*خیلی وقته از دستت دادم و خودم نمیدونم
.
.
.
(زمان، عاقبت یه جایی آگاهمون میکنه)
ناگهان اطرافت تاریک میشه و بلافاصله میفهمی مرگ با شونه های بلند و قد کشیده ش روی سرت سایه انداخته
قدم برمیداری و صدای سنگین پاهای مرگ از پشت سر به گوش میرسه و توی دلت ترس میندازه
انگار هربار فاصله ش رو کمتر میکنه اونقدری که دست آخر نفس کشیدن سنگین و سردش رو پشت گردنت حس میکنی
نفست هر لحظه تنگ تر و آزاردهنده تر میشه
دوست داری جلوش رو بگیری ولی جرأت نمیکنی برگردی و به صورتش نگاه کنی
به اندازه یک صدم ثانیه نفست قطع میشه و باور میکنی که هیچ جایی از بدنت نبض نداره.
لحظه ی بعد به روشنایی برگشتهای و خبری از حضور شبح وار کسی پشت سرت نیست.
استاد میگفت:
ما نمیدونیم بعد از مرگ قراره چه به سرمان بیاد! هیچ کس نمیدونه
اما عادت کردیم راجب بهش مبهم حرف بزنیم و خیال کنیم عمیق حرف زدیم.
تو فلسفه همیشه این مغالطه وجود داشته؛
«مبهم حرف زدن در حالی که فکر میکنیم عمیق است!»