ظاهر قضیه یه سری احساساتِ آبی و آشنا و غم انگیزه
اما حقیقت شون سیاه اند! دوست داشتنی نیستند. هنرمندانه یا ارزشمند نیستند. اینها فقط عقده اند! گره اند!
اینجا بیشتر چیزها سیاه اند
حتی ارزش ثبت هم ندارند
ارزش یادداشت کردن هم ندارند
دارم چیزهای سیاه و بی ارزش رو تو پوششی از ظرافت و خوشایندی تحویل خودم میدم!
آره اشک های زلال هم میتونن بی ارزش باشند!
احساسات حقیقی هم میتونن بیاهمیت باشند!
داستان های قشنگ و یادداشت های دلنشین هم...
حتی اونایی که تو کل زندگی شون تو ناز و نعمتن، نمیتونن از دلتنگی فرار کنن!
گمون نکنم حتی بتونن با پول رفعش کنن!
تا حالا شده از دونستن شدت واقعیت، گریهت بگیره؟
واقعیتِ گریه آور نه
واقعیت به طور مطلق
واقعیتی که وجود داره
وقتی به شدت و وسعتِ هر آنچه وجود داره فکر میکنی
وقتی مجسمش میکنی
آیا شده از شدت عظمتش و حقیر بودن خودت به گریه بیوفتی؟