جوری فراموش میشه و فراموشش میکنی که انگار هیچ وقت در هیچ زمانی وجود نداشته!
کم کم یادگاریها از بین میرن و نشونه ها کمرنگ میشن.
کمتر کسی درموردش حرف میزنه و کمتر یادش میوفته...
میگذره تا برسه به جایی که انگار هیچ وقت وجود نداشته...
و من نمیخوام این اتفاق برای "تو" بیوفته...
هرگز نمیخوام فراموشت کنم حتی حالا که رفتی...
افرا رو دنبال نمیکنم و هیچوقت کامل ندیدم ولی چرا تیتراژش انقدرررر غم انگیزه آخه؟
اصن تا میگه «شب نبودنت مرا چرا ...» غم سنگین میشینه تو دل آدم و با مصراع دوم دیگه واقعاً میخواد بزنه زیر گریه...
چرا هرررر روز که از خواب پا میشم باید با این قضیه مشکل داشته باشم که آدمایی که قبلاً واسم جذاب بودن عادی شدن و دلم رو زدن؟
چرااا؟
از کتابایی که جلدای قشنگی دارن خوشم میاد
از کتاب فروشی هایی که بسته بندی پستی قشنگی دارن هم
از اینکه همراه کتاب پیکسل و یادداشت و تقویم های کوچولوی بامزه میفرستن با یه لیست از کتابایی که ممکنه خوشت بیاد،لذت میبرم.
دور بودن از فضای خونه واقعاً حالم رو بهتر کرده بود این مدت و حس میکنم این قضیه، فکت مثبتی نیس