eitaa logo
موشک‌های ما
63 دنبال‌کننده
123 عکس
34 ویدیو
0 فایل
🖊️اینجا متن‌‌خانه‌ی نویسندگان افرای مازندران است. روایت، داستان، دلنوشته و هر آنچه محتوای روزهای جنگ ایران و اسرائیل را می‌سازد.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ریحانه
🖥 روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️ منِ بعد از جنگ 👈 جوان‌های باورکردنی 📝روایت‌هایی کوتاه به قلم زنان ایرانی از امیدهای بعد از جنگ 📝 طیبه مهدی‌زاده 📖 داشتم به چندتا دختر پسری فکر می‌کردم که یکی از شب‌های محرم پارسال، گوشه خیابان دیده بودیم. مراسم عزاداری امامزاده که تمام شد، اطعام امامزاده هم تمام شده بود. بهمان نرسید. لب‌ولوچه‌آویزان داشتیم برمی‌گشتیم. غر «گشنه‌ایم.. گشنه‌ایم» بچه‌ها روی اعصابم بود. نگاهم که به آن دختر پسرهای خندان و ظرف اطعام دست‌شان افتاد، به همسرم گفتم: «اینا کی اومدن که غذا گرفتن؟» همسرم انگار منظورم را درست نفهمید. فکر کرد می‌گویم چرا این‌ها گرفته‌اند و ما نه. جواب داد: «حق اینه که اینا بگیرن. ما نون پنیرم بخوریم باز فرداشب اینجاییم.» من از جوابش، تازه نگاهم به سروشکل جوان‌ها جلب شد. لباس‌شان فقط از این جهت که مشکی بود به محرم می‌خورد. وگرنه به لحاظ مقدار پوشش و جوری که بلندبلند می‌خندیدند و غذا می‌خوردند، آدم فکر می‌کرد آمده‌اند پیک‌نیک. امروز فکر می‌کردم اگر آن روز بهم می‌گفتند سال بعد در جنگ تحمیلی با اسرائیل، همین‌ها دوشادوش تو می‌ایستند و از ایران دفاع می‌کنند، باور نمی‌کردم. اما از بعد از جنگ، همین جوان‌ها چقدر برایم باورکردنی شده‌اند. 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
روز اول جنگ بود. جلوی تلویزیون نشسته بودم و غر می‌زدم:" چرا نمی‌زنند؟ دارند ما را تمام می‌کنند؟ حداقل چند تا بزنند بدانیم هنوز کسی پشت آن همه مانیتور نشسته است" چهار روز که گذشت دوباره نقم گرفت :" چرا کم می‌زنند؟ اصلا مگر زدن یک دکمه چه قدر سخت است؟ پس دارند چه کار می‌کنند؟ یا به هدف می‌خورد یا نمی‌خورد؟ از چه می‌ترسند؟ نکند فرار کردند؟" اتفاقی توی تلویزیون دیدمش. روی صندلی گردان نشسته بود و حرف می‌زد. پایین تصویر سمت راست‌، نوشته بود" مصطفی خوش چشم تحلیل گر سیاسی". اولش با خودم گفتم خب که چه؟ اصلا تحلیل‌گر سیاسی توی این اوضاع به چه درد ما می‌خورد؟ " چند روزی که گذشت چند باری صحبت‌‌ها و تحلیل‌های ایشان را توی فضای مجازی دیدم. اولش برایم یک جور سرگرمی بود. به چشم یک خبر نگاه می‌کردم. اما کم‌کم برایم جالب شد. مخصوصا لحن ساده و صمیمی ایشان. انگار یک راننده تاکسیِ با سواد جلوی من نشسته است و در کمال تعجب دارد حرف‌های درستی می‌زند. این بار هم او نشسته روی همان صندلی گردان. رو به مجری می‌گوید:" نمی‌دانم گفتنش درست است یا نه. ولی ما وامدار این بچه‌هاییم" می‌فهمم این‌بار خبری از تحلیل نیست. می‌گوید:" برای اینکه موشکها را شلیک کنند این طور نیست که سوار لانچر کنند و تا جایی ببرند! این موشک‌ها باید در اتاق یا