ولی به طرز عجیبی از همه شون متفاوت تر.
انگار تا قبل از این تو این لول نبودم؟
ادراکاتم از اطراف ( منظورم کاملاً فیزیکالی و مادی) بیشتر شده انگار
در این گوشه از دنیا
well I really need some romance for now
فک میکردم اعتراف و قبول کردن اینکه دقیقاً چه مشکلی داری (حتی اگه واست سخته) مرحله ای از حل اون مشکله!
الان میبینم اتفاقاً شرایط رو سخت تر میکنه
میدونی دقیقاً چته
و میدونی دقیقاً چی نیاز داری
با این حال نمیتونی بهش برسی
تا وقتی قبول نکردی که مشکلت فلان چیزه همیشه امید وجود داره
با خودت میگی کسی چه میدونه شاید وقتی بفهمم چرا بی دلیل غمگینم از دلیلش خنده م بگیره
دارم میگم تا وقتی حقیقت رو نمیدونی طیف گسترده ای از احتمالات پیش روته
چرا دنبال اینم با چیزای حقیقتاً بی ارزش به خودم حس ارزشمندی بدم؟؟
چرا نمیدونم که نمیشه؟