گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را ...
(اشک های ممتدددد..____)
کاش میشد سفر کنیم بریم به یه دنیای دیگه
با قواعد و قوانین دیگه
با اهالی دیگه
کاش همین یه دنیای خاکستری واسه زندگی نبود!
#خیال_پردازی_های_شبانه_من
وقتی از درون ناراحتم رنگی رنگی ترین اتفاقای بیرونم رو هم غمانگیز و تاریک میبینم٫٫
حس میکنم هیچ آدمی نه در زمین بلکه در سراسر کهکشان شبیه من و با تفکرات و علایق و احیانا توانمندی هام ، درواقع هیچ موجودی شبیه به این ملغمه ای که من هستم _ از تضاد ها و تناقض ها_ پیدا نمیشه! و این امیدم رو برای یافتن کسی که درکم کنه کم میکنه!
دیدین تو این فیلما نشون میده طرف نشسته تو جمع ساکت گوش میده یهو حالش بد میشه میره عوق میزنه کلی تو دستشویی-_-
از لحاظ روحی همون حال رو دارم -_-
با این اختلاف که خبر خوشحال کننده ای به دنبالش نیست🙂
در انتهای کوچه ی تنهایی..
«امید» کمین کرده بود!
و جوانک در میانه ی راه جان داد...
خدایا چرا فکر کردی ماها اینجا _دور از اونجایی که باید باشیم_ دووم میاریم؟