هر دوساعت یه بار به خودم:
تو که اینا رو نمیفرستی پس چرا یه ساعت تایپ میکنی بعد پاک میکنی؟ :/
از پارسال که یه زلزله خفیف محسوس تو تهران اومد، مدام توهم زلزله دارم!
ترس خاصی ازش ندارم ولی همش تا یکی محکم راه میره یا وقتی روی زمین دراز میکشم، حس میکنم داره زمین یه تکون خفیفی میخوره!
در این گوشه از دنیا
شبِ هفدهم: دوست دارم اونقدری به آرامش و آگاهی برسم که وقتی یکی از نزدیکان میره دست و پام رو گم نکنم
شبِ هجدهم:
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟
-دلم تغییر میخواد-
یه تغییر خوب و شاید بزرگ
حسِ «دارم کاملاً گند میزنم تو زندگیم» رو دارم!
واقعاً دلم یه تغییر بزرگ و دفعی میخواد
در حالی که میدونم تغییر زمان بره.
Are you the new person drawn toward me?
To begin with, take warning, I am surely far different from what you suppose;
Do you suppose you will find in me your ideal?
Do you think it so easy to have me become your lover?
Do you think the friendship of me would be unalloy’d satisfaction?
Do you think I am trusty and faithful?
Do you see no further than this façade, this smooth and tolerant manner of me?
Have you no thought, O dreamer, that it may be all maya, illusion?
در این گوشه از دنیا
Are you the new person drawn toward me? To begin with, take warning, I am surely far different from
آیا تو شخص جدیدی هستی که به سمتم کشیده شده ای؟
برای شروع؛
-اخطار میدهم-
مطمئنا با آنچه تصور میکنی بسیار متفاوتم!
در این گوشه از دنیا
شبِ هجدهم: سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟
شبِ نوزدهم:
واقعاً اگه باورمون شه قراره یه روزی _شاید دور شاید خیلی نزدیک_ بمیریم
و شبانه روز بهش فکر کنیم، چه زندگی ستودنی ای خواهیم داشت!
موهاش همیشه باز و کمی ژولیده بود،
اولش فکر میکردی خیلی خوشگل نیست ولی وقتی میخندید _طوری که دندوناش معلوم میشد_ جذبش میشدی.
سلیقه هیچ کی رو تو دنیا قبول نداشت و با اون تیپ های ضد و نقیضش اعتماد به نفس عجیبی تو خیابون داشت!
از اونا نبود که لباسای معروف و پرطرفدار بپوشه. هیچیش به آدمیزاد نمیرفت.
میگفت آل استار نمیپوشم همه دوس دارن، من که همه نیستم! گاهی یه کتونی سفید عجیب میپوشید که هیچ جا دیگه به چشمم نخورده بود. اما بیشتر با دو جفت صندل ساده میدیدمش که دور مچ پاش با سگک ریزی بسته میشد و هیچ تزیینی نداشت.
هوا که سرد بود یه سوییشرت نه چندان نوی چند سایز بزرگتر از خودش میپوشید و ادعا میکرد خیلی گرم و راحته. آستیناش کلی چین میخورد و جمع میشد تا دستاش رو از سر آستین بیاره بیرون.
هر روز صبح توی راه، تو پارک میدیدمش. اونجا که سطل زباله ی بزرگی بود میایستاد و من که میرسیدم، از اونجا به بیرون پارک، به سمت من میدوید. اول صبح طوری عمیق لبخند میزد و چشماش میدرخشید که فکر میکردی هیچ وقت غمی نداشته! از خنده ش امید لبریز میشد. انگار کلی اشتیاق داشت برای شروع روز! با همون لبخند سلام میکرد و میگفت: با هم بریم؟ و بدون اینکه منتظر جواب باشه دستم رو میگرفت و دنبال خودش میکشوند!
