یک لحظه ایستادم
با تمام احساسات و هراونچه که قلبم رو پر کرده
و آه خدای من
دیدم که دیگه نمیتونم حرکت کنم
دیگه نمیتونم این بار رو تحمل کنم و با خودم بکشم
آه خدای من قلبم سنگینه
دیگه نمیتونم از جام تکون بخورم!
مغز شما هم هرموقع درمورد یه آدم، بیش از حد فکر میکنید مدام میگه:
«اه بس کن بابا اون اصن درمورد تو فکرم نمیکنه حتی اسمت هم نمیدونه بعد تو انقد بهش بها میدی!»
و نمیزاره راحت تو فکرش غرق شید یا فقط مغز من بیماره ؟
واقعاً دیگه دلم میخواد امشب ببینمت
مهم نیست تو چه قالبی
مهم نیست بیدار باشم یا تو رویا
حتی شده تو رویا... میخوام که ببینمت...
میخوام بعد این همه سال ببینمت و باهات حرف بزنم...
میخوام تو هر قالبی که ممکنه
تصویری، نگاهی، جلوه ای از تو رو داشته باشم...
در این گوشه از دنیا
وای این قرصه خیلی باحاله چند روزه مداوم دارم میخورم تا میاد اثرش بپره هم هشت ساعت گذشته دوباره تمدی
حتی از پیامای این چند روزه هم مشخصه تو حال خودم نیستم
زیاد چرت و پرت میگم😂
[پاک کردم بیشترشو]
در حال حاضر حسم به اینجا یه غاریه وسط کوه، به دور از جوامع انسانی
که هر وقت از جامعه فرار میکنم اینجا قایم میشم!
چه جوری بگم که نمیخوام محرم صفر تموم بشه؟
که میخوام بمونم...
که اون روزا هم دوست داشتم کربلا بمونم...
دوست داشتم میتونستم همه چی رو ول کنم و دیگه برنگردم...
آه الان هم واقعاً دوست دارم بمونم تو محرم...
با دوری تو چیکار کنم؟
با طعم زیارتی که مونده زیر زبونم و نمیتونم ازش دل بکنم چیکار کنم؟
با این همه تفاوت بین اون سه روزی که کربلا بودم و کل زندگی ای که اینجا تو تهران دارم چیکار کنم؟
درمونده اینور اونور رو نگاه میکنم و فکر میکنم که آیا میتونم تحمل کنم؟؟
بعد از اون تجربه ی عجیب غریب و ماوراییِ کوتاهی که داشتم چطور هوای اینجا رو تنفس کنم؟
آه خدا واقعاً حالم بده....
با این احساس دورافتادگی و گوشه ای رها شدگی چه کنم ؟؟؟