دارم صراحتاً از حقیقت فرار میکنم!
دارم از حقیقت و تن دادن بهش فرار میکنم و خودم هم اینو میدونم!
دارم از حقیقت فرار میکنم چون اونجوری که میخوام ساده و لطیف و دلنواز نیست!
چون حقیقت سخته، خشنه و هراسانگیز!
و من دارم ازش فرار میکنم
و به خیالاتم پناه میبرم! به خیالاتی که به راحتی محو میشن و به نیستی میپیوندن!
اما چه چیزی ارزشمند تر از «حقیقت» تو این دنیا وجود داره؟
چه چیزی حقیقی تر از «حقیقت» میشه پیدا کرد؟ هیچ چیز!
باید بهش تن بدم.باید بهش فکر کنم و بپذیرمش! شاید اون موقع وجه دلپذیر خودش رو نمایان کنه!
خاص بودن هم اگه تبدیل به استثنائی بودن بشه دیگه دلپذیر نخواهد بود!
_آدما از تنهایی گریزون اند، به هر نحوش_
حس «تعلق داشتن» به کسی یا جایی یا چیزی حس خوبیه
وابستگی نه ها!
«تعلق» ؛ (میدونی که مال اونی. میدونی که میخوادت)
اما وابستگی بدون تعلق داشتن واقعاً بده.
و بدتر اینه که نمی تونی وابستگیت رو قطع کنی
صدای نوتیف پیامات رو یه چیز خاص گذاشتم
و کار اشتباهی بود
هر دفعه که پیام میدی دلم میلرزه!
در این گوشه از دنیا
شبِ سوم: چقدر دلتنگم و چقدر تموم شدنِ این دنیا رو دوست دارم! اما برای بعد از اون آماده نیستم..
شبِ چهارم:
اگه هر آن ممکنه بمیرم پس هر لحظه شدیداً ارزشمنده!
امشب به این فکر میکنم که قدر لحظه هام رو بدونم و اونا رو طوری طی کنم که ارزشش رو داشته باشه.
نمیگم شبانه روز در حال کار و درس و فلان باشم!
اما
اگه تفریح میکنم یا صرفاً از زندگی لذت میبرم، جوری لذت ببرم که ارزشش رو داشته باشه