من: خیال پردازی هایی که حتی تو فیلم های علمی تخیلی هم رخ نمیده
مغزم: اوسکلی چیزی هستی💁♂؟
گیر کردم تو یکی از رویاهای چند لایهم
تمام مدت گیر کردم و کسی نیست منو از خواب بیدار کنه
و به طرز ناامید کننده ای فهمیدم که همه ی ماجرا خواب بوده...
هیچ درکی از حیات بعد از مرگ ندارم
هرچی فک میکنم هیچ تصوری ندارم که الان اونایی که رفتن چه جور زندگی ای دارن
همون که میگفت:
ما نمیدانیم کجا رفتید،
کجا هستید،
نمیدانیم آنجا از اینجا دور است یا نزدیک؟
نمیدانیم چه میخورید؟
چه میکنید؟
چه مینوشید؟
هدایت شده از to heal`
You express me better than I can express myself,
You shall be more to me than my poem.
میدونید چرا همه مون هی تایپ میکنیم یا ویس میگیریم و نمیفرستیم؟
چون تو مخمون کردن باید محبوب باشی، باید همه رو راضی کنی
*مجازی کرده تو مخمون
چون نمیدونم کجایی و چه میکنی
چون دیگه نمیخوام _دست کم اینجوری_ ادامه بدم
چون خسته شدم از این روند
و اینجا مسائلی هست که راه حلشون بزرگ تر از اختیارات منه
دارم عادت میکنم و این از همه بدتره
نمیخوام عادت کنم
فکر اینکه نوزده ساله دارم زندگی میکنم و باز سر خونه های اولم ام اذیتم میکنه
اینجا چیزهایی هست که داره بهم آسیب میزنه و من نمیتونم به شیوه درست مدیریتشون کنم
بیشتر از همه دلم برای تو تنگ شده و این چیزیه که همیشه هست
من گم شدم
فرو رفته م و نوزده ساله چیزی که هست رو پذیرفتم
حتی آینده هم دیگه به نظر پر از اتفاقات مطلوب نمیاد
زمان هم به نظر نمیاد قصد همکاری باهام داشته باشه
با این وجود ذره ای امید در کنار خرده جادو و ایمان توی قلبم ذخیره کردم و در انتظارم تا روزی منو نجات بده!