چندی ست از تو غافلم ای زندگی ببخش
چنگی نمیزنی به دل این روز ها تو هم...!
مث وصیتنامه ای که قبل از مرگ خونده بشه!
یه تراژدی که حالا بیمعنی و مضحک به نظر میاد
با این همه ترجیح میدم احساساتی و رقیق القلب باشم و آسیب ببینم( because it's hurtful)
نمیتونم حالت دیگه ای رو بپذیرم.
نمیتونم این دنیای نه چندان رنگی رو با دید دیگه ای جدا از این روحیه ای که الان دارم متصور شم.
حاضر نیستم ازش بگذرم. هرچند دارم آسیب میبینم.
"دارم آسیب میبینم"
تو واسه من از اون معدود آدمها ای که نمیتونم از دستشون ناراحت بشم.
نمیتونم روزی از دوست داشتنشون دست بکشم و به خودم بگم دیگه بسه.
نمیتونم به خودم بگم به این دلیل و اون نشونه دیگه کافیه وابستگی بهت.
نمیتونم!
باز مدتی میگذره و بهت فکر میکنم و باز قلبم پر از جادوی تو میشه.
بهت فکر میکنم و فقط تحسینت میکنم.
بهت فکر میکنم و میفهمم حتی عیب هات رو هم دوست دارم.
تو رو میپذیرم و ستایش میکنم،
با همه ی کمالات و نقص هات.
هوس کردم برم اینسپشن ریواچ کنم
آریادنی بپرسه چرا انقد مهمه که خواب ببینی؟
و کاب جواب بده:
In my dreams we're still together..
Do you want to take a leap of faith or become an old man filled with regret waiting to die alone?