سالنی سرهم بشوند. بعد، هم برای ایمنیِ مواد منفجره و هم برای این‌که ره‌یابی نشود باید همه‌ی وسایل برقی خاموش شود. از جمله کولر‌گازی و یا آبی. آن‌هم در وسط چله‌ی تابستان." لازم نیست ادامه بدهد. تا همین‌جا هم سرم را انداخته‌ام پایین و خجالت کشیده‌ام از غرولندهایم. اما آقای خوش‌چشم نمی‌خواهد بس کند. ادامه می‌دهد:" دو تا موشک که نیست. جنگ است. تعداد نفرات هم کم است. گاهی این‌ها آن‌قدر خسته می‌شوند که وقت جابه‌جایی موشک‌ها روی جرثقیل سرپا خوابشان می‌برند." اولش فکر می‌کنم این مرد یک گوشه مغزم را خوانده. فکر می‌کنم حتما جایی گوش ایستاده و صداهای سرم را شنیده. دوباره آقای خوش‌چشم می‌گوید:" توی گرمای تابستان آن‌قدر عرق می‌کنند که از زیر بغل و لای پاهایشان خون جاری می‌شود." این‌جا دوربین، مجری را نشان می‌دهد. آقای مجری سربلند کرده است وسینه‌اش را جلو داده و زل زده به چشم‌های مهمانش. انگار می‌خواهد بگوید: " این‌ها بچه‌های ایرانند مگر انتظار داشتی غیر از این باشد" لحن آقای خوش‌چشم مهربان می‌شود. مثل بابایی که دلش برای پسرش سوخته باشد:" غذا برایشان مهیاست. ولی آن‌ها برای خنکی فقط در خواست نان و ماست می‌کنند." یادم می‌آید از همان بچگی وقتی فکر می‌کردم کار بزرگی کرده‌ام مادرم می‌گفت:" موشک که هوا نکرده‌ای!" حالا دارم روایت کسانی را می‌شنوم که با خوردن نان و ماست موشک هوا می‌کنند و دم نمی‌زنند. به قول آقای خوش‌چشم "ما فردای قیامت به همه‌شان بدهکاریم." صحبت‌هایشان تمام می‌شود. فرو می‌روم توی خودم. انگار یکی من را محکم زمین زده باشد؛ همان‌طور بی‌رمقم. به خودم می‌گویم:" دیدی نگه‌داری از این مملکت و دفاع از آن کار یک دکمه نیست." @afra_mazandaran
هدایت شده از ریحانه
🖥 روایت‌های زنانه از قلب ایران ❤️ منِ بعد از جنگ 👈 جهان آمده بود توی دستانم 📝روایت‌هایی کوتاه به قلم زنان ایرانی از امیدهای بعد از جنگ 📝 طیبه مهدی‌زاده 📖 بعد از بمباران بیمارستان المعمدانی تا دو روز افسرده بودم. هر لحظه تصویر آن پسربچه‌ای که از ترس چشمش گشاد شده بود و پلک نمی‌زد، جلوی چشمم بود. هربار هم یادش می‌افتادم کاسهٔ چشمم داغ می‌شد. کارم شده بود گریه. فکر می‌کردم بی‌خاصیت‌ترین زن روی زمینم. چرا حتی نمی‌توانم قدر یک آغوش برای آرامش این کودک کاری کنم. و اگر نمی‌توانم، دیگر چه فایده که به درد آرامش بچه‌های خودم بخورم. اما وقتی اسرائیل جنگ را به خانه‌مان کشاند همه چیز عوض شد. یک روز بچه‌هایم از صدایی ترسیدند. فکر کردند خانه‌مان موشک خورده. دویدند بغلم. به محض اولین لبخندی که زدم، آرام شدند. بعد برای‌شان تلوزیون روشن کردم. صدای شبکهٔ پویا را زیاد کردم. با یک کاسه پفک هندی سرشان گرم شد. حس سربلندی داشتم. یاد حرف آقا افتادم که فرموده بود: «جریان زندگی را حفظ کنید.» به دستانم نگاه کردم. به درد خورده بودند. نه چون بچه‌هایم را آرام کردند. چون جریان زندگی را حفظ کردند. آن‌وقت بود که حس کردم تمام کودکان غزه را آرام کرده‌ام. انگار جهان آمده بود توی دستانم تا من، برایش کاری کنم. 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @reyhaneh_khamenei_ir
