میترسم از روزی که به دنیای آدم بزرگا بپیوندم!
میترسم روزی این گرداب منو هم درون خودش بکشه...
بدتر از اون ... شک دارم!
بد تر از همه چی این شکیه که وجودم رو گرفته!
نمیدونم آیا خوبه یا بد؟ آیا بچگی خوبه یا بد؟ اصلا به چه معنا بچگی و به چه معنا بزرگی؟
اگه یقین داشتم دنیای بچگی و دنیای تن ندادن به مسئولیت های هر چند سطحی زندگی، بهتر و برتره، دو دسته سفت میچسبیدمش و هیچ جوره ولش نمیکردم.
حتی نمیتونید بفهمید منظورم از دنیای بچگی چیه! بهتره بگم به هیچ وجه اونچه که تو ذهن تکتکتونه مدنظرم نیست. و نیز نمیخوام تلاش بیهوده ای برای تعریف و توضیحش بکنم!
فقط اینکه
اگه "یقین" داشتم، به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادنش نبودم!
کاش کسی یا چیزی بود که میتونستم بهش برگردم. اینجور وقتا کاش میتونستم به منبعی رجوع کنم که تمام شک هام رو به یقین محض تبدیل کنه!
گم شدم...
در این گوشه از دنیا
Are you the new person drawn toward me? To begin with, take warning, I am surely far different from
...
آیا فکر میکنی دوستیِ با من، رضایتی خالص خواهد بود؟
فکر میکنی من قابل اعتماد و وفادارم؟
آیا چیزی فراتر از این نما، این رفتار صاف و همراه با مدارای من، نمیبینی؟
هرگز فکر نکردهای _ای رویاپرداز_ که شاید همه ی اینها، خیال و وهم باشد...؟
و عجیب اینکه ضربه های بیرونی مثل تیغی تیز، به آنی همه لایه ها رو میشکافند و مستقیم به قلب ماجرا راه پیدا میکنن!
به اون جایی که شدیداً شکننده س
هر چقدر هم اون شکنندگی و شکستگی رو با لایه های متعدد بپوشونم و محافظت کنم،
باز شکننده ام! شکستهم! ماهیتم تغییری نمیکنه،
فقط لایه ها اند که اضافه میشن و منو از آدما دور میکنند