چرا دنبال اینم با چیزای حقیقتاً بی ارزش به خودم حس ارزشمندی بدم؟؟
چرا نمیدونم که نمیشه؟
به حدی از آدمای جدید میترسم که حتی از هر آدمی که ممکنه بیاد اینجا هم میترسم
و این بده
این چه مرضیه که وقتی غمگینی میری فیلم و سریال غمگین میبینی که بیشتر غمگین شی ؟
مسئله اینه وقتی غمگینی هر فیلم و سریالی و حتی هر پدیده ای در اطرافت رنگ غم میگیره
اگه میخواستم نویسنده شم مطمئنم هیچ وقت کتابم چاپ نمیشد
نه چون کسی چاپش نمیکرد، اونش رو یه فکری میکردم
فقط چون اونقدر نگران اثر اشتباه گذاشتن رو دیگران بودم که بیخیالش میشدم
حس میکنم اون لایه ی اولِ اولِ خودم، حقیقتاً شایسته ی صفتِ «شکننده» س.
یه حسِ «به عکسهای خودم خیره ام کدام منم/زمانه خاطره های مرا کجا برده ست؟» به هر لحظه از زندگی!