هامان به اجبار در این تونل گرم نمانده بود. می توانست از مرخصی که ماها انتظارش را می کشید استفاده کند. اما نخواست. جنگ بود. شوخی بردار که نبود. سالها او را برای همچین روزی تربیت کرده بودند. حالا روز بعد از عقد، از او جدا شده بود. فاطمه ، تازه عروسش بود. پشت تلفن از او خواسته ای داشت. گریه می کرد. با نفس بریده بریده چند کلمه گفت. ـ یادته دانش آموزم تو جشنواره مقام آورده بود! شهید شد دیشب... نتوانست حرف بزند. صدای گریه اش به دل ماهان جنگ می انداخت و بغض و نفرت در سینه اش موج می زد. . گریه های فاطمه جگرش را سوزانده بود. جنگ نابرابر. جنگ با کودکان مظلوم سرزمینش. شلوار و پیراهنش از عرق چکه می کرد. انقدر از تلاطم و کار عرق کرده و خشک شد که لباسش زبر شده بود. انگار سمباده کشیدند به تن. لای پا و زیر بغل و حتی زیر گلو زخم شده بود. از خونش، پیراهنش مثل پیراهن بلند مادرش گُل گلی بود. سالار برای ناهار صدایش زد. ـ بیا کباب بره آوردم برات. ماهان ماست را از گوشه لب با انگشتش گرفت و به شلوار خاکستری پلنگی اش مالید. تکه ای دیگر از نان را کند و درون ماست برد. تا خواست در دهان بگذارد صدایی آمد. به سالار با چشم اشاره ایی زد. سالار سرش را به نشانه مسخره تکان داد و زیر زیرکی خندید. روی یک دستش یله داد. صدای سرهنگ بود. با ظرف غذا در دست و دهان باز نگاهشان کرد. بوی کباب دلشان را مالش داد. سرهنگ کمی چاق بود. چکمه اش همیشه واکس داشت و خط اتو شلوارش هندوانه را هم قاچ می زد. سرش تاس بود. اما همیشه زیر کلاهش، دور از نگاه‌های سربازان نگه می داشت. ـ شما که باز نون و ماست می خورید. پمادی را به سمت هامان گرفت. بگیر بمال به جای عرق سوز تا خوب بشه. هامان با دهان بسته ریسه رفت و و با دست محکم به روی پایش کوبید. در تونل بسته، صدای خنده اش کمانه کرد و به خودشان برگشت. سرهنگ نزدیکتر شد و خون زیر بغلش را دید. ـ بنده خدا! آنقدر خاروندی خون آوردی؟ هامان لب فرو بست و در چشمان سیاهش بی حرکت ماند. به سرهنگ زل زد. کلاه خاکستری را از زمین بر داشت. آن را چند بار به پایش کوبید تا خاکش در برود. زلف سیاهش را درونش جا کرد. احترام نظامی به سرهنگ گذاشت. ـ جناب سرهنگ ما غذامون رو خوردیم. اجازه بدید جامون رو با بقیه عوض کنیم تا بیان و غذا بخورن. منتظر حرف سرهنگ نشد و به سمت لانچر های موشک رفت. سالار پای زخم شده اش را به زور درون پوتین گذاشت. اوی اویی گفت. خندید. با زبان لبش را مالید و خیس کرد. نزدیک آمد. ظرف غذای یکبار مصرف را کمی باز کرد. تکه ایی کباب کند و به دندان گرفت. چند روزی بود فقط نون ماست می خوردند. برایشان فقط نام و ماست و آب بود. ـ جناب سرهنگ جان! تو این گرمای تونل کی کباب می خوره. فقط جان ماست. دستی تکان داد و پشت هامان به سمت لانچر موشک دوید. هر چند دقیقه موشکی را سوار می کردند. این چند روز رنگ آفتاب را دیر به