شب هایی که ما با چشمان اشک آلود به خواب میریم،
شک دارم عامل اون اشک ها ذره ای از حالمون باخبر باشه!
متأسفم ولی نمیتونم برای لحظاتی چشمام رو ببندم و خیالپردازی کنم
نمیتونم ساعتی رو صرف فکر کردن و مطالعه درمورد تئوری های جهان کنم
نمیتونم حرفایی که همیشه میزدم بزنم
واقعاً نمیتونم
باید یه کم سعی کنم از احساسات و ایده ها فاصله بگیرم
برای یه مدت، یه کم سعی کنم منطقی تر و شاید سطحی تر باشم.
حتی اگه لازم بود از معناگرایی تو یه مواردی دست بکشم
باید یه کم ordinary باشم و ordinary زندگی کنم
لازمه کمی کوتاه بیام و دست کم برای مدتی دنبال حس ها و شیوه ها و آدم های خاص نگردم
ولی چقد مسخره میشد اگه میخواستی یه قرص بخوری از فرداش بیوفتی دنبال یکی که نیمه گمشدهی اجباریته😂