«چقدر دور نمیدانم؛ اینقدر میدانم که همه آدمیزاد ها حداقل یکی را دارند که زمانی در دوردست کشته شده!»
به زندگی امید نیست، در این فضای مرگبار، در این فضای تنگ و تار، که انتظار میکشد
طلوع یک ستاره را
مرگِ زیبا و آشنا....
درونم حسیه که میگه دلتنگتم
...
[«آیا میتونم دلتنگ کسی باشم که هرگز ندیدهم؟»...]
بهت گفتم:
شاید بعضی ها برای زندگی کردن به دنیا نیومدن.
گفتی: میدونم حالت خوش نیست ولی باید بگم چنین احتمالی وجود نداره.
نمیدونستی حالم رو!
حالم خوش بود
در اون لحظه و در اون ثانیه ی به خصوص حال خوشی داشتم
بعدتر فک کنم به اندازه ی چند میلیون ثانیه حال ناخوشی داشتم اما در اون لحظه خوب بودم
بهم گفتی درمورد چیزی غیر از زندگی فکر کنم و سعی کنم به خواب برم
چیزی غیر از زندگی! نحوه دیگه ای از حیات،
شمه ی دیگه ای از وجود داشتن! توجهم رو جلب کرد.
ثانیه های خشمگینِ ناخوش میگذشتند و منو به مرگ نزدیک میکردند
عجله داشتم که بگذرم
تمام عمر عجله داشتم تا به مرگ نزدیک تر بشم
حالا اما زمان از همیشه کند تر میگذشت
میخواستم چیزی بهت بگم
هر چه فکر کردم به خاطر نیاوردم
شاید تمام مدت مشکل از حافظه م بوده
به همین دلیل هرچی فکر میکردم به یاد نمیآوردم کی هستم!
من کی هستم؟
ازت پرسیدم: من کی هستم؟
لحظه ای بهم خیره شدی
بعد بلند شدی پشت پنجره ایستادی و من میتونستم بازتاب صورت غمگین و خسته ت رو توی شیشه پنجره ببینم
گفتی:
شمه دیگه ای از حیات!
نحوه دیگه ای از وجود داشتن!