دیر دیدند. آنقدر با عجله می شد که نتوانستند گرمای آن را به جان بکشند. تنی به آفتاب زنند و نچشیده به درون تونل بر می گشتند. دلش پر کشید برای تازه عروسش. گوشی به دست شد. فیلمی از موشکی که تازه سوار کردند. سالار به خط خویش روی آن نوشت « تقدیم به همه کودکان سرزمینم» سالار این را نوشت. از خستگی تلو تلو خورد و افتاد. هامان سر سجیل را بوسید. در دل زمزمه کرد. «برو و خانه عنکبوت را خراب کن» هنوز از در تونل خارج نشده بود که صدای انفجار پی در پی دهانه تونل را لرزاند. تونل در دل کوهی جای خوشی داشت. دلش می لرزید اما خراب شدن یک نبود. درون بی سیم صدایی فریاد کشید: هواپیمای دشمن! نباید صبر کنید! بزنید! یا علی! یا علی! هامان کامیون را روشن کرد و به فضای باز آورد. لانچر موشکی آتش گرفته بود و می سوخت. صدای ناله هایی می آمد. فرمانده بر زمین افتاده بود. رنگ لباس پلنگی اش قابل تشخیص نبود. دستش را بر زخم قلبش فشار داد. با کلمات بریده و نیمه تمام.. ـ بزن ب.. بزن. سالار پشت دکمه های لانچر رفت. موشک راست ایستاد. هامان جعبه کنترل آن را گرفت و به پشت تپه ایی خود را انداخت. سالار هم پشت آمد. ـ بسم الله. یا زهرا یا زهرا. تمام محوطه روز شد. موشک غرید و به سمت آسمان پرواز کرد. ✍️ سجیله @afra_mazandaran
توسل صدای موبایل توجهم را را به خود جلب کرد خواهرم بود. نرگس میای بریم پیاده‌روی اربعین من با بچه ها می خوام برم اگه میایی وسایل سفر رو آماده کن دوروز دیگه حرکت می کنیم . یه چند سالی بود خیلی دلم می‌خواست پیاده‌روی اربعین شرکت کنم امسال خیلی بیشتر. همسرم و پسرم هر کدوم جداگانه راهی سفر اربعین شده بودن وقتی خواهرم گفت که منم می‌خوام برم دلم بیشتر به تالاب و تلوپ افتاد. وسایل سفر رو خریدم خواستم که وسایل نویی برای پیاده‌روی ببرم ولی درد حاصل از غده‌ای که در سرم بود امانم را بریده بود فکر اینکه این زخم باز شده بخواد منو اذیت کنه آرامش رو از من گرفته بود ولی گفتم که امسال حتماً باید برم هرجوری شد خودمو به این مسئله دل خوش کرده بودم . که اونجا یه کلاهی می‌ذارم یه پارچه‌ای می‌ذارم و می‌تونم این درد رو تحمل کنم ولی یه روز دیدم که ترشح عجیبی از این غده‌ سرم بیرون اومد و درد عجیبی تمام سرم را فرا گرفت. خودم رو به خیابون رسوندم می‌خواستم خودم رو امسال خیلی امیدوارنشون بدم و وسایل سفر از جمله بادام ،لیمو ترش وکوله خریدم هرچی که برای سفر لازم بود آماده کرده بودم تو مسیر که میومدم چشمم به عکس خانواده شهید ذاکریان افتاد با یه آرامش خاصی منو نگاه می‌کرد دلم آشوب بود . آشوبی که نمی‌تونستم آرومش کنم نگاش کردم بعد از اتفاقی که تو خونه شون افتاد و منجر به شهادت کل خانوادهشون شد. چند روز قبل شنیدم که از آثار جامونده از خونه شون دوتا پاسپورت برای دو دختر چند ماهه وچند سالش به دست اومد که امسال اربعین می خواستند راهی بشن ازش خواستم که یا کمک کنه تا بتونم این سفر رو برم یا به من آرامشی بده که بتونم پیاده‌روی اربعین رو به موقعیتی به سال‌های دیگه بسپرم دعا کردم خدایا خودت آرومم کن تا بتونم این شوق زیارت را تحمل کنم باز در انتظاری که قسمت و روزیم کی بشه تا بتونم این سفر رو برم. بعد از اون مثل اینکه یه آب سردی رویم ریخته باشن آروم شده بودم و تعجب می‌کردم که صحبت و توسل با شهیدچطور آرامش را بر دلم بازگردانده بود. ✍ @afra_mazandaran
