تو چقدر غریب و ترسیده و سردرگم به من پناه آوردی...
چقدر گمشده و حزین...
یک روز وقتی خاکسترِ استخوانهایم مثل گَرد در هوای دنیا می وزید و "بر فراز تپهای بیرون از این جهان ایستاده بودم" خواهی گفت:
«تو چقدر حزین و غمزده به این خانه آمدی...»
مامان گفته بود اسمم رو «امید» گذاشته چون همیشه در زندگی امیدوار بوده و برای من هم همین رو میخواسته.
اون روز که با پدربزرگ همکلام شدم و قصه ی زندگی مامان رو شنیدم، متوجه شدم دلیلش این نیست. پدربزرگ گفت «مامانت اسمت رو «امید» گذاشت چون میترسید.
هر لحظه میترسید که تنها داراییِ زندگیش _امید_ رو از دست بده.»
گفت «مادرت یک روز از خواب بیدار شد و دیگه امید نداشت.از اون موقع مادرت وانمود میکنه که امیدواره. وانمود میکنه همه چیز خوبه و زندگی خوب پیش میره. مادرت از اول هم همینطور بود. همیشه میترسید. وقتی تو به دنیا اومدی میترسید تو هم مثل اون بشی. میترسید تو هم بترسی و افسرده بشی و بیفتی به شاعری و نوشت و نویس. همون موقع تمام شعرها و دفترهاش رو دور ریخت. میخواست هر اثری از گذشته غمگینش رو نابود کنه. میگفت میخوام از اول شروع کنم. نمیخوام بچه م یادداشت های عجیب و غریب و نگران کننده م رو از گوشه و اطراف خونه جمع کنه.
دستِ آخر تو به دنیا اومدی و زورش فقط به همین رسید که اسمت رو «امید» بزاره! بچه ی عجیبی بود مادرت، امید! هیچ چیش به بچه ی آدم نمیرفت....»
اون روز از شنیدن شباهت هام با مامان از زبون پدربزرگ، احساس گنگی از شرم درونم شکل گرفت. بعدتر رفتم سراغ دفتر شعرم و برای مامان شعری نوشتم. شعری نو بود که توش مامان رو مخاطب قرار نداده بودم. اما خودش میفهمید. برگه رو کندم، داخل جیب کتم جا کردم و از خونه زدم بیرون.
باید مامان رو پیدا میکردم و شعر رو بهش میدادم!
باید امیدش رو بهش برمیگردوندم!
تو گمان میکنی سراب ها تو را سرشار میکنند..؟
"ببین قلبِ تو در راه گلویت ایستاده، بوی مرگ میدهد........!"