دکتره منو دیده و میگه : «چه دختر نازی»!
و با این حرفش واقعاً برمیگردم به هشت سالگیم!
«کلاس دوم»
چقدر دوست داشتنی:)
شغل آتشنشانی رو واقعاً دوست دارم! ( نه واس شغل آینده! واسه یه شغلی که دوستش دارم و هیچوقت انجامش نمیدم!)
اصلاً آتشنشان ها رو دوست دارم
خیلی خاص ان همه شون
اگه تو ماشین میشینید و نود درصد اوقات حالت تهوع نمیگیرد تبریک میگم شما بردید🤝
متاسفانه اصلا و در هیچ حالتی بلد نیستم قهر کنم یا ناراحتیم رو ب اون صورت نشون بدم
مگه با افرادی که خیلی باهاشون ندار ام
که اونم اجالتاً میشه هیچکس!
ینی طرف هرکاری هم کنه حتی اگه به شدت ناراحت شم اما به روم نمیارم و در ظاهر نشون میدم بیتفاوتم!
و البته که باعث میشه یهو سر یه چیز کوچیک صبرم تموم شه و جلو همه بزنم زیر گریه
ولی خب نمیتونم درستش کنم
و خیلی بده
واقعاً بده!
[*فوق العاده مأیوس
به طرز وحشتناکی غمگین
و گریزان!]
-شاید هم فقط آسیب دیده-
حداقل دو سه سال وقت لازم دارم تا روابطم رو سر و سامون بدم و بعد تازه تو ایستگاه نوزدهسالگی پیاده شم
نباید یادم بره که هیچ کس نمی تونه حالم رو خوب کنه جز خودم
و نباید یادم بره که همه چیز و همه کس تو یه سلسله در نهایت به خدا میرسه
و نباید یادم بره که خدا هست
خدا هست!
حضور داره..
ولی حالم خوبه!
دقیق که فکر میکنم میبینم حالم خوبه
و میبینم که هنوز میتونم لبخند بزنم
تلاطم ها به زودی میخوابه و بعد آرامشه که در هوا پخش میشه
میشه هنوز صبر کرد و لبخند زد :)