❇️ امروز بازهم رهبری یک تنه جلوی فتنه ای را که میتوانست اتحاد شکل گرفته در جنگ ۱۲روزه رو از هم بپاشه گرفت. (حمایت از رئیس جمهور) هروز که میگذره بیشتر به نعمت ولایت فقیه در پیروزیهای ایران اسلامی چه در زمان امام راحل و چه در زمان حال با رهبری عزیزمان هست، پی میبریم . دشمن چه برنامه های زیادی برای شکستن اتحاد که بزرگترین دستاورد جنگ محسوب میشه رو تدارک میبینه اما درایت رهبر عزیزما با یک سخنرانی نقشه های شومشان را بر ملا میکنه واین نشون میده رهبر عزیزمان جلوتر از همه حرکت میکنه و موانع راه را نشان میدهد. @afra_mazandaran
برادر بزرگتر شهید بود. از لحظه ای که شروع کرد به حرف زدن یک سر شجاعت و جسارت برادر کوچک ورد زبانش بود. می گفت:" با اینکه بچه آخر بود، اما چون همیشه اقتدار و صلابت داشت، از بچگی حسن خان صداش می زدیم. حتی توی کوچه و محل من و برادر بزرگترم را می گفتن برادر حسن خان ..." بعد از تعریف های شنیدنی زیادش، خانم مجری پرسید:" فکر می کنی سرچشمه این شجاعت شهید از کجا نشات گرفت؟" - پدرم سال ها قبل برشکست شده بود. ما خیلی بچه بودیم. سر ظهر، سفره ناهار پهن می شد، مادرم یه دونه نیمرو رو تقسیم می کرد بین ما. خودش در آخر لقمه نون رو تو روغن چسبیده تابه می زد و می خورد. حسن خان، چه از ظاهر، چه از رفتار و منش کاملا شبیه مادرم بود. مادرم، توی بدترین روزهای زندگی ضامن اقتدار و امنیت خانواده بود." مجری از مادر پرسید:" شما چطور خبر شهادت رو شنیدین؟" مادر با همان ویژگی هایی که پسرش تعریف می کرد جواب داد:" پسرم محافظ سردار حاجی زاده بود. وقتی از زمزمه های اسرائیل و ترور حرف می زدیم گفت؛ مادرجان، من نزدیک ترین محافظ حاجی ام، اگه شنیدی حاجی شهید شد و من خونه کنارت نبودم، مطمئن باش منم شهیدم." @afra_mazandaran
📣 روایت‌هایی 👈 فرزند ایران 🌷 شهید مهدی دالوند 🖼 تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی ✍ طیبه مهدی‌زاده 🔹️ با وعدهٔ دستمزد بیست‌میلیونی جرثقیلش را آورده بود پای کار‌ جنگ. وقتی از بچه‌های سپاه آب خواست و برایش آب معمولی آوردند گفت: «یعنی شما یه آب خنک هم دم دست ندارین؟» گفتند: «نه. الان فکر آب‌خنک نیستیم آخه. خودمونم از همین می‌خوریم.» توی فکر رفت. با خودش گفت یعنی این‌هایی که مملکت را نگه داشته‌اند؛ برای خودشان یک آب خنک هم نخواستند؟! لاشهٔ آهن‌سوخته‌ها را که جابه‌جا کرد؛ دستمزدی نگرفت و رفت. اما این راضی‌اش نکرد. هنوز بی‌قرار بود. با مادر تماس گرفت و ماجرای این بی‌توقعی بچه‌های سپاه را گفت. جواب مادر یک حرف بود. - محمد! به روح پدرت قسم اگه سپاه کاری داشت و مجانی براشون انجام ندی