هیچ وقت اون شبی که دکتر گفت دیگه کاری از دستش برنمیاد رو فراموش نمیکنم. جا نخوردم، یعنی راستش چرا، جا خوردم ولی فکرش رو کرده بودم.بارها و بارها فکرش رو کرده بودم و خودم رو برای اون لحظه آماده کرده بودم. فکر میکردم اون لحظه دستت رو میگیرم و اشکت رو پاک میکنم و میگم: هنوز امید وجود داره! بعد باهم حرف میزنیم و حرف میزنیم و اشک میریزیم.
اما اینطور نشد. با اینکه حتی قبل از اینکه دکتر بگه هردومون میدونستیم قراره چی پیش بیاد، اما باز تا اون لحظه باور نکرده بودیم.کلمات از دهان دکتر در میاومد و من میدیدم که با هر جمله همه چیز در حال یخ زدنه. اتاق یخ زده بود، پنجره ها، تختی که ماه ها روش خوابیده بودی، دست هامون و حتی نگاهت.
سکوت کرده بودی. تو سکوت کردی و من هم..
هیچ صدایی از هیچ جا بلند نمیشد. انگار تو تموم طبقات بیمارستان، هیچ موجود زنده ای پیدا نمیشد. در سکوت برگه های رضایت و ترخیص رو امضا کردیم و در سکوت پرداخت ها انجام شد و اتاق رو تحویل دادیم.
چشم به هم زدیم و با ساک و بارو بندیلای این چن ماهه،تو پارکینگ بیمارستان، جلوی ماشین بودیم. تو هنوز ساکت بودی و من نگاهت میکردم و میدیدم هیچ کلامی از دهنم خارج نمیشه. وقتی وسایلت رو تو صندوق میگذاشتم دیدم که حالا دلم برای بیمارستان تنگ میشه. دیدم دلتنگ جایی هستم که هر روز با نفرت از ورودی ش رد میشدم! دیدم که چقدر دلم میخواد برای همیشه همونجا بمونیم! اشک تو چشمام جمع شد و بغض گلومو گرفت. دلم میخواست همونجا بشینم و گریه کنم و بگم هیچ جا نمیریم! اما باید میرفتیم، چاره ای نبود. سناریو از قبل چیده شده بود و ما فقط باید اجراش میکردیم.
پشت فرمون نشستم و آهنگ مورد علاقه ت رو پلی کردم. منتظر بودم حرفی بزنی ولی انگار خشکت زده بود. سرد و مبهوت و خاموش کنارم نشسته بودی و من میترسیدم نکنه از همین لحظه از دستت داده باشم! فضای ماشین سنگین و سنگین تر میشد و من جرأت نمیکردم حرفی بزنم مبادا به گریه بیوفتم و بدجوری ناامیدت کنم.
خواستم دستت رو بگیرم که دستت رو کشیدی. انگار که بخوای ارزشمندترین لحظه های خودت رو ازم دریغ کنی.بی اختیار نگاهت کردم و چشمام تار شد و اشکام سرازیر...
نگاهت خاموش شده بود. نگاهت خاموش شده بود و این چیزی نبود که بتونم تحمل کنم. اشک ریختم و اشک ریختم تا جایی که دیگه هیچ جا رو نمیدیدم. صدای بوق ماشین ها پشت ترافیک بلند شد و ناگهان هشیارم کرد. دیدم هوا روشن شده و چشمام دیگه خیس نیست.برگشتم و به صندلی کنارم خیره شدم.
تو نبودی.
در این گوشه از دنیا
هر دفعه که بیو رو میخونم غُرم میاد که خدایا من دیگه هیجده سالم هم نیس
Guess my childhood is over.
I'm not ready to get older!
در این گوشه از دنیا
-دلم تغییر میخواد- یه تغییر خوب و شاید بزرگ حسِ «دارم کاملاً گند میزنم تو زندگیم» رو دارم! واقعاً
حسِ « دارم کاملاً گند میزنم تو زندگیم» :))
بعد از یه مدت که یه بار سنگین از احساسات و افکار بیمکان رو، رو دوشت حمل کردی میفهمی که دیگه قادر به ابرازش نیستی
انگار هیچ وقت هیچ جا نمیتونی بازگو شون کنی
دیگه هرگز نمیتونی گرهِ زبونت رو باز کنی و حتی ذره ای ازش رو بیان کنی
نمیتونی.
همیشه یه ترسی تو وجودمه
نمیدونم حتی دقیقاً از چی
ولی همیشه و در هر لحظه قلبم آکنده از ترسه!
در این گوشه از دنیا
همیشه یه ترسی تو وجودمه نمیدونم حتی دقیقاً از چی ولی همیشه و در هر لحظه قلبم آکنده از ترسه!
یه چیزی شبیه به اینکه
میترسم همه چی خوب پیش نره!
در تمام زندگی!