من دیگه واقعاً تحمل ندارم؛
تحملِ اینکه هر بار من بفهمم
و سهمِ بقیه فقط نادیده گرفتن باشه.
تحملِ حرفهایی که گفته نمیشن
اما سنگینتر از هر توضیحی روی دلم میمونن.
من دیگه تحملِ اینو ندارم
که همیشه خودمو جمع کنم
تا چیزی بههم نریزه،
تا کسی ناراحت نشه،
تا همه راحت باشن… جز من.
تحملِ تکرارِ یه دردِ قدیمی
با اسمهای جدید رو ندارم.
تحملِ امیدوار شدن و بعد،
آروم آروم کنار اومدن با ناامیدی رو ندارم.
من دیگه تحمل ندارم!
نه چون ضعیف شدم،
فقط چون زیاد دَووم آوردم:)
همه اینا به کنار
مگه چن سالمونه ؟!
این همه درد
باهم ، یه جا
خدایا حواست هس ؟