شیرمو حلالت نمی‌کنم. تلفن را قطع کرد. دلش مطمئن شد. شماره سپاه را گرفت و گفت: «نه فقط امروز، که هروقت مشکلی بود به خودم بگید.» فردا باز انفجار بود و خسارت. سپاه از محمد خواست بیاید کمک. رفت. بالابر جرثقیلش را راه انداخت. هنوز قلاب، به آهن‌های مچاله گیر نکرده بود که دوباره به همان نقطه حمله شد. شیر حلال مادر، دستمزد محمد را در آسمان‌ها حساب کرد. 📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید. 🖼 روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
«ما که دیگه زورمون بهش نمی‌رسه. خدا بزنه این ویکی‌پدیا رو از وسط نصف کنه.» این حرف زهرا بود. وقتی پسر پانزده ساله‌اش متین بادی به غبغب انداخته بود و گفته بود: «فکر کردی تحقیق نکردم و هیچی حالیم نیست؟ همهٔ چیزایی که تعریف کردم منبع داره!» زهرا فهمیده بود از کدام منبع حرف می‌زند. ویکی‌پدیا! که به نظر زهرا بیشتر شبیه منبع آب بود تا منبع اطلاعات! حالا آمده بود چایی عصرش را پیش من بخورد و حرصش را هم پیش من بزند. - پسرهٔ نادون! اون همه موشکی که هفت سال پیش زدیم به اسرائیلو می‌گه دروغه! توهم ایرانیاس واسه قهرمان کردن خودشون. برگشته می‌گه اون سال ایران بود که جنگو شروع کرد. آمریکام دید اینا ول کن هم نیستن. اومد یکی زد تو گوش این یکی زد تو گوش اون گفت بس کنید دیگه! این شد که جنگ تموم شد.» سرخ و سیاه شد و هی زد به ران پایش که ببین این بچه چطور به فنا رفته! چطور چشم و گوشش را دروغ پر کرده. حالا من چه خاکی به سرم کنم؟ پسره پاک از دست رفته. یک سره آمریکا آمریکا می‌کند! نگاهم چرخید روی طه که توی اینترنت دنبال داستانی از موشک‌های ایرانی می‌گشت. برگشتم به زهرا جوابی بدهم که دیدم نیست. شخصیت داستانم رفته بود. متینش هم رفته بود. من مانده بودم و طه که حالا تا پانزده سالگی هنوز هفت سال وقت داشت. نفس راحتی کشیدم. اما سرم را که پایین انداختم و نگاهم به گوشی توی دستم افتاد؛ دوباره دلم لرزید. یادم افتاد چطور شد که قصهٔ زهرا برایم ساخته شد. داشتم عکس‌هایی که عاطفه فرستاد توی گروه روایت‌نویسی می‌دیدم. عکس از صفحه ویکی‌پدیا گرفته بود. زیرش نوشته بود: «بچه‌ها داشتم جستجو می‌کردم در مورد جنگ ببینید چیا آورد. چقدر بده که اینا اینطوری اشتباه به دست نسل های بعد برسه. هرچی ترامپ لعنت شده گفته، شده اینجا فصل‌الخطاب» طه پوفی کشید. پرسیدم: «چیزی پیدا کردی؟» گفت: «نه هنوز.» لپ‌تاپ را روی میز باز کردم و گفتم: «بذار کارم تموم شه خودم برات تعریف می‌کنم.» گفت: «خب الان بگو. کارت چیه؟» گفتم: «باید ویکی‌پدیا رو از وسط نصف کنم.» @afra_mazandaran
