شما اشتباه نکردید؛ "خیاٰنت" کردید!
در حق وطن و هموطن.
بهای خیانت شما شد شهادت آدمهای بیگناه، کودکان معصومی که معنی جنگ را ندانسته شهید شدند، زدن دانشگاهها، ترور مهندسان برق، زدن زیرساختهای نفتی، برقی و فولاد!
بهای خیانت شما شد، داغهای بر دل نشستهای که روسیاهیاش برایتان در تاریخ به یادگار خواهد ماند.
شماٰ میدانستید حدود 200 بچه در ایراٰن و در مدرسهای توسط عمویتان تراٰمپ و نتانیاهو کشته شدند، اما همان موقع بر جناٰزهی پودر شدهی آن کودکان رقصیدید.
کمی بعد توجیه آوردید که مدرسه نظاٰمی بوده، لابد سرداٰران سپاه و موشکهایشان را در کوله پشتیِ بچهها قایم کردند که عمویِ عزیزمان آنجا را زده! با خودتان فکر نکردید چرا نگذاشت زمانی مدرسه را بزند که تعطیل است؟ با خودتان نگفتید آمریکا در 250 سالی که ساخته شده، که دست بر قضا در تمامِ عمرش یک سال هم نبوده که کشوری را بمب باران نکند، قرار است هزاٰران میلیارد دلار خرج کند و ضرر اقتصاٰدی بزرگی به خودش بزند تا ما را نجاٰت بدهد؟
اَفسون لَیل
شماٰ میدانستید حدود 200 بچه در ایراٰن و در مدرسهای توسط عمویتان تراٰمپ و نتانیاهو کشته شدند، اما ه
کاش تلویزیون و تلفن همراٰهتان را بر سنگ بکوبید و کتابهایِ تاریخ را به دست بگیرید.
تا آن موقع بفهمید که ایران پیش از این بارها به دستِ اجنبیها افتاده و بخوانید که چطور آباد و آزادمان کردند.
نخواندید و ذرهای مغزتان را در برابر خبرهایی که به خوردتان میدادند به کار نینداختید و حالا کودکانِ هشت، نه ساله و حتی کمتر از اینها، باید تاوان حماقت و وطن فروشیِ شماها را بدهند.
و حتی آنقدر غیرت و شرف ندارید که قبول کنید اشتباٰه کردید!
که قرار نبود کسی شما را نجات بدهد... که شاهزادهتان اندازهی سرِ سوزنی جانتان برایش اهمیت نداشت. که بر میگردد به همین شماها میگوید تروریست و بمباَفکن و افراطی!
که حتی اَدای ناراحتیِ را برای کودکان میناٰب در نیاورد.
اَفسون لَیل
و حتی آنقدر غیرت و شرف ندارید که قبول کنید اشتباٰه کردید! که قرار نبود کسی شما را نجات بدهد... که ش
آیا رضا پهلوی، در دی ماٰه حاضر بود وسط خیابان بایستد کنار دسته گلهای مردم؟ نه نبود.
چند روز پیش صحبتهایی از او شنیدم که میگفت حاضر نیست برایِ این انقلاب، آزادیِ خودش در کشوری که در آن زندگی میکند را از دست بدهد، چه برسد به جانش! ولی همین بیشرف حاضر شد جانِ هزاران جوان کشورم را برای به تاج و تخت رسیدن خودش فدا کند. جوانهای کشورم را شیر کرد تا با تفنگ بروند وسط خیابان و با خودش نگفت حتی اگر در آزادترین کشور دنیا هم با تفنگ بروی جلویِ پلیس، کشته میشوی؟ چرا میدانست! اما خون میخواست برایِ سواری دادن به رویش! خون میخواست برای رسیدن به قدرت. اگر این نامرد بلند میشد میآمد ایران، و حاضر بود برای آزادیای که از آن دم میزند جانش را بدهد و چشمهایش را به رویِ رویای پادشاهی ببندد، من اولین نفر کنارش میایستادم! اما بیوجودتر از این صحبتهاست...
تعصب بر عقاید، پدرِ ما را در آورده!
حاضر نیستیم کمی خودمان را از عقاید ذهنیمان جدا کنیم و بعد به قضیه نگاه کنیم. وقتی کسی را ناجی خودمان میدانیم و شب تا صبح اورا میپرستیم و کم کم میبینیم اشتباه فکر میکردیم، حاضر نیستیم به رویِ خودمان بیاوریم و دائم بر اشتباهمان ماله میکشیم!
وقتی کسی نظری متفاوت با نظر ما دارد و به ما انتقاد میکند حتی یک ثانیه هم بیطرف به او گوش نمیکنیم و به خودمان جایِ خطا نمیدهیم... اصلا طاقت این را نداریم که بپذیریم که ما خطایی کردیم...
اَفسون لَیل
من سوختم. و از مَن مشتی خاٰکسترِ سرخ ماند. به رنگِ خونِ دلی که هر وعده میخوردم. «رقیه برومند»
برایِ کوله پشتی صورتیت
برای مسواٰک خرگوشیت
برای مدادهایِ قد و نیمقدت
برای مچِ تپل و دستِ برگشتهت
برای صورتت که نمیتونم ببینمش...
برایِ جاکلیدیت
برای دفترِ صورتیت
برای لباسِ فرمت و مقنعهی خونیت
برای همهی جزئیاتت تو این عکس، بیشتر از دیروز مُردم...
اَلبته که نه.
بیاٰ احمق نباٰشیم.
نتیجهی پرتاٰب بمبهایی بود که توسُط انساٰنها (به ظاٰهر انسان و پَستترین و کودکخواٰرترین موجودات روی زمین) بینِ ابرها پنهان شده بود.
*/ از روزهایی که با کتاب و اَفکار و خستگی طی میشن...
آخرِ آخرش همهمون از دست ایتا و روبیکا به عنواٰن جانباز اعصاب و رواٰن بستری میشیم.