در این گوشه از دنیا
هر دفعه که بیو رو میخونم غُرم میاد که خدایا من دیگه هیجده سالم هم نیس
Guess my childhood is over.
I'm not ready to get older!
در این گوشه از دنیا
-دلم تغییر میخواد- یه تغییر خوب و شاید بزرگ حسِ «دارم کاملاً گند میزنم تو زندگیم» رو دارم! واقعاً
حسِ « دارم کاملاً گند میزنم تو زندگیم» :))
بعد از یه مدت که یه بار سنگین از احساسات و افکار بیمکان رو، رو دوشت حمل کردی میفهمی که دیگه قادر به ابرازش نیستی
انگار هیچ وقت هیچ جا نمیتونی بازگو شون کنی
دیگه هرگز نمیتونی گرهِ زبونت رو باز کنی و حتی ذره ای ازش رو بیان کنی
نمیتونی.
همیشه یه ترسی تو وجودمه
نمیدونم حتی دقیقاً از چی
ولی همیشه و در هر لحظه قلبم آکنده از ترسه!
در این گوشه از دنیا
همیشه یه ترسی تو وجودمه نمیدونم حتی دقیقاً از چی ولی همیشه و در هر لحظه قلبم آکنده از ترسه!
یه چیزی شبیه به اینکه
میترسم همه چی خوب پیش نره!
در تمام زندگی!