تو گمان میکنی سراب ها تو را سرشار میکنند..؟
"ببین قلبِ تو در راه گلویت ایستاده، بوی مرگ میدهد........!"
تو میدونی
همیشه میدونی
همه چیز رو میدونستی... از همون لحظه ی اول...
فقط نمیخوای به حقیقت تن بدی...
منو ببخش
من اونی نیستم که تو فکر میکردی
من حتی اونی هم نیستم که خودم فکر میکنم
منو ببخش عزیزِ آشنا
مجبوری ترکم کنی
شرمنده ولی هیچ چیز درست نشد عزیزِ من
تو همیشه برام عزیز بودی و حالا باید ازت جدا بشم
نتونستم جمع و جورش کنم
حالا همه چیز تموم شده
چیزی به پایانِ این داستان نمونده
دعا کن آروم و بدون درد تموم بشه.....
وسطِ دویدن با بالاترین سرعت،ناگهان توی یه فرورفتگیِ زمانی میافتم و تا اعماقش فرو میرم و توش گیر میکنم
بعد با خاطرات محاصره میشم
"و اشک ها از راه میرسن"