━━🖋️📜🖋️━┛
اَفسا
منتظر نظراتتون هستم
.
سلام
نویسنده اش عالیه(اصلا هم که خودشیفته نیستم🤣)
ممنونم😍🤩
دمتون گرم😂❤️❤️❤️
#شما