وقتایی که مشغول کار مهمی بود همون موهای ژولیده رو، ژولیده تر جمع میکرد بالا سرش و یه جور عجیب غریبی اون بالا گِردش میکرد. اینجور وقتا قیافه ش جدی میشد و زل میزد به کاری که داشت میکرد. فکر میکردی عجب، پس این آدم هم گاهی زندگی رو جدی میگیره! اما به محض اینکه میفهمید داری تو اون وضع تماشاش میکنی، سرش و بالا میآورد و نگاهت میکرد و پقی میزد زیر خنده! بی دلیل!
میفهمیدی که اشتباه میکردی. این آدم هیچ جای زندگی رو جدی نمیگیره!
گاهی از کار های عجیب غریب و بچگونه ش کلافه میشدی و فکر می کردی هیچ جوره نمیتونی درکش کنی. گاهی هم فکر میکردی دیگه تحمل رفتارهای غیرمنتظرهش رو نداری. اما تهش چیزی داشت که جذبت میکرد. چیزی که باعث میشد نتونی حتی تصویرش رو از ذهنت کنار بزنی.
همون دوران بود که یه روز تنها کنار یکی از درختهای پارک دیدمش. اشک میریخت! تو تمام این مدت اشکش رو ندیده بودم. همیشه میخندید. فکر کردم شاید دارم اشتباه میکنم. اما خودش بود. وقتی گریه میکرد همه خرابکاری ها و شیطنت هاش فراموشت میشد و حس میکردی مظلوم ترین موجود دنیا جلوت نشسته! حسابی تو خودش مچاله شده بود و مدام مث بچه ها اشکاش رو با ساعدش پاک میکرد. از اون فاصله میتونستم ببینم که نفس نفس میزد. فکر کردم اگه بخواد همینطور گریه کنه هیچ جور نمیتونم ناراحتیش رو تحمل کنم. خواستم برم سمتش که از کنار درخت بلند شد. دستمالی از جیبش درآورد، صورتش رو پاک کرد و دستمال رو تو دستش مچاله کرد. یه لبخند گنده زد و با همون حال دوید سمت سطل زباله ی بزرگ و دستمال رو انداخت. برگشتم تا نفهمه که دیدمش. صدای قدماش رو میشنیدم که به سمتم میاومد.
و بعد
مثل هر روز جلوم ظاهر شد. با همون لبخند گنده که دندونای قشنگش رو نمایان میکرد. سلام کرد و گفت:
با هم بریم؟
تو یا باید بپذیری غرورت رو زیر پا بگذاری یا اینکه از خیلی خواسته ها و دوست داشتنی هات بگذری...
میترسم از روزی که به دنیای آدم بزرگا بپیوندم!
میترسم روزی این گرداب منو هم درون خودش بکشه...
بدتر از اون ... شک دارم!
بد تر از همه چی این شکیه که وجودم رو گرفته!
نمیدونم آیا خوبه یا بد؟ آیا بچگی خوبه یا بد؟ اصلا به چه معنا بچگی و به چه معنا بزرگی؟
اگه یقین داشتم دنیای بچگی و دنیای تن ندادن به مسئولیت های هر چند سطحی زندگی، بهتر و برتره، دو دسته سفت میچسبیدمش و هیچ جوره ولش نمیکردم.
حتی نمیتونید بفهمید منظورم از دنیای بچگی چیه! بهتره بگم به هیچ وجه اونچه که تو ذهن تکتکتونه مدنظرم نیست. و نیز نمیخوام تلاش بیهوده ای برای تعریف و توضیحش بکنم!
فقط اینکه
اگه "یقین" داشتم، به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادنش نبودم!
کاش کسی یا چیزی بود که میتونستم بهش برگردم. اینجور وقتا کاش میتونستم به منبعی رجوع کنم که تمام شک هام رو به یقین محض تبدیل کنه!
گم شدم...
در این گوشه از دنیا
Are you the new person drawn toward me? To begin with, take warning, I am surely far different from
...
آیا فکر میکنی دوستیِ با من، رضایتی خالص خواهد بود؟
فکر میکنی من قابل اعتماد و وفادارم؟
آیا چیزی فراتر از این نما، این رفتار صاف و همراه با مدارای من، نمیبینی؟
هرگز فکر نکردهای _ای رویاپرداز_ که شاید همه ی اینها، خیال و وهم باشد...؟