اول صبح با طلوع خورشید چشمام رو باز میکنم و نگاهی به بیرون پنجره میندازم.
بلند میشم چای کمرنگی برای خودم میریزم، موهام رو پشت سر، شل میبندم و درِ تراس رو باز می کنم. نسیم خنکی میآد و نوید میده فعلاً خورشید داغ تابستون، پشت ابرها استراحت میکنه. دفتر چلبرگم از دیروز روی میز فلزی باز مونده و باد، گه گداری صدای ورق خوردن برگه هاش رو بلند میکنه.
مداد سیاهی که بغل دفتر افتاده رو بر میدارم و به این خیال که هنوز مونده تا چای کمرنگم خنک بشه، چشم به برگه ها میندازم و پشت میز مینشینم.
مینشینم پشت میز و فکر میکنم راجع به داستان امروز.
چای رو که مینوشم ورق سفیدی از دفتر رو میآرم و شروع میکنم به نوشتن.
داستان پسر عاشقی رو مینویسم که چند سالی به هوای اینکه درد عشق از سرش بیوفته به هر دری زده و خلاصه بلیطی جور کرده و حالا گوشه ای دنج زیر تپه های جنوبی قرمز رنگ مریخ خونه کرده.
از قضا صبر پسر تموم میشه و عاشقی از سرش نمیوفته و باز به هر دری میزنه و خلاصه برمیگرده زمین.
داستان رو کش میدم و یک صفحهای از زبون پسرک عاشق، زیبایی های زمین رو توصیف میکنم که گویی همه شون برای پسر، بوی محبوبش رو میدن.
داستان رو پی میگیرم و میرسونم به اونجا که پسر راه میوفته تو شهر و هرچه نگاه میکنه هیچکس رو نمیشناسه چون همه دهان و بینی شون رو با ماسک پوشوندن و حالا از هر یک از آدمای توی شهر، فقط دو جفت چشم مونده.
دست از نوشتن برنمیدارم و حسابی پسرک بیچاره رو سرگردون کوچه و خیابونای شهر میکنم و میگذارم حسابی دنبال معشوقِش بگرده.
میگم و میگم و داستان رو میرسونم به سکانس آخر که پسر بالاخره دو جفت چشم آشنا میون اونهمه نگاه ناشناس پیدا میکنه و دست آخر ثابت میکنه این همه سال چشمای محبوبش رو فراموش نکرده.
داستان رو همونجا که پسر چشم های دختر رو میشناسه خاتمه میدم و لحظه ی دیدار این دو رو واگذار میکنم به تخیل خواننده ها.
شاید چون حوصله ش رو ندارم بنشینم و فکر کنم و کلمات عاشقانه بیابم چرا که کار سختیه و چیزی نیست که تو زندگی واقعی زیاد کاربرد داشته باشه!
شاید تر چون حسودیم میشه و در ثانی قرار نیست عقده های باز نشده ی خودم رو سر کاراکترهای داستان هام خالی کنم.
داستان رو همونجا تموم میکنم و با این فکر که آیا پسرک با دختر روی زمین میمونه یا هر دو با هم به مریخ برمیگردند دفتر رو میبندم.
نسیم خنک هنوز میوزه و خورشید داغ تابستون همچنان پشت ابرها لم داده..
وارد هیئت که شدم یه سینی شیر گذاشته بودن واسه بچهها
روضه امشب از بدو ورود شروع شد........
در هم کشید قافیـــه ها را حروف را
از بس که گریـــــه کرد تمامِ لهوف را ...
به هرحال که هر آدمی تحملی داره و
به هرحال از شب هفتم به بعد تحمل من یکی نمیکشه..
از روضه ها که بگذریم
وقتی علی اصغر شهید شد، امام حسین (ع) فرمود: «هَوَّنَ عَلَىَّ ما نَزَلَ بي أَنَّهُ بِعَيْنِ اللّهِ»
یعنی این مصیبت برام آسونه چون خدا نظارهگره.
آقای قرائتی میگفت اینه مایه ی اون آرامش گمشده ی انسان ها!
هرچقدر هم اوضاع سخت بود و هر چقدرم آدما بد کردن، همین که میدونی خدا داره میبینه و یادش نمیره کافیه که آروم باشی...
آقای امام حسین ما میدونیم که شما هزار و چهارصد ساله شهید شدی ولی ما هر سال این شبها بچگانه دعا میکنیم کاش داستان تغییر میکرد!
ما تا شب عاشورا، تا اون لحظه که هنوز چراغ ها خاموش نشده و بعدش هم تا اون لحظه که مداح هنوز نخونده :(«دیر رسیدم من...») با تمام وجودمون گریه میکنیم و میگیم میشه اینبار دیر نشه؟
ما اشک میریزیم و آه میکشیم و باز خواهش میکنیم که خدایا یعنی میشه حالا که همه رفتن حسین نره و زینب تنها نمونه ..؟
ما جزء اون آدم خوبات نیستیم امام حسین ولی اونقدری دیوونه ت هستیم که این شبا وجودمون از این امید واهی پر شده!
میشه بمونی امام حسین؟
در این گوشه از دنیا
شبِ دهم: باید رفت..!
شبِ یازدهم:
ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺩﺭ ﻗﻠﻌﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﺮﺗﻔﻊ ﻭ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ، ﻣﺮﮒ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﻰ ﻳﺎﺑﺪ.
٧٨ نساء
شمام فک میکنید اینایی که به مداحی میگن مداحی از اونایی که به مداحی میگن نوحه بیشتر اهل مداحی ان؟🤔
یه نگاه کردم دیدم تو هر جمله م چقدرر قید های مختلف استفاده میکنم!
راست میگفتی نگرانم که کسی اشتباه منو بفهمه و اشتباه قضاوتم کنه!
چن وقت بود که به شدت شهودیِ شهودیِ شهودی شده بودم و داشتم خودم رو (اسم مفعول آسیب چی میشه؟ همون.) میکردم!
امروز انگار کمی کوتاه اومدم.