هر چقدر هم اون شکنندگی و شکستگی رو با لایه های متعدد بپوشونم و محافظت کنم،
باز شکننده ام! شکستهم! ماهیتم تغییری نمیکنه،
فقط لایه ها اند که اضافه میشن و منو از آدما دور میکنند
در این گوشه از دنیا
شبِ نوزدهم: واقعاً اگه باورمون شه قراره یه روزی _شاید دور شاید خیلی نزدیک_ بمیریم و شبانه روز بهش ف
شبِ بیستم:
تصورش رو کنید قراره حادثه ای رخ بده که از قضا میتونه کاملاً مطلوب و خوشایند رقم بخوره و بعد از اون، تمام دغدغه ها و نگرانی های این دنیاتون برای همیشه از وجودتون خارج میشه...
دیگه از اون لحظه به بعد مهم نیست کی راجع بهتون چی فکر میکنه.
دیگه هر آنچه نگران تون میکرده ذره ای اهمیت نداره...
چنین حسی فوقالعاده زیبا نیست؟
به دنبالِ خودم چون گردبادی خسته میگردم!
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمیبینم...
جدیداً ها فهمیدم نوشتن حوصله ای میخواد که من ندارم !
اگه بخوام مثال بزنم فرض کنید قراره صدها گیگ اطلاعات رو با نت E به یه کامپیوتر خیلی قدیمی انتقال بدین!
طبیعتاً تا این اتفاق بیوفته پیر میشید.
نتیجه: بیخیال حجم عظیمی از اون اطلاعات میشید و احتمالاً فقط اطلاعات کلیدی و اونایی که انتقالش راحته رو انتخاب میکنید!
شاید هیچ وقت از نوشتن دست نکشم اما خیلی وقته که از تلاش برای انتقال بخش عظیمی از افکارم دست کشیدم!
نویسنده ها توان روحی بالایی دارند!
نوشتن "فرساینده" ست!