پای گرتا تونبرگ به غزه نرسید. اما وقتی به فرودگاه آرلاندای استکهلم رسید، مردم با آغوش‌های گرم و دسته‌های گل و چفیه و شال‌ فلسطینی به استقبالش آمدند‌. اولش فقط مدافع محیط‌زیست بود. از همان‌ها که برای مرگ دلفین‌ها گریه می‌کنند و لب به گوشت نمی‌زنند‌. پانزده ساله که بود درس و مدرسه را ول کرد آمد نشست جلوی پارلمان سوئد. هر روز برای آلودگی زمین پلاکارد دستش گرفت. بعد کم‌کم پایش به کنفرانس‌های اقلیمی باز شد و اجلاس‌های جهانی و رسانه‌های بین‌المللی. خوب برایش دست می‌زدند. برای محیط‌زیست بغض می‌کرد و صدایش می‌لرزید. تا اینکه توی ۳۶ مین کاروانی که سعی کرد برای مردم غزه آذوقه ببرد، همراه شد. که خب موفق نشدند. او هم مثل باقی سرنشینان کشتی بازداشت شد و بعد هم به کشورش برش گرداندند. اما وقتی برگشت؛ توی مصاحبه‌اش گفت واقعیت این نیست که ما بازداشت و دیپورت شدیم و هرچه دارو و آرد و شیرخشک و برنج و لباس و لوازم بهداشتی زنانه و عصا و اندام‌های مصنوعی برای کودکان قطع‌عضو‌شده بوده را اسرائیل مصادره کرده؛ بلکه واقعیت این است که در غزه دارد نسل‌کشی اتفاق می‌افتد. ترامپ به او که چند دوره نامزد جایزه صلح نوبل شده بود؛ لقب «زن جوان عصبانی» را داد. و به او گفت: «برود دوره مدیریت خشم بگذراند.» ولی گرتا تونبرگ در جواب گفت: «دنیا به زنان عصبانی بیشتری نیاز دارد.» ندیدم موقع گفتن این حرف‌ها بغض کند. کسی هم بعدش برایش دست نزد. به نظرم دیگر بعید است جایزه صلح نوبل را هم ببرد. اما عوضش به فاصله سه ماه بعد، حالا ۳۷‌مین کاروان کمک به مردم غزه راه افتاده. اینبار دیگر یک کشتی و دو کشتی و چهار کشتی نیست. صد کشتی است. به این فکر نمی‌کنم که به غزه می‌رسند یا نه. به این فکر می‌کنم که دیگر مقاومت از غزه گذشته. سرریز کرده توی دریا. مسیر ساخته. هرکس راه می‌افتد بی‌نصیب نمی‌ماند. این فلسطین دارد با دنیا یک کارهایی می‌کند. هیچ چیز از دنیا نگرفته ولی دارد یک چیزهایی بهش می‌دهد که من آخرش نفهمیدم، این کمک‌های بشردوستانه که می‌گویند از کجا دارد به کجا می‌رسد! @afra_mazandaran
نمیدانم دقیقا کدامشان بود. سجیل ، فتاح، خرمشهر یا ... مصاحبه ی تلویزیون را با اشک دنبال می کنم. هنوز رد سوختگی روی دستانش پیداست . نشان قهرمانی که احتمالا تا آخر عمر بر سینه اش خواهد ماند. وقتی جنگنده های اسرائیلی می زدند او هم تصمیم گرفت بزند. تا پای جان برای ایران خوش رقصی کرد. با بغض تعریف میکند: در آن لحظه ی حساس شاید هرکسی بود فکر می کرد جان با ارزشش را بر دارد و به پناه گاه برود‌. اما او و همرزمانش پای لانچرها ماندند. پرتابها تا آخرین دانه شان انجام شد و با موفقیت به مقصدها نشست. ۷۰ موشک در ازای ۴۰ جان ! @afra_mazandaran
کنار مادر نشسته‌ام. لیوان چای به دست و در حال گذراندن زندگی خیلی معمولی. آن‌طرف تر اما؛ ناوگان صمود گرفتار چنگال خصمانه اسرائیل شده. برای جلوگیری از درز اطلاعات، تلفن‌همراه را به آب انداختند. برای جلوگیری از بی حرمتی قرآن را به آغوش آب سپرده‌اند. نفس به نفس می‌جنگند، برای رسیدن به فلسطین. برای سیراب کردن چشمان تشنهٔ مدد کودکانی که آخرین مرتبه‌ای که سیراب شدند را نمی‌دانند. برای رساندن فریاد انسانیت و آزاده بودن، به همهٔ مردم جهان. لحظات تاریخ سازِ اکنون، مرز میان حق و باطل را شفاف تر از گذشته نشان می‌دهد. ما کجای این ماجرا ایستاده‌ایم؟! @afra_mazandaran