نود درصد مون اونقدر تو دنیا و فقط دنیا گیر کردیم و همه ی همه ی دغدغه هامون رو شامل میشه که وقتی بمیریم احتمالاً از شدت بزرگی ماجرا هنگ خواهیم کرد
ولی «مردن و فکرش!»
جزء معدود چیزایی بود که واقعاً تا حدی درمانم میکرد وقتی حالم بد بود
دست آویزِ بهجایی بود منظورمه
و هست
اعتراف میکنم هرگز فکر نمیکردم بیست سالگی انقدر مضحک و بچهگانه و دم دستی باشه
اون موقع که سیزده چارده سالم بود فکر میکردم حول و حوش بیست سالگی خیلی آدمبزرگ و همهچیدان میشم!
هنوز هیچی حالیم نیس
از زندگی هیچ چی نمیدونم
نمیتونم تو یه مسئله فکر و احساسم رو جمع و جور کنم
و خلاصه در یک کلام
I've messed up these 19 years
حسِ اینکه همه رفتن و فقط من موندم
حسِ آخرین موجودِ باقی مونده روی زمین!