تقریباً یک ساله فیلم و سریال کرهای و یکی دو ماهه کلا فیلم و سریال دیدن رو کنار گذاشتم.
اصن چنین تصمیمی هم نداشتم به هیچ وجه ولی یهو از یه ور سرم خیلی شلوغ شد از اون ور اشتراک فیلیمو و نماوام بعد مدت ها تموم شد، کل دو فصل سریالی که میخواستم رو دیدم و فیلم خاصی رو هم در نظر نداشتم.
خلاصه اینجوری شد و نتیجه اینکه الان واقعا حالم نسبت به پیش از اون خیلی بهتره.
به عمیق شدن هام و غمگینی های بی دلیل و اینکه یهو میزنه به سرم کاری ندارم، اینا همه رواله. ولی دست کم ذهنم و کلا روانم آروم تر شده.
کلا اکثر فیلم و سریال ها(ی جدید مخصوصاً) دو تا ویژگی اساسی دارن،
یک اینکه به هیچ وجه انعکاسی از زندگی واقعیِ آدما نیستن (کیدراما) و دو اینکه پر از شک و تردید و سوال های بیجواب نسبت به خودت و عقایدت و جنسیتت و سبک زندگیت و بزرگ تر از اون نسبت به جهان و حساب کتابش (فیلم های خارجی جدید)
نتیجه اینکه از یه طرف تو خیالات و آرزو هایی فرومیبرنت که هیچ وقت قرار نی تو واقعیت رخ بدن
از اون طرف میرسی به اونجا که همش به خودت میگی what the hell am i doin with myself/ in this world
و روز به روز ناراضی تر میشی از همه چی.
حالام نه میخوام بگم با چشم باز فیلم ببینید و این خزعبلات..(با چشم باز یا بسته اثرش رو میزاره اساتید)
نه میخوام بگم اصن فیلم نبینید دیگه
خیلی هم تفریح لذت بخشیه و مزیت های فراوان داره
فقط خواستم بگم این تجربه من بود و شاید به دردتون بخوره
همین_
یا رو یه کی دورادور کراش میزنم یا بهش نزدیک میشم و ارتباط میگیرم
دوتاش باهم نمیشه
کاش قدرتش رو داشتم از بدبختیام جک بسازم و بهشون بخندم
واقعاً آدمای باحالی ان اینا که به سختی های غیرقابل حل زندگی میخندن و از دید طنز بهش نگاه میکنن
تویی که باطنت از ظاهرت بهتره رو روزی صد بار به منی که ظاهرم از باطنم بهتره ترجیح میدم!
دیدن آدمای قدیمی همیشه با حس و حال عذاب آوری همراه بوده
اونجایی که میفهمی همه خوب شدهن و زندگی کردهن و بزرگ شدن
"و فقط تو موندی"